روزنوشتهای لیشام
تب نوشت
وقتی که در میان هیاهوی کودکانه، به خود میآیی و خودت را تنها میبینی، درونت را، وجودت را، روحت را و حتی لبخند میزنی ولی باز، تنهایی، سرشارت میکند ... به خود میآیی و میبینی و دیدن، تازگی دارد برایت و بوییدن، گویی که سالهاست که ندیدهای و نبوییدهای و همه چیز...
از هر دری سخنی
• بارهاست که پرسیدهاند: لیشام یعنی چه؟ و بارهاست که پاسخ دادهام: لیشام اسم حقیر است مثل علی، جواد، فرزام، خدایار، اویس ... اگر کلمهی مذکور را همانگونه که نوشته میشود، تلفظ فرمایید و بنده هم در شعاع معقولی از شما واقع باشم، محتمل است که رویم را به سوی شما...
سلام …
سلام دوستداشتنیترینم نمیدانم از کجا شروع کنم؛ ... طبق معمول ... تکرار حرفهای دیگران، شاید، تسلا دهد ناتوانی ذاتیام را؛ پس علی الحساب: “دوستت دارم ...” میخواستم دربارهی بعضی چیزها صحبت کنم که آدم بزرگها به آنها میگویند: امور بیتربیتی. تصمیم گرفته بودم کمی هم...
…
رها میکنی خود را به سردی نسیم به بوی پاییز به تب باران به بوی خاک به خش خش برگها و تو را تبی طلایی فرا میگیرد ... اما با ناخن شکسته چه میشود کرد، با دل شکسته چه...
… رنگ عقیق چای …
... و در این هنگام است که: سر و دستار ندانم که کدام اندازم!!
… در جان خوشتر است
با بوی پاییز تب میکنم. مینشینم زیر درختهای باغ انار و تب میکنم. و دلم میخواهد بنشینم خیس شوم زیر باران و با خدایار برویم قدم بزنیم و ساعتها هیچ حرفی نزنیم. و گاه زمزمه کنیم آوازی را و گاه چشم بدوزیم به رقص برگهای زرد و سرخ و صدای خشخش آنها و دست بکشیم به صورت...