گم‌شده‌ای دارم…

هر کسی گم‌شده، گم‌شده‌های خودش را دارد؛ ویژه‌ی خودش؛ و از بخت بد، این گم‌شدنی‌هایی که می‌گویم چیزهایی نیستند که قل بخورد برود زیر تخت، قایم شود پشت شوفاژ، یا در جیب لباس زمستانی جا بماند تا زمستان بعد…

کسی زبانش را گم می‌کند؛ و کسی شعرش، احساسش، شادیش، خدایش، اصلا خودش را گم می‌کند؛ و این جا اگر می‌گویم زبان، نه آن زبانی است که عرفا همه متفقیم بر تعریف آن. منظورم دقیقا همان زبانِ خاصِ خودش هست. اگر می‌گویم خدا، همان خدای خاص خودش هست…

از کبری و صغرای جستجو و یافتنش بگذریم… حوصله‌اش را ندارم…

اما حرفی دارم این‌جا…

گم‌شده‌ها، گم‌شده‌های حقیقی، همیشه برای پیدا شدن نیستند، به نظرم اشکالی هم ندارد اگر هیچ‌گاه پیدا نشوند؛ مهم، آن تلاشی است که باید اتفاق بیافتد؛ اما اگر حسب اتفاق دیدی یکی از گم‌شده‌هایت را در وجود آدم دیگری پیدا کردی، یقین بدان که خودت را فریب داده‌ای تا آن‌چه را که در جستجوی آن هستی، زودتر به دست آورده باشی. چگونه می‌شود چیزی که خاص خود آدم است، در وجود آدم دیگری باشد؟ آمدیم و آن بنده‌ی خدا، همان را گم کرد…

حالا چیزی گم کرده‌ام…

گندمِ ممنوعی انگار، سیبی…

آیه‌ی نحص

نگران‌اَم! البته که فایده‌ای ندارد؛ می‌دانم؛ مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی که فایده‌ای ندارد و ناخواسته دچارش هستیم، نگران‌اَم…

این شاکله‌ی متعفن از مسایل و مشکلات مبتلا به مردم و مملکت، از فرهنگ‌اَش بگیر تا اقتصاداَش، سیاست‌اَش، اصلا وضعیت‌اَش، هیکل‌اَش، هویت‌اَش، معلوم است که نگرانی می‌آورد. اگر پیدا شد کسی که دل‌اَش نلرزید، یک جای کاراَش ایراد دارد. چه می‌دانم؟ تو خوش‌بینانه بگو پوست کلفت است…

اصلِ نگرانی اما جای دیگری است؛ که در این منجلاب باشیم و زبان‌اَم لال، اسراییلِ خونِ مردم بمک، بیاید یک حالِ محدودی بدهد، یک دستِ محدودی بکشد، یک انگولکِ محدودی بکند ـ که به نظرم قطعا می‌دهد، می‌کشد، می‌کند…

یک لحظه تصورش هم هول‌ناک است، چندش‌آور است اما عمیقا این احساس را دارم، نظرم این است که اتفاق خواهد افتاد…

بسیار دوست دارم که به حرف دوستان‌اَم شود و همه چیز، آرام و گل و بلبل باشد. ولی انگار امید، رفته باشد؛ نگران‌اَم…

پ.ن.اول ـ نوشته‌های نسبتا مرتبط به این موجودیت با کورتاژ متولد شده:

عمل‌کرد تحریم

بترسید از این اسراییل

خبرهای خاکستری

EHHMM

…اگر چه با استخوان خویش

پ.ن.دوم ـ سال‌های سال است که درگیر این توهم‌اَم. امیدوارم که توهم باشد. برای همین است که نوشته‌های پیشین‌اَم به پنج شش سال پیش می‌رسد. هر گاه یک نابسامانی، جایی در کره‌ی خاکی رخ می‌داد، تب‌اَش بالا می‌زد و در این نوشته‌ها که می‌بینید، قالب می‌گرفت. درست یا غلط، توهم یا واقعیت، این موضوع ـ به هر دلیل ـ دغدغه‌ی من است. دغدغه‌ای که یادآوری‌اَش را بر خود لازم می‌دانم، خاصه این که خیلی‌ها هستند در این مملکت که اگر چنین شود در زیرزمین خانه‌شان عروسی و پارتی بر پا می‌شود. اصلا نفع‌شان تنها در این است…

دور همی بچه‌های مدرسه


(برای دیدن عکس‌های بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید)

عیب و نقص نسبی است؛ از همین، از هر نگاهی هم که ببینی، برنامه‌ای بی‌عیب و نقص نمی‌ماند. از بابت همه‌ی کمی‌ها و کاستی‌ها عذر می‌خواهم 🙂

و از همه‌ی عزیزانی که قدم رنجه کردند و تشریف آوردند، نیاوردند، امکان آوردن‌شان نبود، خواب ماندند، فیوز ماشین‌شان در جاده سوخته بود، پتک روی پای کارگرشان کوبانده شده بود، اصلا یادشان رفته بود، دودر فرموده بودند هم صمیمانه تشکر می‌کنم 🙂

از تأمین‌کننده‌ی مکان نیز تشکر می‌کنم 🙂

از حلیم‌خرنده‌ی عزیز تشکر ویژه می‌نمایم 🙂

کلا از همه تشکر می‌کنم تا این‌طور نباشد که از یک عده تشکر کرده باشم و از یک عده تشکر نکرده باشم 🙂

به هر ترتیب جای همه‌ی دوستان خالی 🙂

إن شاء الله، دور هم بودن‌های بعدی 🙂

از راست به چپ: فرزان نیک‌پور، محمدحسین نیک‌پور، ارادت‌مند رفقا، محسن شریفی، سعید هراتی، عمار کلانکی (۷۷یی)، حمیدرضا گل‌نبی، علی پزشک، علی‌رضا بهادری، خدایار جیرودی، فرزاد فتاحی (معلم ریاضی جدید)، افشین ابراهیمی، علی‌رضا آل داود، رضا منصور، پیمان پورافشاری، رضا امیر (۷۱یی)، مجید انصاری، مهدی اسدی (۷۳یی)، احسان وحیدی فرد، احسان ارحامی، سهیل خرازی (در عکس نیست)

فعلا یک فهرست اولیه از ایمیل و موبایل عزیزانی که در این برنامه یا برنامه‌ی پیشین حضور داشته‌اند یا هماهنگ شده بود که حضور داشته باشند ولی نداشتند را این‌جا گذاشته‌ام. به امید خدا فایل کامل‌تری ایجاد خواهم کرد و به اشتراک خواهم گذارد.

و گر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک…

دی‌روز، رفته بودیم سه کندویی که قول‌اش را گرفته بودیم، بیاوریم که بالاخره نیش خوردیم 🙂 الحمد لله که نیش خوردیم. ترس‌مان ریخت. این قدر این سید علی خان حسینی روضه خوانده بود که اگر نیش بخورید اِل و بِل که نیش‌نخورده، کابوس می‌دیدیم که به یک چسِ نیش، ورقلمبیده بودیم و کارمان نزدیک بود به گورستان بیافند. چشم بدخواهان کور که نیافتاد 🙂

گرم صحبت بودیم با کندودار ـ شیرافکن نامی بود ـ و ییهو شبیه به این که سوزن زده باشند، مچ دست چپ‌مان سوزید. سوزش‌اش آن‌قدری نبود که ناغافل جفتک بیاندازیم و عر بزنیم. دیدیم زنبور بی‌چاره، ماتحت پاره، تقلا می‌کند که خودش را از مخلفات نیش برهاند؛ که نرهاند و برادر شیرافکن گرفتش و افکندش آن ور. ما هم با ناخن نیش را درآوردیم. از خون‌سردی خودمان خوش‌مان آمد 🙂 اما بعدش جای‌اش بادکرد و سوزش‌اش بیش‌تر شد ولی نه آن‌قدر که علی گفته بود و دیده بودیم. قابل تحمل بود کلا. برای اولین تجربه خوب بود. حداقل‌اش فهمیدیم که حساسیت نداریم. خدا را چه دیدید، شاید زنبور درمانی هم کردیم و اصلا خودمان به زور به خودمان نیش زنبور زدیم.

هماهنگ کرده بودیم که این سه کندو را نیمه شب ببریم بلاد جیرود که حسب فرمایش شیرافکن خان، برنامه موکول شد به یک، یک و نیم ماه بعد که شب‌های آن‌جا گرم‌تر باشد. علی الحساب آن‌ها را هم مهمان پشت بام موسسه کردیم. امروز هم ـ ظهری ـ رفتیم و کمی خوراک رساندیم‌شان که جابجایی اذیت‌شان نکند.

خدا آخر عاقبت‌مان را به خیر کند که با این بی‌پولی، شلنگ تخته زدن‌مان گرفته. به فرض هم که کوششی بی‌هوده باشد، از این روزمرگی کوفتی که به‌تر است 🙂

نیش‌زنون

مدت‌ها بود می‌خواستیم خِرِ این رفیق زنبوردارمان را بگیریم، ما را ببرد پشتِ بامِ موسسه و کندوهایش را نشان‌مان دهد تا کمی عکس بگیریم و با زنبورها از نزدیک خش و بش کنیم؛ امروز دست داد این فرصت بالاخره 🙂

کاری که باید انجام می‌شد این بود که به تک تک کندوها سر می‌زدیم و دانه دانه شانه‌ها را درمی‌آوردیم و وارسی می‌کردیم که ببینیم اوضاع و احوال چه‌طوری‌هاست. از حیث وضعیت کلی کندو و زاد و ولد و نهایتا وضعیت خانم ملکه. یعنی این که آیا هر کندو ملکه دارد یا نه و اگر دارد باید سلول سایر ملکه‌ها را پیدا می‌کردیم و آن‌ها را بیرون می‌کشیدیم که به قاعده دو تاشان به یک سرای نگنجند به هم.

اصل داستان امروز اما چیز دیگری بود 🙂

کلا کمی کرم‌مان گرفته بود هویجوری یک کاری کنیم یکی از حضرات زنبور نیش‌مان بزند، محض خنده. شنیده بودیم خاصیت دارد. بماند که هر چه التماسش نمودیم که بزن! نزد نامرد! روی دست‌مان نشاندیمش و هی کرم ریختیم که عصبانی‌اش کنیم، نشد که نشد؛ فوت‌اش کردیم، زدیم توی سرش، فشارش دادیم، نیش‌گون‌اش گرفتیم، فحش‌چپان‌اش کردیم، انگار نه انگار؛ ما را به پرزِ لنگِ چپ‌اش هم حساب نکرد.

زنبور که نیش‌مان نزد، عوض‌اش یک چیز خوب دیگری نصیب‌مان شد. فرآیند تولد یک زنبور ملکه 🙂

عکس‌هایی از آن را در لینک زیر می‌توانید ببینید.

خلاصه همین 🙂

به غایت بی‌ربط

این‌قدر خسته هستم که نتوانم برای یک لحظه هم که شده مرور کنم بخشی از زندگی همین گه‌گیجه گرفتن‌ها و قاط‌زدن‌هایی است که اگر چه متعارف نیستند ـ قرار نبوده که باشند ـ ولی به همان مقداری که به پر و پای آدم می‌پیچند، هر چند اندک و بی‌گاه، تاب و توان زیستن را، آرامش یافتن را برای روزها، ماه‌ها شاید هم سال‌ها، سلب می‌کنند. به هر دلیل، فهمِ آن هم از عقل ناقص‌مان ساقط است که بالاخره هر چه که بوده باید گذاشت‌اش، رهایش کرد، درس‌اش را آموخت و پی آرامش رفت، پی شادی، پی آن قسمت جاری در لحظه‌های اکنونِ زندگی. نه آن که مرتب، وقت و بی‌وقت هجوم چندش‌آورش را گرفت و به افیون‌اش، هر آن چه ساخته‌ایم و پرداخته‌ایم به گه کشید. عادت‌مان شده و زبان‌ام لال، روزی اگر جانب چس‌ناله فروگزارده شود، آن روز، روز نمی‌شود و شب، به سحر نمی‌رسد…

اصلا تقصیر جمیع ادبا و فضلا و حکما است که بخش عمده‌ای از زندگی‌شان به همین مهم وقف شد. گویا راه ارشاد آدمیان و نکته‌سنجی در امور دنیا، تصویر مردمان نیک و مدینه‌ی فاضله، نه از گذر آفرینش شادی و تعریف نیکی به خود نیکی که از قبل نشان دادن وجوه چسی و گهی زندگی و ذات آدمی است. پس چنین شد که مردم برای آن که راه نیکی بسپرند به ناچار باید تنی هم به این دریاچه‌ی مالامال از گهی بزنند که حضرات برای ساختن‌اش قرن‌ها خون دل خورده‌اند. نمی‌شود که تالاپی خوب بود! پس این دریاچه و آن همه خون دل و مکتب و فلان و فلان چه می‌شود؟! این چنین است که خط کش خوبی، نقطه‌ی صفرش می‌شود سطح گه. تازه اگر دوستان غوطه‌ور، موج ندهند. حالا مردمی که گرگ بالان دیده‌اند، سرد و گرم زندگی کشیده‌اند و به یکی از تعابیر این‌چنینی، منتسب و در یک کلام تنی به همان دریاچه که عرض شد زده‌اند تازه می‌شوند مرجع تعریف نیکی، پیش سایر مردمان عزیز شمرده می‌شوند و به مقام کاردرستی نایل می‌آیند…

جهت روشن شدن اذهان به بک مثال بسنده می‌کنم: یارو سیاست‌مدار خوبی/کاردرستی است!

بخش جدی داستان: این‌ها که نوشتم دقیق نیست! جدی هم نیست! یعنی مطلقا قرار نبوده باشد! پس الکی به تیریج قباتان برنخورد و کامنت اخمالو و جدی ندهید و وقت خودتان و ما را نگیرید. مجموعه‌ای از چیزها ـ از ناکامی دروازه‌بانی فوتبال امشب بگیرید تا سوء تفاهم‌های ناشی از تفاوت در رفتارهای فرهنگی ـ ییهو آمد توی ذهنم و هم خورد و شد همین چس‌ناله‌نامه، مزخرف‌نامه، کرسی‌شعرنامه، اصلا هر آن نامه‌ای که عشق‌تان می‌کشد نام‌اش کنید…

لطفا دور هم باشیم 🙂 بخندیم 🙂

سرور بیسکوییت‌های دو عالم


پیش از این، یک حس خوش‌مزه را با شما به اشتراک گذاشته بودم 🙂
حالا همان حس را تصویری به اشتراک می‌گذارم که بیش‌تر قند توی دل‌تان آب شود 🙂


یک ـ تعداد چهار عدد بیسکوییت ساقه طلایی را بیرون می‌آورید و خوب نگاه‌شان می‌کنید تا دهان‌تان حسابی آب بیافتد

دو ـ هونگ و سایر ادوات لازم جهت آسیاب کردن بیسکوییت‌ها را فراهم آورده و…

سه ـ بیسکوییت‌ها را به زور بازوی مبارک خرد می‌فرمایید

چهار ـ و بیش‌تر خرد می‌فرمایید

پنج ـ و خیلی بیش‌تر خرد می‌فرمایید

شش ـ و داخل یَک لیوان آبگینه می‌ریزید

هفت ـ و شیرکاکائوی چوپان را از یخچال بدر می‌آورید

هشت ـ و می‌ریزید توی آن لیوان آبگینه که عرض شد

نه ـ بعد با قاشق چایی‌خوری هم می‌زنید

و دست آخر قاشق قاشق نوش جان می‌فرمایید و به هر قاشق چشم می‌بندید و لب و لوچه به هم می‌مالید و به به می‌گویید و دنیا و ما فی ها هم به جوراب چپ‌تان هم نیست 🙂

سالی باشد، بی‌لامپ کم‌مصرف :)

کِرم‌مان گرفت این اول سالی، به رغم عادت مألوف که به عرضِ ادب و شادباش گویی سالِ نو و جشن نوروز خلاصه می‌شد؛ زیر آبِ لامپ کم‌مصرف را هم بزنیم 🙂

بله عزیزان درست خواندید: لامپ کم‌مصرف!

الان ربطش را می‌گویم.

دو سه سالی پیش حسب فرمایش والده‌ی محترم، من بابِ عمل به امرِ خیرِ صرفه‌جویی و تصمیم ایشان به تغییر لامپ‌های منزلِ پدری از رشته‌ای به کم‌مصرف، گشتی زدیم در بازار و چشم‌مان حیران شد از تنوع لامپ‌های خارجکیِ اسرام و امران (!) و تفاوت نه چندان زیاد قیمت آن‌ها با لامپ‌های تولید داخل.

آن موقع، دنبال چرایی داستان نبودم و البته برایم مهم هم نبود تا آن که چند وقت پیش، اتفاقی و طی یک جلسه‌ی کاری یک چیزهایی دانستیم.

ماجرا از این قرار است: تغییرِ روندِ تکنولوژیِ تولیدِ روشنایی به ال.ای.دی؛ مشکلاتِ زیست محیطی و مسایلِ بازیافتِ لامپ‌های کم‌مصرف و نهایتاً تغییر استانداردها.

و نتیجه‌ی تبعی این مسایل و تغییرات: پر شدن بازارهای کشورهایی مثل ایران از محصولات انبار شده‌ی کمپانی‌های مذکور و غیر قابل مصرف در بازارهای بلاد راقیه.

البته دلیل اصلی زیر آب زنی، چیز دیگری است به نام «الکتریسیته‌ی کثیف» که توضیحات بیش‌تر را در این فیلم می‌توانید ببینید.

(ویدئوی مذکور از روی یوتیوب حذف شده 🙂 لابد توی این سال‌ها الکتریسیته کثیف استحاله شده به الکتریسیته تمیز)

دیدم که داشتنِ آرزوی شادی و کام‌یابی برای عزیزان، بی‌وجودِ تن‌درستی، عینهو زنبورِ بی‌عسل است. همین شد که گفتیم توأمان این که آرزوهای خوب خوب می‌کنیم یک چیزی هم بگوییم بلکه کمی تن‌درست‌تر ببینیم‌تان تا پایان سال إن شاء الله.

خرده نگیرید؛ می‌دانیم این هوای کوفتی تهران هر چه که از این چیزها هم بریسیم، زارپ، پنبه می‌کند همه را. با این حال، سرتان سلامت 🙂

ترقه، سوت و فشفشه

لبخند و شادی مردمانی که در سایه روشن شعله‌های آتش، دور هم، گرم گرفته‌اند، رنگِ تمام خاطره‌ی سرخ و زردی است که زندگی از آن می‌جوشد…

همسایه‌هایی که سال به سال سلام‌مان به هم نمی‌افتاد، شربت و شیرینی می‌آوردند، می‌ایستادند کنار باباها و مامان‌ها و خنده‌شان را، خاطره‌هاشان را شریک می‌شدند و از کنار، آتش بازی و شلنگ تخته زدن بچه‌هاشان را می‌پاییدند. چه بسا خودشان هم یاد جوانی می‌کردند و زردی‌شان را به آتش می‌سپردند و سرخی می‌گرفتند…

فال حافظ؛ دایره و تنبک؛ رقص و آواز…

و خنده و شادی و خنده و شادی…

کمی دیر است؛ می‌دانم؛ با این حال این تصنیف هم هدیه‌ی چهارشنبه سوری تان.

جمع‌خوانی‌اش با هم‌راهی قابلمه‌نوازان فامیل صفایی دارد 🙂

تصنیف چهارشنبه سوری؛ از آلبوم این گوشه تا اون گوشه؛ صدا و تنبک بهزاد میرزایی؛ موسیقی و اشعار از لیلا حکیم الهی

یادآوری دوستانه 🙂 لطفا حق معنوی اثر را رعایت فرمایید و اگر تصنیف را شنیدید و قلقلک‌تان آمد، سی.دی آن را بخرید.

سه‌شنبه‌ی آخرِ ساله امشب

جشنِ صدا و نور و حاله امشب

چهارشنبه سوری شده باز دوباره

از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

یکی یکی میایم پیش

می‌پریم از رو آتیش

زردی‌هامون رو می‌دیم

سرخی به جاش می‌گیریم

ترقه، سوت و فشفشه

منور دو آتیشه

صفا داره اگر بشه

یه وقت کسی چیزیش نشه

دود و صدا و آتیش

بچه کوچولو نیاد پیش

چهارشنبه سوری شده باز دوباره

از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

شب که می‌شه با روی شاد و خندون

قایم می‌شیم یواش یه گوشه پنهون

به حرف رهگذرها می‌کنیم گوش

یعنی که ما وایساده‌ایم به فال‌گوش

خدا کنه یه حرف خوبِ باشگون باشه توش

چهارشنبه سوری شده باز دوباره

از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

قاشق‌زنی ببین چه کیفی داره

وقتی که با چادر پاره پاره

رو می‌پوشونی که یه وقت کسی بجات نیاره

آجیل و نقل و شکلات

سکه‌ی پول و آبنبات

پر می‌شه تو کاسه برات

بپا کسی آب نپاشه از پنجره رو سر تا پات

چهارشنبه سوری شده باز دوباره

از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

خنده‌کنون با جارو افتاده به جون دختر

مادره تا بیرون کنه مثلا اون‌و از در

یعنی دل‌اش می‌خواد بده دخترش‌و به شوهر

رسم و رسومی می‌بینی یک از یکی به‌تر و بامزه‌تر

چهارشنبه سوری شده باز دوباره

از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

چند روز دیگه بهاره

هر دو سیمین‌اند

در جریان استیضاح مهاجرانی ظاهرا ماجرای بانمکی اتفاق افتاده بود. یکی از نمایندگانِ وقت، به عنوان نماینده‌ی موافق استیضاح، علیه مهاجرانی نطقی می‌کند و از وزارتِ ارشادِ مهاجرانی می‌نالد که مجوزِ نشرِ آثارِ (یحتمل اشعارِ) بی‌تربیتی و منافی عفت را داده ـ یا کلا چیزی شبیه به این ـ و خلاصه در همان بین جای سیمین دانشور و سیمین بهبهانی را اشتباه می‌گیرد.

مهاجرانی هم در دفاعش اشاره می‌کند که «…حتی برخی به اندازه‌ای بی‌اطلاع هستند که سیمین بهبهانیِ شاعر را با سیمین دانشورِ نویسنده اشتباه می‌گیرند…»

خوب! هر نماینده‌ی مجلسی ممکن است اشتباه کند. ما هم اشتباه می‌کنیم. دوستان ما هم اشتباه می‌کنند. همین الان عزیزانی هستند که سوگ‌واژه‌هایی را که برای مرحومه‌ی مغفوره دانشور می‌نویسند، به اشعاری از بهبهانی، مزین می‌کنند.

نکته‌ی بامزه‌ی داستان این جا است که آن نماینده‌ی محترم مجلس کسی نبود جز سید محمد حسینی نماینده‌ی رفسنجان و وزیر فعلی ارشاد 🙂

پ.ن.

ـ سپاس‌گزارم از رضای عزیز بابت طرح موضوع.

ـ از متن صحبت‌های نماینده‌ی رفسنجان که دقیق چه بوده، چیز خاصی پیدا نکردم اما اشاره‌هایی در این پیوند هست که کافی به نظر می‌رسد.

ـ روحش شاد