۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
مسأله: چرایی قرمزبودگی برخی از کلمات
فکر کردم که اگه بعضی از کلمات رو یه رنگ دیگه کنم، خواننده کمتر حوصلهاش سر میره!! دلیل دیگهاش اینه که خوندن متن رو راحتتر میکنه. وقتی شما یه متن رو خصوصاً به زبان مادری میخونین، مغزتون بیشتر از اینکه به حروف نوشته شده حساس باشه به تصویر و قیافهی کلمات و جملات حساسه. وقتی توی یه خط، یکی دو تا کلمه به رنگ دیگه باشه، ناخودآگاه مغزتون اونها رو نشانهگذاری میکنه و باعث میشه که خطها رو گم نکنه در نتیجه خوندن متن سریعتر و راحتتر میشه، بگذریم از اینکه کمی ممکنه حواس خواننده رو پرت کنه. پیشنهاد میدم همین متن قبلی رو با رنگ کاملاً سیاه بخونین. کاملاً تفاوتش رو احساس میکنین. شاید آخرین دلیل این کار هم کمی تأکید بر مفهوم کلماته …
اگه واقعاً از ترکیب کلمات رنگ شده یه جملهی مشتی بیرون میاد خوشحال میشم به من هم بگین ولی بدونین من جایزه بده کس، نیستم D:
مسأله: همدردی در باب موضوع ضربهی مغزی ابوی بنده
در همین جا از همهی دوستانی که با حقیر، کتباً، شفاهاً، اشارتاً، تلویحاً، صراحتاً، وبلاگاً، ایمیلاً و به هر صورت دیگر ممکن، ابراز همدردی کردهاند، تشکر خاص میکنم. امید آنکه اصولاً به هیچگونه کارشان به مریضخانه، عدالتخانه، وزارتخانه، نظمیه و امثال آن نیفتد. همچنین از درگاه خداوند متعال شفای کلیه بیماران از جمله ابوی حقیر را خواهانم، ان شاء الله …
مسأله: در باب گرفتن وکالت تام در عوض از قیومیت
عرض شود که مامان ما یه چیزایی در این باب میدونه. گویا این قیومیت نسبت به اون یکی، یه مزایایی داره که بنده مطلع نیستم. در هر صورت اگه از قضیه درخواست قیومیت نتیجه نگیریم چارهای نداریم جز همون وکالت تام. در هر صورت از راهنمایی کلیه رفقا بدجوری سپاسگزارم …
مسأله: در باب دودره کردن رفقا در بلاد کفر
آقای حامد خان علیخانی!! ما خیلی مخلصیم! چاکریم … حقیقت امر اینه که بنده شما رو دودره فرمودم D: از این بابت عذر خواهی مینمایم و سعی نموده که در اسرع وقت رفع تکلیف کنم … راستش این چند وقت نمیدونم به چه دلیل خودم رو هم یه چند باری اساسی دودر کردم …
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
طی این سه روز ـ از شنبه تا حالا ـ مصایبی بر بنده وارد شد که دیدم اگه نگمشون، غمباد میگیرم.
دوستان نزدیک بنده در جریان هستند که بابای گوگولی من بیش از دو سالی هست که تصادف کردند و ضربهی مغزی شدند. به واسطهای همین، ایشون اصولاً توی این دنیا زندگی نمیکنن! با توجه به مشکلات عدیدهیی که برامون پیش اومده بود، مامان تصمیم گرفتند که قیم پدرم بشند. لذا خلاصهی ماوقع:
ـ مامان یه لایحهای تنظیم کردند که آقای ادارهی سرپرستی! به فلان دلیل و فلان دلیل، درخواست دارم که بنده قیم همسرم شوم. (یا چیزی شبیه به این)
ـ آقای اداره سرپرستی ـ که زیر نظر آقای قوه قضاییه به فعالیت مشغول است ـ گفتند: خوب! آقای پزشکی قانونی! بگو ببینیم این بابا چشه! (یا چیزی شبیه به این)
ـ آقای پزشکی قانونی هم که از بابا پروندهی کت و کلفتی داشت مجدداً بابا رو مطالعه کردند و گفتند که آقای ادارهی سرپرستی! این بابا به اندازهی کافی تعطیل هستند که یه بندهی خدایی بیاد قیمش بشه. (یا چیزی شبیه به این)
ـ آقای ادارهی سرپرستی هم گفت حالا که این طور شد، بابا رو وردارین بیارین ببینم چه جوریاست.
ـ بابا رو بردیم پیش آقای ادارهی سرپرستی و از شانس بد ما اون روز، از اون روزهایی بود که بابا بدجوری حالش خوب بود و به هر چی سؤال که اون آقاهه پرسید درست جواب داد. مثلاً به داداش بزرگم که تا دیروزش میگفت یدالله ـ که البته هنوز بر ما مکشوف نشده که این یدالله کیه ـ عدل، اون روز گفت کاوه!!
ـ آقای ادارهی سرپرستی هم گفت که این بابا که حالش خوبه! پس از سه ماه این در و اون در زدن، حکم صادر شد که: علی رغم تأکید نظر آقای پزشکی قانونی بر وجود درجاتی از اختلال حواس، چون این بابا همه سؤالات رو ردیف جواب داد، لذا به نظر آقای خودم! این درخواست رد میباشد. (یا چیزی شبیه به این) جالب است که در حکم دادگاه، خوانده پدرم و خواهان خود اداره سرپرستی است و هیچ اسمی از مادرم در این تقاضا نبود. آخر حکم هم نوشته بود که تا بیست رو فرصت اعتراض دارین.
ـ ما هم گفتیم بریم یه اعتراضی بزنیم چون اینجوری سیستم خیلی ضایعه. شنبه صبح رفتیم مجمتع قضایی قنات کوثر که بندگان خدایی که این کارهان، یه مشورتی به ما بدن و خیر سرمون اعتراض بنویسیم. رفتیم اونجا و قصه رو به آقای مشاور مجانی گفتم و خوب انتظار داشتم بگه که مامان که درخواست رو نوشته باید اعتراض کنه ولی با کمال تعجب به من گفت که نه!! یا خود آقای اداره سرپرستی باید اعتراض کنه یا باباتون!! چشتون روز بد نبینه! ما همونجوری چارشاخ موندیم بر و بر آقای مشاور رو نگاه کردیم!! بعدشم با یه حالتی که انگاری بین زمین و هوا باشم ازش پرسیدم که: یعنی بابام که سین رو از جیم تشخیص نمیده و تازه توی حکم، خواندهی پرونده یعنی یه جورایی متهم قضیهس، بیاد بگه که آقا من نسبت به این حکم که میگه “من سلامت روانی کامل دارم” اعتراض کنه؟!! بعد با زبون خودش بگه که من مشکلات دارم؟!! گفت بله! بعدشم گفت واسه اینکه مطمئن شی برو از همون آقای ادارهی سرپرستی بپرس. البته راست هم میگفت یه جورایی!! میگفت از لحاظ حقوقی با توجه به اینکه از مادرتون هیچ اسمی توی حکم نیست، اعتراضشون محلی از اعراب نداره. خوب حتماً نداره دیگه. ضمناً بگم که مکالمه انجام شده اصلاً به این مؤدبی که اینجا اشاره شد نبود.
ـ یکشنبه صبح رفتیم پیش آقای ادارهی سرپرستی و ایشون همین حرفا رو زد!! گفت که ادارهی سرپرستی که از خودش شکایت نمیکنه، میمونه باباتون!! (یا چیزی شبیه به این)
ـ و امروز صبح ما بابا رو بردیم و یک لایحه تنظیم کردیم که آقا جون! بنده اختلال حواس دارم! بنده نمیتوانم کارهای اداری و مالی خودم را انجام بدهم! بنده فلانم! بنده بیسارم! لذا به حکم صادر شده اعتراض دارم (یا چیزی شبیه به این). بعد بابا بدون اینکه بدونه اون چیزی که جلوش گذاشتیم چه معنی داره با کمال محبت امضاش کرد!! عجب! عجب! همه چیز جاش عوض شد! خیلی با مزه! خیلی با مزه!
نتیجهگیری:
ـ آقایان قاضی میتوانند نتیجهی دو سال بررسیهای پزشکی قانونی و سایر هزینههای پزشکی رو که مای بدبخت متحمل شدیم، …م هم حساب نکنند.
ـ آقای ادارهی سرپرستی، قیم مادرم بود و ما خبر نداشتیم.
ـ برای اینکه مراحل قانونی به درستی طی شود، شما میتوانید از یک آدم دارای اختلال حواس بخواهید که حکم مجنون بودنش را خودش امضا کند.
ـ یا امام زمان!
ـ …
البته این وسط مسطا هم کلی نکتهی جورواجور بود که اصلا حسش نیست بنویسم.
ولی جدی جدی سیستم این مملکت، بدجوری هویج محوره. ظاهراً هم از هویج شدن گریزی نیست …
۷ اردیبهشت ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
آدمها کوچکند ولی اسباببازیهای بزرگی دارند …
از هیجان انگیزترین اسباببازیهای یکی از این آدمها، اخراج کردن یکی از کارمندها در هر ماه است. این آدم از اینکه میبیند یک آدم دیگر که هیچ اسباببازی ندارد، التماسش کند لذت میبرد. همچنین این آدم از اینکه با آدمهای جدید و دست نخورده بازی کند لذت میبرد.
آدم دیگری هست که اسباببازیش، شکستن دل دوستدخترهای قبلی و اختیار کردن دوستدختر جدید است. این آدم از اینکه میبیند چشمان یک آدم دیگر از غصه ورقلمبیده شده است لذت میبرد. همچنین از اینکه آدمهای دیگر، دروغهایش را به عنوان حرف عاشقانه باور میکند لذت میبرد. این آدم از نگاه کردن به عکس دوستدخترهایش و زنده کردن خاطرات اینکه چه بلایی سرشان آورده خیلی بیشتر لذت میبرد.
بعضی از آدمها فکر میکنند که بازی با اسباببازی فرآیندی علمی است؛ برای همین وقتی مدیر یک پروژه میشوند، کارمندان قبلی را دور میریزند (چون یکی دیگر با آنها بازی کرده و دستخوردهاند) و کارمندان جدید میآورند (که یا دست نخوردهاند و یا قبلاً خودشان با آنها بازی کردهاند). این آدمها از اینکه احساس میکنند طبق ضوابط علمی بازی میکنند، از بازیهایشان لذت میبرند به خصوص آنکه اگر بیشرمانه ادعا کنند که بازیشان در راستای پیشرفت علمی کشور و خدمت به مردم باشد. این نوع بازی کردن، در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا در دانشگاههای معتبر داخل کشور و بلاد کفر تدریس میشود.
بازی برخی دیگر از آدمها بر این قاعده استوار است که فکر کنند همهی آدمهای دیگر در زمرهی چهارپایان نجیب قرار دارند. این فرض، جزو سادهکنندهترین فرضیات است برای همین، این بازی از سوی گردانندگان امور …تی بسیار مورد توجه است. بر اساس این قاعده، این آدمها میتوانند سوار بقیه آدمها شوند، به آنها اردنگ بزنند، شلاقشان بزنند و هر وقت مزاحم بازی کردنشان شدند آنها را ذبح فرمایند. امروزه این بازی بسیار مرسوم شده و اغلب مردم از هر قشر و با هر سطح تحصیلی به این بازی روی میآورند.
…
شاید این مهم باشد که بدانیم با چه چیزی بازی میکنیم.
آدمها کوچکند، آنقدر که گاهی دلشان برای خودشان هم تنگ میشود … به خصوص وقتی که ماه در هبوط باشد …
۲۷ فروردین ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
آسوده باش کوچک من!
آن مرد غریبه دیگر
جایی برای ماندن ندارد …
آسوده باش دختر من!
شاید که این
آخرین آسودگیست …
میتوانی کودکانههایت را
در آغوش پر حرمت خیمههای ابر
در تب سبز و نمناک درختان
با شکوه نفسگیر اولین عشقبازی
آغازی دوباره کنی
میتوانی در تناقض تلخی و مستی
در خلسهای به گاه رهیدن
در حریم سرشار از مهر آفتاب
ترانهای دیگر سردهی و با زمزمهای لرزان
در آغوش آخرین محرم
روزها و روزها
به مرد غریبه نیندیشی …
دیگر فرصتی نمانده است
سفری ناخوانده پیش روست
برگی باید
تا نشان بوسهها را
از چهرهی مرد غریبه بشویم …
۸ فروردین ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
چیزی که همه ما اسیر اونیم و هیچوقت بهش دقت نمیکنیم اون شبکهی ارتباطی هست که توش گرفتاریم. دقیقا مثل یه تار عنکبوت. هر کدوم از ما به اقتضای روابط خانوادگی، دوستانه و یا کاری توی جامعه تعریف و جایگاهی پیدا میکنیم و گاهی امر به خود ما هم مشتبه میشه که جدی جدی ما همون چیزی هستیم که این روابط، ما رو تصویر میکنه. هر چی هم رضایت درونیمون رو وابستهتر کنیم به این روابط، اتفاقی که میافته اینه که برای ما سختتر میشه تا خودمون رو با واقعیات درونیمون روبرو کنیم. حتی دیگه فرصتی هم نخواهیم داشت تا به خودمون بیایم و اون چیزی که در واقعیت نیستیم رو توی روابطمون اصلاح کنیم …
سه سال پیش ـ یعنی تابستون سال 81 ـ با جمعی از دوستان یه ایده نسبتاً احمقانه به ذهنمون رسید که ابتدا برای ما جنبهی شیطنت داشت ولی بیشتر از لذت شیطنتش، برای من خیلی آموزنده بود …
خلاصه کلام اینکه بنده یه ساعت تمام سر چهارراهی که بین میدون هفت حوض هست و میدون هلال احمر، وایسادم و شیشه ماشینها رو پاک کردم. اون موقع موهام بلند بود همراه با ریش و سبیلی بس مبسوط. واسه اینکه سیستم طبیعی جلوه کنه کلی گشته بودم و لباسهای پاره پوره پوشیده بودم. واقعاً جالب بود!! هم احساسی که خودم داشتم و هم رفتاری که مردم باهام داشتن. دیگه از اون لیشام همیشگی خبری نبود. کسی که اونجا بود مهم نبود که چی بلده، چقدر کتاب خونده، چقدر خوبه یا بد. تنها چیزی که میشد گفت این بود که این یارو هم مثل خیلیهای دیگه یه معتادیه که آخر شب دخلش رو میره دود میکنه [1] البته میشد حدس زد که بعضیهام تو دلشون میگن که: آخی! طفلکی [2] خدا لعنت کنه این …ها [3] رو که جوونها رو اینجوری بدبخت کردن و قس علی هذا …
از اون اتفاقهایی که توی این یه ساعت برام افتاد که بگذریم [4]، چیزی که خیلی از اون درس گرفتم این بود که: به چه قیمتی من میتونم خودم باشم؟ میارزه وقتی که به خاطر یه مسؤولیت یا یه نقشی که تو کار بهت سپردن، به سادگی بخوای دیگران رو له کنی، دروغ بگی، دودرکنی، زیرآب بزنی فقط برای اینکه توی همون سیستم تار عنکبوتی، جای خودت رو تثبیت کنی و با افتخار فریاد بزنی که: من همون خوبی هستم که شما میخواهید! بعد شب که میخوای بخوابی، وقتی که کارهای روزانهات رو دوره میکنی جزو افتخاراتت بدونی این احساس رو که بقیه دوستت دارن بخاطر اینکه تونستی اون چیزی باشی که روابطت میخوان؟ یه وقتهایی سخته تصمیم گرفتن. نه اینکه تصمیم بگیری که چه چیزی میتونه برای کارت یا روابط دوستانه و خانوادگیت بهتر باشه، نه! بلکه اینکه تصمیم بگیری که برای یه لحظه خودت باشی، هر چند تند، هر چند خشن هر چند مهربون! هر چند که واقعاً اون چیز منافع ارتباطیت رو تأمین نکنه …
حالا خودت رو فرض کن با سر و وضع کثیف. یه لنگ تو دست راستت و یه شیشهشور تو دست چپت. مردم چه جوری نگاهت میکنن؟ در موردت چی میگن؟ اون احترامی که بهشون عادت کرده بودی کجاست؟ اینا همه اون سؤالهایی که به پرسیدنشون از خودمون عادت کردیم. چرا؟ چون میترسیم برای یه لحظه هم که شده دیگه خودمون رو توی اون تار عنکبوتی نبینیم …
بگذریم … آخر قضیه رو بگم که ختم به خیر شد. هر کدوم از اون رفقایی که عرض کرده بودم [5]، در محلهای مختلف نزدیک به اون چهار راه مشغول یه کاری بودن. یکیشون گدایی میکرد. دوتاشون بلال میفروختن. یکیشون هم بادکنک. البته محل کسبمون یه جوری بود که همدیگه رو نمیدیدیم. این جوری که هر کی تنها کار کنه سختتر میکرد کار رو تا وقتی که بخوای تو یه جمع شیطون و صرفاً از سر شیطنت کار کنی.
عصری که شد. پولهامون رو جمع کردیم و با همون سر و وضع رفتیم رستوران بوف هفت حوض شام مبسوطی نوش جان کردیم. خود این قصه شام خوردنمون هم با اون سر و وضع و با اون طرز غذا خوردن و با اون حرفایی که در مورد پذیرش گرفتن فلانی و فلانی از دانشگاههای بلاد کفر میزدیم هم قصهای است که ترجیح میدم بیخیالش شم …
[1] از توضیح دادن سایر شقوق کاربرد پول حاصل از شیشه پاک کنی به دلایل خانوادگی معذورم.
[2] حیوونکی.
[3] D:
[4] یه دنیا خاطرس لحظه لحظهی اون.
[5] از اون جمع یکیشون در بلاد راقیه مشغول اخذ پی اچ دی تو رشته برق احتمالاً مخابراته. یکیشون هم بر اثر سکته قلبی به رحمت ایزدی پیوسته و از دوتاشون هم اصولاً بی خبرم.
۲۹ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
سلام …
میدانی؟
امسال بی یاد تو آغاز شد …
در لحظهی غریب دگردیسی
ـ آغاز سال نو ـ
در خاطرههای زنگاری
حضور آبی تشنه
مهمانم کرده بود
تا شاید
تمنای باران را
از من بگیرد.
دیگر از این همه ابر سترون
مرا
تمنایی نیست
و نه شوقی به باریدن
و نه آرامشی
به گرییدن.
دیگر
الفبای عشق بازی را
با نبض برف و آینه
هیجا نمیکنم
…
۲۸ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
|
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و میباید خواست
توبهی زهدفروشانِ گرانجان بگذشت
وقتِ رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیبی است بدین بیخردی وین چه خطاست؟
بادهنوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق
آن که او عالِمِ سرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
ور بگویند روا نیست بگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب، خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست
|
|
|
دوست عزیز
سالی سرشار از نیکی و نیکویی، سرور و سروری، آسایش و آرامش، شادی و شادمانی، راستی و رستگاری و بخشیدن و بخشاییدن را برای همهی شما عزیزان، صمیمانه آرزومندم …
|
۲۱ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
دیروز فرصتی شد تا با مامانبزرگِ خدابیامرزم، دیداری تازه کنم. مثل همیشه گفتم: السلام علیکِ یا مادربزرگ! بعد از عرض ارادت و چاق سلامتی، نشستم و فاتحهای براشون خوندم. مامان یه سطل داد دستم که برم آب بیارم. توی راه که داشتم میرفتم، بی اختیار اسمهای مختلفی که روی سنگ قبرها بود رو میخوندم و به طرز جالبی بعد از اینکه هر اسمی رو تو دلم میخوندم انتظار داشتم مثل حضور و غیاب کلاسهای دانشگاه یکی بگه “بله” یا دستش رو بلند کنه یا رفقاش بگند که حذف کرده!! وقتی به خودم اومدم به طرز فجیعی زدم زیر خنده …
برگشتنی دیدم یه آقایی داره با دختر پنج شش سالش روی قبرها راه میره. بدون اینکه بخوام فضولی کنم حرفاشون رو شنیدم:
دختر: بابا…! چرا از رو قبرا راه میری؟ خوب از این ورشون برو!
بابا: اگه از رو سنگ قبرها راه بری و روشون پابذاری برات خَیَرات داره!!
دختر: خیرات یعنی چی بابا؟
بابا: یعنی برات ثواب مینویسن.
دختر: یعنی هر چی بیشتر راه برم بیشتر ثواب داره؟
بابا: آره بابا جون!!
و بعد دختر دست باباش رو ول کرد و شلنگ تخته زنان با دقتی وصف نشدنی شروع کرد رو سنگ قبرا این ور و اون ور پریدن.
خوب این هم یه روشه ثواب جمع کردنه …
۱۶ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
احساس آدمی رو دارم که بستنش به درخت … این احساس وقتی به آدم دست میده که رئیسش کنن (یا خودش رئیس بشه، البته فرقی نداره، نتیجهاش یکیه) این آدم نمیتونه مثل آدم راه بره، مثل آدم غذا بخوره، مثل آدم جیش کنه، مثل آدم آخ بگه و خلاصه مثل آدم باشه. بعضی آدمها همیشه دوست دارن که به درخت بسته بشن. وقتی هم کسی پیدا نشه که اونا رو ببنده به درخت خودشون دست به کار میشن و خودشون رو به درخت میبندن.
آدم به درخت بسته شده وقتی که اعصاب معصابش پیاده میشه، چون هیچ غلطی نمیتونه بکنه شروع میکنه به جویدن تنه درخت. بعضی از درختها که تنهی ضعیفی دارن، دوام نمییارن و میشکنن و هنگام سقوط وارد میشن به لبه پشتی یقه پیرهن آدم بسته شده به درخت. بعضی وقتها این جویدنها اینقدر اساسیه که حتی درختهای کلفتتر هم همین رفتاری که توضیح داده شد رو انجام میدن.
دیده شده که عکس ماجرا نیز اتفاق افتاده. یعنی، درخت رو به آدم میبندن. این مورد خیلی نادره و فقط وقتهایی اتفاق میافته که آدمه از درخته کلفتتر باشه …
۱۱ اسفند ۱۳۸۳ | دستهبندینشده |
از اونجایی که تنور بحث فیلتر کردن سایت معظم اورکات چند وقتیه که بدجوری داغ شده و هر کی از راه رسیده نرسیده یه حالی به موضوع میده، ما هم گفتیم حیفه که تو این فرصت سنگ اورکات رو به سینه نکوبیم و دستی به حناش نکشیم. به همین جهت عرض میکنم خدمت جماعت رفقایی که دستشون از اورکات کوتاه شده و از بابت تسلای خود کم رابطه بینی به سایتهای مجهولالهویهیی مثل http://www.gazzag.com روی آوردن (گیر ندین! خودم هم اونجا اکانت دارم!) یه سری به گروه http://groups.google.com/group/bypass بزنن و عضوش شن بلکه به این زودی کرکرهی اورکات، به خاطر طرز فکر یه مشت آدم معلومالحال، پایین کشیده نشه. این بنده خدایی که این گروه رو راه انداخته گویا داره تمام تلاشش رو میکنه که با برنامهای که نوشته امکان وصل شدن به اورکات رو فراهم کنه. الان هم ظاهراً در به دره یه میزبان وب خوبه ولی به خاطر پول، اون بدبخت هم که ایشالا نیتش خیره، دستش به جایی بند نیست و عین این خانه به دوشا داره زارپ زارپ میزبان وبش رو عوض میکنه بلکه مثل من و تویی بتونیم یه چند دقیقهای تو اورکات چرخ بزنیم.
این لینک سایتی هست که در فعلاً از طریق اون میتونید به اورکات وصل شین http://scar.hollosite.com.
همیشه این سؤال واسم بوده چرا تو این مملکت همیشه فکرشون این طوریه که افراد ناباب سوء استفاده نکنن ولی هیچ وقت فکرشون این طوری نیست که افراد باب استفاده کنن.