وصف حال امروز من است، حالی که مقام شد …

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان، دستی، که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم بر کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت؟

بخت و رای و زور و زر بودم، دریغ

کاندرین غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

بیم جان کین یار خونم می‌خورد

ورنه این دل چند بار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا با یار عشق آسان بود

عشق باز اکنون که یار از دست رفت

تب نوشت

اولین بوسه

به چشم درویش

شیرین است …

من می‌بینم

که از کاکل قاصدهای آواره

حروف بریده بریده‌ام را می‌خوانی

من می‌فهمم

که از نوازش نسیم سرد صبح

بر گونه‌های رنگ پریده‌ات

حضور نارس مرا

می‌خواهی …

چندی است که در تدارک منزلی دیگرم

شاید

به حرمت زمان

دیگر نباید بهایی داد …

سی‌ام دی‌ماه هشتاد و سه

من تلویزیون نبین

دو سه شب پیش بعد از دعوای مفصلی که با مامان تو ماشین داشتم، به علاوه کلی پشت دسته موندن، بلاخره رسیدم خونه‌ی دایی عزیزم. سلام و چاق سلامتی و از این بند و بساطا که استثنائاً این دفعه دایی زود سر و تهش رو هم آورد و نشست پا تلفیزیون؛ بعدشم با لحنی پدرانه بهم گفت:

ـ بشین! فیلم خیلی قشنگیه!!

ـ اسمش چیه دایی؟

ـ … بانه [1]

ـ عجب … [2]

ما هم از همه جا بی خبر تلپ شدیم پا تیلفیزیون و یه ابرو رو انداختیم بالا ـ مبنی بر توجه بیش از اندازه ـ و زل زدیم تو این لامصب!! آقا جان چشتون روز بد نبینه!! هر دقیقه که از فیلم می‌گذشت خدا خدا می‌کردم یه زلزله‌ای بیاد، صاعقه‌ای بزنه چه میدونم، یه چیزی بشه دایی دور من یکی رو خیط بکشه و بی خیال شه. تازه این خوب قضیه بود. بدترش وقتایی بود که دایی فلش بک می‌زد و قسمت‌های قبل رو تعریف می‌کرد تا من بدبخت هم در جریان شرح ماوقع (!!) قرار بگیرم. البته نیت بنده‌ی خدا خیر بود، فقط نمی‌دونست که طرفش نخاله‌ست! من هم مجبور بودم که به دایی نگاه کنم و خودم را با تمام وجود مشتاق نشون بدم که: عجب قصه خوبیه! عجب فیلم بی‌نظیریه و … خلاصه من بدبختِ فلک زده‌ی تلفیزیون نبین [3]، مجبور شدیم بعد از مدت‌ها یک ساعت تلفیزیون ببینیم اونم با تحمل اعمال شاقه …

و چه شبی بود اون شب!! ترافیک و دعوا با مامان و دود خوری و باقی قضایا به کنار؛ حالا فرض کن رسیدی خونه و می‌خوای بخوابی، یه استامینوفن کدئین انداختی بالا و دور از جون کپیدی تو رخت خواب، در حالی که پتو رو دور سرت پیچیدی بلکه سر دردت کمتر شه، سعی می‌کنی بخوابی و از همه با حال‌تر اینکه سعی می‌کنی به اون فیلم و ادا اطوارا و فیلم‌نامه ـ که دایی زحمت کشید و رنگی‌تر از خود فیلم برام تعریف کرد ـ فکر نکنی …

واقعاً تبدیل پول مملکت به خاک فرآیند جالبیه …

[1] تو این مملکت هیچیش به هیچیش بند نیست! لطفاً گیر ندین!

[2] از اون “عجب”هایی که احتمالاً گاهی از من شنیدید D:

[3] این نوع ترکیب وصفی چند سالی است که وارد زبان فارسی شده و اکیداً از طرف فرهنگستان زبان نیز مورد تأیید است. مثال: اسراییلِ خونِ مردم بمک، مردمِ خسته نشوی ایران و هکذا …

تب نوشت

و آنچه را که در هوس عشق باخته‌ایم،

به سادگی عقل مانندْ می‌کنیم.

من حرمتی را می‌شناسم که از تقدّمِ بوسه،

به انزوای آغوشی برهنه گریخت،

و به صبرْ سالیانی را ساخت،

به استواریِ بغضی ماندگار.

تقدیر این آفرینش را

تبسمی ساده، به آیات خداوند می‌فروشد؛

که از زنبق نارسته‌ای میان حرارت آن بازوان عریان،

بوسه می‌چیند.

آیا تو را به عشق نخوانده‌ام؟

آیا تو را به صبر دوره نکرده‌ام؟

مرا به سوی خود بخوان

و از هستِ نابوده‌ام درگذر

کنایه‌های تلخِ حضورم را بشوی

نمازهای نفسِ تشنه‌ام را بسوزان

و آسمان را آنقدر که شایسته‌ی من است بگستر

طلیعه‌ی صبح را به استقبال دیدگانم بیارا

و تیرگی شب را حضورِ خلوتی ملکوتی گذار.

به خود نخواهم بود اگر تو نخواهی.

هشتم آذرماه هشتاد و یک

بعضی وقتا ووووو…ع

گاهی اوقات آدم از کار کردن هم چندشش میاد، جوری که دوست داره همه کارهاشو یوهو اوغ بزنه تو صورت همکاراش!! این اتفاق وقتی می‌افته که احساس کنی همه یه جورایی دارن تو پاچت می‌کنن و فکر می‌کنن که تو نمی‌فهمی و تو هم چون آدم خوبی هستی D: به روی خودت نمیاری که انگار نه انگار خبریه. یک روز، دو روز، سه روز، یه هفته، یه ماه و . . . و نهایتاً زمانی می‌رسه که یوهو می‌پکی! بوووووم! و اون وقته که معلوم نیست چی بشه! البته هر کی یه جوره. مثلاً یکی ممکنه گریه کنه! خوب این هم روشیه! یکی دیگه ممکنه داد و بی‌داد کنه! گاهی اوقات جواب می‌ده و یکی دیگه ممکنه که دودر کنه، مثل من! این روش اصولاً بازخورد خوبی نداره و جواب هم نمی‌ده. ولی وقتی که اون قدر کار بیخ پیدا می‌کنه که مهم نیست برات که جواب بده یا نده، پیش خودت می‌گی ماتحت هر چی کاره و اون وقته که این روش آی حال می‌ده، آی حال می‌ده!! بدیش اینه که خودت رو هم این وسط دودر می‌کنی …

تب نوشت

حضوری را تجربه خواهم کرد،

معمایی تازه؛

و از غلظت این همه احساس

سنگینم انگار.

عشق را برهنه می‌خواهم،

آنچنان زلال

که از میان بافت‌های نازکش

عصیانم را به نظاره بنشینم

و در تدارک گناهی تازه

آنچنان رها

که دغدغه‌ی هیچ رسمی را نپذیرم.

من از تمامی این طراوتِ پر آشوب

تازه‌ام،

چونان که به بوی خاک باران خورده

خیسم کرده باشند . . .

یکم آبان ماه هشتاد و یک

تب نوشت

انتظار غروری را احساس می‌کنم

که دیریست

به دور دست

خیره مانده

گویی تبلوریست

از نشانِ نیامده . . .

گاهِ آمدن نیست انگار

نه آن سوارِ سفید پوش

و نه آن اسبِ بال‌دار

. . .

مادرم مدت‌هاست که مرا به کفایتْ نوید داده

و قبایی از سنت‌های خردمند

بر حضورم پوشانده

و حال می‌فهمم که دیگر من،

من نیستم

. . .

از این تلخ‌تر آیا می‌شد

که مَحْرمی که به بوی آغوشش آغشته‌ای

به حرمتِ خِرَدی نابکار

ـ خردی برخواسته از تعادل شهوت و حرص پول ـ

به تندیِ شکستنِ یک بوسه

از خویش برانی؟

. . .

گاهِ آمدن نیست انگار

و مادرم مدتی است که نیامدن را

نیک به نظاره ایستاده

. . .

تب نوشت

من و تو

در این آسمان

به تنهایی پرواز

ایمان می‌آوریم

و ابر بودن را تجربه می‌کنیم.

گرییدنمان،

نشاطی است جاری

در نماز دهقان . . .

ما رو چه به سیاست

هیچ وقت از سیاست خوشم نیومده و نمیاد. تو این هفت هشت سالی که تفلیزیون نداشتیم، نه رادیو گوش می‌کردم و نه روزنامه می‌خوندم. البته خوب این خیلی بدیهیه که چند باری هم از این قاعده تخلف کردم که از این بابت از خودم عذر خواهی می‌کنم. دلیل واضحی داره این کار؛ چون همه ما می‌دونیم که این رادیو تفلیزیون چه خزعولاتی رو تحویل آدم می‌ده، فعلاً هم که روزنامه درست حسابی نداریم، اگرم داشته باشیم خبرا رو می‌پیچونن تا تعطیلشون نکنن . . .

به قول یکی از دوستان “خدا پدر مخترعین اینترنت رو بیامرزه” که باز یه آب باریکه‌ای هست آدم بفهمه دور و برش چه خبره. هر خبری هم که باشه اوضاع بد جوری شیر تو شیره . . .

چند روز پیش تصمیم گرفتم که کمی در اخبار چرخ بزنم ببینم دنیا دست کیه. خوب! اول می‌ریم سراغ آژانس‌های خبرپراکنی کشورهای غیر خودی: بی بی سی! یه خبر خوب هم از ایران ننوشته بودند. فقط اخبار خشتک پرچم کردن‌های قوه قضاییه بود از وبلاگ‌نویس‌ها؛ تصمیمات استرتژیک اتحادیه اروپا علیه ایران؛ خط و نشان کشیدن‌های آمریکا؛ حقوق بشر و قس علی هذا . . .

خوب حالا می‌ریم سراغ گویا. طبیعتاً انتظار ندارین که بگم اونجا دیگه حرف‌های خوب خوب نوشته بود! نه! به هیچ وجه! فقط فهمیدم که توی چه منجلابی هستم که هر لحظه دارم بیشتر توش فرو می‌رم . . .

خسته می‌شم و شیر اینترنت رو می‌بندم . . .

مثل همیشه ـ که هر بار از این غلطها می‌کنم ـ تا یه هفته اعصابم خورد بود! بعد به خودم می‌گم که آخه پسر! مرض داری اعصاب معصابت رو پیاده می‌کنی واسه هیچی! قرار نیست چیزی عوض شه، همینه هست که هست؛ بهتر نیست بی خیال شی و مثل یه بچه‌ی خوب (یه موجود شریف) سرت رو بندازی پایین و کارتو بکنی؟! . . .

چه کنیم! همین هست که هست…

دوستان خرده می‌گیرن که آقاجون تو دق مرگ می‌کنی ما رو تا سایتت رو بروز کنی! خوب حق هم دارن ولی امان از اتصاع ضد مافوق! [1] البته لطف سایر مرتبطین و غیر مرتبطین با سایت حقیر هم در این امر بی تأثیر نیست! احتمالاً متوجه شدین که قریب به یک هفته سایت بنده قابل دسترسی نبود؛ آن هم به دلیل اینکه من بدبخت پول ندارم برم هاست پولکی بیگیرم، این آقای هاست ما ـ که مجانی هم هست ـ هر وقت، هر غلطی که دلش می‌خواد می‌کنه! مثلاً همین که ما یه روز اومدیم یه سری به سایت خودمون بزنیم، دیدیم که زارپ، کامپیوتر سرور رو برای تعمیرات پیاده کردن! . . .

نکته بعد اینه که نمی‌دونم چرا حرفم نمیاد!! باور بفرماین که بنده تمام تلاشم رو می‌کنم که حرفم بیاد ولی نمیشه! در حالات مختلف: پشت غامپیوتر، زیر میز، توی چال تعمیرگاه، تو حموم، تو دستشویی، در حال فین کردن و خلاصه در تموم فیگورهایی که می‌تونید تصورش رو کنین سعی کردم ولی نشد که نشد . . .

خلاصه اینکه:

ـ بد روزگاریه

ـ پول علف خرسه

ـ روغن ماشینتون رو زودتر از هشت ماه تعویض کنین

ـ سرم شلوغه

ـ دوست ناباب

ـ سعید مرتضوی

ـ شب که می‌خواین بخوابین انگشتاتونو بشمرین کم نشده باشن

ـ بالا رفتن سن ازدواج

ـ دوران شیدایی

ـ مجلس هفتم

ـ بخارات معده حاصل از خوردن نوشابه

ـ . . .

[1] Copyrighted by Sina Sattari Tabrizi