شوش‌گیر شدیم رفت…

رانندگی دور میدان شوش، علاوه بر جگر، ملزومات دیگری را هم می‌طلبد که حقیر حتی بالقوه هم فاقدشان هستم؛ اما به هر ترتیب وقتی که آدم مستأصل می‌شود، گاهی حرکات فی البداهه‌یی از خود صادر می‌کند که صد دوست و آشنا و فامیل انگشت به دهن می‌مانند و نمی‌دانند چگونه ممکن است که فلانی آره و این‌هااا…

بنده‌ی خدایی را ـ که ما باشیم ـ فرض کنید صورت تراشیده، زلف شانه کشیده و تی‌شرت قرمز پوشیده، یک کتی نشسته باشد پشت فرمان و در معیت خواهر و مادر، با اطمینان به نفس برای اولین بار در عمرش، میدان شوش را دور می‌زند.

در بدو ورود به میدان، یک رأس پیکان جوانان، دارای سرنشینان جوان‌تر، بی‌مهابا می‌کشد روی ماشین آن بنده‌ی خدا.

کسی که طرف شاگرد پیکان نشسته با موهای فرفری ژل خورده و دارای ته ریش، نیم تنه از شیشه خودش را بیرون آورده و با لب و لوچه‌ی کج و ماوج به معنای شکایت، طلب کارانه صوت اعتراض “هوووو….” را خطاب به بنده‌ی خدا ادا می‌نماید.

بنده‌ی خدا با چهره‌ی عصبانی و خشمگین صوت پاسخ “بفرماااااا…” را در فضای روحانی میدان شوش رها می‌سازد.

آقای مو فرفری، یک چیز بدی می‌گوید و فضا را روحانی‌تر می‌کند.

آقای بنده‌ی خدا ـ من باب یادآوری: که ما باشیم ـ بی‌توجه به حضور مادر و خواهر گرامی، با یکی از انگشتان محترم دست راست، حرکتی نمایشی را به اجرا می‌گذارد و فضا از شدت روحانیت آوردوز می‌شود…

خلاصه آن که آبروی‌مان رفت پیش مامان و آبجی.

حالا بندگان خدا فکر می‌کنند پیش خودشان که فلانی در حضور ما که این کار را کرد، در غیاب ما چه کارها که نمی‌کند…

بادنجان وایرلس

تصویر گویاتر از آن است که بخواهم به نوشتن و وصف کردنش لوث کنم داستان را؛ اما از آن جا که این ترکیبی که مشاهده می‌کنید بدون برنامه‌ریزی حادث شده، لازم است کمی توضیح دهم. عزیزان مستحضر هستند که ابوی ما کمی هوش و حواس‌شان به بعضی مسایل نیست؛ همین امر هم باعث می‌شود که گاهی ایده‌های خفنی بزنند از جمله همین چیزی که مشاهده می‌کنید 🙂

خودتان بخوانید حدیث مفصل از این مجمل که هر گاه در خانه چیزی گم می‌شود، خدا می‌داند کجا باید دنبالش گشت. مثلاً کم‌ترین چیزی که این عکس می‌تواند بگوید این است که حسب ظاهر گوشی تلفن توی یخچال یا خدای ناکرده ماهی‌تابه است…

بماند…

سوگند به قلم

گاهی فکر می‌کنم که تایپ کردن ذهن آدم رو هم تنبل می‌کنه. نوشتن با قلم روی کاغذ به خصوص اگه کاهی باشه، یه حس دیگه‌ای داره. یه جورایی احساس می‌کنم که تایپ کردن مستقیم اون چه که توی ذهنم هست، بخشی از انرژی نهفته در لابلای حرف‌هام رو فیلتر می‌کنه. نمی‌ذاره همه‌ی حرفم رو دیگران هم بخونن حتی اگه بهشون مستقیم هم اشاره نکرده باشم. البته شاید این اشتباه باشه ولی به هر صورت چنین چیزی گاهی ذهنم رو مشغول می‌کنه.

دو سه سال پیش تا دیروقت خونه‌ی استادم بودم. استادم برنامه‌ای نوشته بود که وقتی کلمه یا جمله‌ای رو بهش می‌دادی، یه سری جمع‌بندی‌ها ارایه می‌کرد که به درد علم حروف و اعداد می‌خورد. برنامه اشکالی داشت و من و ایشون سعی می‌کردیم که این اشکال رو رفع کنیم. تقریباً سه ساعتی کار کردیم و آخر سر هم درست نشد.

چند وقت بعدش که ایشون رو دیدم، تعریف کرد که فردا صبحش استاد ایشون ـ که کراماتی دارن ـ زنگ زده بودن و سؤال کرده بودن که: شما داشتین دی‌شب چی کار می‌کردین؟ جواب دادن که: هیچی! گفتن که: نه! داشتین یه کارهایی می‌کردین! ناچار براشون قصه‌ی برنامه‌ی کامپیوتری رو گفتن. استاد ایشون هم فرمودن که: نکنین این کارها رو. برای مسایل این چنینی با قلم و کاغذ کار کنین.

هر بار که این قصه رو به یاد می‌آرم اول یاد “و القلم و ما یسطرون” می‌افتم و بعدش هم یاد این می‌افتم که مدت‌هاست چیزی ننوشته‌ام…

صبحانه‌های نوروزی

شب‌زنده‌داری‌های نوروزی هم کار دست آدم می‌دهد گاهی. البته ابدا فکر نکنید که حالا خبری‌ست. اصولاً تریپ‌مان اهل خبر مبر و بساط مساط نیست. اما نمی‌دانیم از چه، هویجوری جور نمی‌شود به موقع محضر بستر را درک کنیم. همین می‌شود که فردا صبحش بلند که می‌شویم خیرسرمان صبحانه بزنیم به بدن، می‌بینیم جلومان شویدپلو با مرغ می‌گذارند. اشکالی که ندارد اما از آن جا که نظام درونی بدن‌مان وعده‌ی اول غذایی را در هر شرایطی نان و پنیر و چایی می‌پندارد، لذا به حسب عادت تلاش‌مان برای هورت کشیدن پلو بی‌نتیجه می‌ماند.

سرتان را درد ندهم، داشتیم این شوید پلو با مرغ را می‌لمباندیم دیدیم کاسه‌ای آن جا هست که گویا مامان کره آب کرده بود توی آن بلکه غذا را مزه بیاورد. ما هم یک قاشق پر ملات از محتویاتش برداشتیم و زدیم وسط پلو و هی چرخاندیم و چرخانیدم تا آب شود. البته ابتدای قضیه بفهمی نفهمی احساس کردیم که این کره‌ی آب شده‌ی سرد شده خواص فیزیکی مشکوکی دارد اما در نهایت حمل بر گولی آغاز بیداری کردیم.

اولین قاشق چنان مرا مبهوت کرد که چندین ثانیه‌ای قاشق به دهان مشغول تجزیه و تحلیل بودیم که این مزه‌ی غریب حاصل کدام اتفاق میمون و مبارک است. فسفر زیادی نمی‌خواست تا بفهمم که معجون مورد دست‌برد، کره عسل بود نه کره‌ی آب شده‌ی سرد شده 🙂

شک نکنید که بسیار هم خوش‌مزه شده بود و تا آخرش را مشتی نشستیم و خوردیم. تصورش را بکنید: مرغ پخته پلاس عسل پلو. چه شود P:

به یک بار خوردنش می‌ارزد، حتماً امتحان کنید ؛)

کودکانه

بچه که بودیم در تخیل‌مان هم نمی‌گنجید که فلان هنرپیشه‌ی خوش آب و گل، دست‌شویی هم می‌رود ☺️ این که حضرات رئیس‌جمهور و رهبری هم به چنین افعالی اهتمام ورزند، غیر قابل قبول بود. در درجاتی پایین‌تر از مجموعه‌ی آدم بزرگ‌ها، مدیر مدرسه و معلمین هم مشمول همین قانون می‌شدند.

در دنیای قصه‌ها هم قوانینی مشابه صادق بود. قهرمان داستان‌ها اصولاً منزه‌تر از آن بودند که لحظه‌ای از اوقات پرافتخارشان را به امور بی‌تربیتی مشغول باشند. هر چه کار بی‌تربیتی بود، خاص آدم‌بدهای داستان بود. آخر مگر ممکن بود سفید برفی با آن چشم‌های درشت مهربان و چهره‌ی تو دل برو، جیش هم بکند. نه! عمرا! اصلا آن‌ها طوری بودند که فقط می‌خوردند و هر چه می‌خوردند، لامذهب انرژی می‌شد. همین سیندرلا! یادم نمی‌رود کارتونش را که دیده بودم تا مدت‌ها عاشقش بودم. معشوقه‌ی ما هم از آن‌هایی بود که هیچ رقم شاش و پی پی در کارش نبود. ابدا!

نمی‌دانم این تصور بامزه از کجا پیدایش شده بود. شاید از آن جا بود که هیچ‌گاه صحنه‌ای از دست‌شویی رفتن حضرات نشان نمی‌دادند؛ یا در قصه‌ها هم به یاد ندارم که کسی از شخصیت‌های خوب داستان، دست به آب شده باشد.

البته اکنون دیگر از آن نگاه کودکانه خبری نیست. چه بسا که حقیر نیز بر مسند ریاست، علاوه بر این که دست‌شویی می‌رویم، بلکه انگشت‌مان را بسته به موقعیت و در حد وسع، در دماغ‌مان مبسوط می‌چرخانیم. کسی هم به ما نمی‌گوید: اِوااا!

و اما چه بود این قصه‌ی لپ‌تاپ به سر گیران ما…

قصه همان قصه‌ی پیشین است. نمی‌دانم از کجا بر ما مکشوف شد که در حال وارونگی، حضرت لپ‌تاپ راحت‌تر روشن می‌شود 🙂 البته نتیجه، به اندازه‌ی سیستم یخچال مطمئن نیست ولی به عنوان استارت ابتدایی، سریع‌تر از یخچال جواب می‌دهد. اگر زبانم لال جواب نداد، آن وقت دست به دامن یخچال می‌شویم.

یکی از دوستان بیوتکنولوژیست این کشف ما را قیاس می‌کرد با یکی از کشفیات دنیای میکروب‌ها؛ این که تنها محیط مناسب برای کشت یک نوع باکتری (که یادم نیست چه بود) کف پای موجودی به نام آرمادیلو است ☺️

البته نه این لپ‌تاپ آن میکروب است و نه بنده آن آرمادیلو که حالا به آن قیاس، فقط روی کله‌ی ما روشن شود. تجربه نشان داده که روی کله‌ی اخوی کوچیکه‌ی ما هم روشن می‌شود. احتمالاً روی کله‌ی سایر عزیزان هم با همان کیفیت روشن شود. به هر صورت هر که طالب بود، قابل شما را ندارد، ۵۰۰ تومان بدهد، امتحان کند. خدا بدهد برکت…

بازی‌های زمستانی

   

به لطف خدایار عزیز، هفت هشت سالی می‌شه که اسکی بازی می‌کنم. البته مطلقاً بی‌استعداد بودم در این زمینه و این بی‌استعدادی رو با بی‌استعدادی در انجام حرکات موزون، بی‌ربط نمی‌دونم. به هر حال، با وجود گذشت این همه مدت هنوز، مهارتم در حد متوسطه ولی اسکی بازی خدایار خیلی به‌تر شده و هر بار هم که می‌ریم به مراتب به‌تر می‌شه.

این حس سر خوردن بد ککی می‌اندازه به تنبون آدم. حفظ تعادل در عین نامتعادل بودن، کلا کار شیطنت آمیزیه و حس ماجرا جویانه‌ای رو هم‌راه داره. دقیقاً جنسش مثل شیطنت سر خوردن بچه مدرسه‌ای‌ها رو سطوح یخ‌زده‌ی خیابون‌هاست.

وقتی که حالات مختلف اسکی بازی رو مرور می‌کنم به یه اصل خیلی ساده می‌رسم که خیلی‌ها در سرخوردن‌های ناگهانی خیابونی رعایتش نمی‌کنن و اون، هم‌جهت کردن وزن با سمت و سوی سرخوردنه. در این حالته که می‌شه وضعیت رو تا حدود خوبی کنترل کرد.

اگه دقت کنین وقت‌هایی که یخ‌بندانه و مردم با احتیاط روی سطوح یخ‌زده راه می‌رن، وقتی که تعادل‌شون رو از دست می‌دن ناخودآگاه وزن بدن‌شون رو به جهت مخالف سرخوردن می‌اندازن به این امید که جلوی سرخوردن‌شون رو بگیرن، اما با این کار عملاً با ضرب بیش‌تری زمین می‌خورن و چه بسا که آسیب شدیدتری هم ببینن.

یادم می‌آد چند سال پیش، یه بار یه کفش بدون عاج پام بود و داشتم توی پیاده رو راه می‌رفتم که رسیدم به سطحی یخ‌زده و تر و تمیز که شیب کمی هم به طرف جوی آب داشت و سه متری هم وسعت. آروم آروم شروع کردم راه رفتن که یه دفعه سر خوردنم آغازید. سریع تعادلم رو حفظ کردم و اجازه دادم که وجود مبارکم یه سرخوردگی کلاسیک رو تجربه کنه. نزدیک جو که رسیدم زانوم رو کمی خم کردم و به محض رسیدن به لب جو، پریدم اون ور 🙂 معترفم که با انجام موفقیت آمیز این عملیات ژانگولر فی البداهه، احساس غرور و پیروزی می‌کردم 😛

یک‌شنبه‌یی که به مناسبت عید قربان تعطیل بود، برای من و خدایار روز افتتاحیه‌ی بازی‌های زمستانی امسال محسوب می‌شد. حالا ببینم امسال چه‌قدر پا می‌ده که بریم اسکی. البته مد نظر است که در اولین فرصت بعد از اولین بارش مناسب برف، یه برنامه‌ی برف‌بازی با بچه‌های فلیکر بذاریم که صد البته اون هم جزوی از این بازی‌های زمستانی است 🙂