روزنوشت‌های لیشام

مستی و راستی

بالاخره حقیر نیز به جرگه‌ی ملت آپاندیس لس پیوستم 🙂 امانتی الهی بود که متأسفانه به همت خودمان فلان کردیم توش و جمعه شب پس دادیم صاحبش. گر امانت داری از این است که لیشام دارد، خدا آخر عاقبت‌مان را به خیر کناد... خاطره‌ی قلنبه‌ی داستان جراحی و بیمارستان آن دو سه ساعتی...

چه‌قدر از تو دلگیرم ای مرگ

در دور روزمرگی، اعداد از معنای‌شان تهی شده‌اند انگار. دیگر نمی‌دانیم بزرگ یعنی چه؛ زیاد چه قدر است. خرج می‌کنیم و می‌سنجیم و می‌دوزیم و می‌بریم به اعداد بی‌مفهوم و یادمان می‌رود که کوچکِ ما چه‌قدر بزرگِ دیگران است و زیادِ ما، کمِ دیگران... امشب دلم لرزید از یک عدد،...

این سه عینکوی ریشو

    تبعیدمان کرده‌اند این نامردها! مرا انداخته‌اند در اتاق بچه مثبت‌ها ـ که همین رفقای فوق باشند ـ تا مرض‌مان دیگران را نگیرد؛ بلکه چهره‌ی نورانی ایشان تأثیر کند و آدم شویم. خیر آقا جان! خیر! آدم شدن به این چیزها نیست و این مرض هم از آن مرض‌ها نیست که به...

زود است، مردنش…

وقتی که دستم به سه‌تار نمی‌رود برای مدتی طولانی، خوب احساسش می‌کنم که انگار به خوابی طولانی رفته باشد و بیدار و هوشیار شدنش نیز زمان می‌خواهد. همین می‌شود که وقتی دستش می‌گیرم، طول می‌کشد صدایش گوش‌نواز و دل‌نشین شود. داشتم فکر می‌کردم که با این حال، مردنی برایش در...

برف نو، برف نو، سلام، سلام…

این که به برف و باران بی‌اختیار سلام می‌کنم از سر حسی است ناخودآگاه که سال‌هاست سرک می‌کشد در من و تجلی‌اش همین سلام جاری شدن بر زبانم. و گاه که به خود می‌آیم، لبخندی می‌نشیند بر چهره‌ام. دیوانگی و حماقت که شاخ و دم ندارد. بی‌شباهت نیست به همین سلام‌های گاه و بی‌گاه و...

ضد جرم، مخصوص سیگاری‌ها

امشب که خواستیم پیش از خسبیدن، مراسم مسواک‌زنون را به جای بیاوریم، چشم‌مان چهارتا شد از آن چه که دیدیم و شما هم دارید می‌بینیدش! خنده‌ام گرفته بود و از آن طرف پیش خودم می‌گفتم آخر مامان چه پیش خودش فکر کرده که رفته چنین خمیردندانی خریده؟ نمی‌گوییم اهل دود و دم نیستیم...