۲۵ خرداد ۱۳۸۷ | دوستان |
همین الان که آمدی و با هم صحبت کردیم، بلافاصله نشستم و خواندم نوشتهات را. از همان ابتدا محبت را خواندم میان کلمه به کلمهی نوشتهات. به میانه که رسیدم لبخند از لبانم جدا نمیشد. انگار که نکتههایی تازه کشف کرده باشم از نگاه دیگران دربارهی خودم. در همان لحظات تصمیم گرفته بودم خواندنم که تمام شد؛ بیایم وسط همان جلسهای که الان نشستهای پیشانیت را ببوسم و از اظهار محبتت تشکر کنم؛ اما به آخر که رسیدم، بغضی ناخواسته گلویم را فشرد و دانستم که اگر گامی پیش بگذارم، قطعاً نخواهم توانست جلوی شکستن بغضم را بگیرم.
واقعیت آن است که ما با هم بزرگ شدیم هادی عزیز! تنها من و تو را نمیگویم، جماعت دوستان را میگویم. ما با هم بزرگ شدیم و با هم سختی کشیدیم و با هم شادی کردیم؛ و تکنولوژی با هم کار کردن را توسعه دادیم و در عین حال تکنولوژی با هم دعوا کردن و سر هم داد کشیدن را و تکنولوژی سختیها از سر گذراندن را و تکنولوژی با هم شاد بودن را و تکنولوژی حل همان مسایلی که گاه در تعریفشان اختلاف داشتیم؛ و مهمتر از همه، تکنولوژی هماندیشی را! ما سرمایهی بزرگی جمع کردهایم؛ ما کار بزرگی کردیم که به جرأت میگویم کمتر جمعی به چنین افتخاری نایل است…
بارها و بارها در جمعهای دیگری از دوستان و فامیل، گفتهام و باز تکرار میکنم که آن چه که دارم، به لطف و ارادهی حضرت حق تعالی، از برکت دوستی با شما و همهی دوستان عزیزی است که اکنون حق برادری به گردن من دارند و بیاغراق حق معلمی به گردن من دارند. نکتهها و درسهای بسیاری فراگرفتم از همهی شما.
الان حال و هوای نوشتنم کمی ابری است. یادآوری آن همه خاطرات شیرین و آن همه نکتههای نغز، ذهنی میخواهد آسوده از بغض و اشک. شاید فرصتی دست داد و نوشتمشان…
هفت سال، کم زمانی نیست هادی جان! عمریست برای خودش. چگونه میتوانم عمرم، بخشی از وجودم، سرمایهام را جایی بگذارم و جای دیگر باشم. نه هادی عزیز! نه! نمیتوانم آنچنان باشم که نبینم این بخش از وجودم را…
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ | خاطرات |
رانندگی دور میدان شوش، علاوه بر جگر، ملزومات دیگری را هم میطلبد که حقیر حتی بالقوه هم فاقدشان هستم؛ اما به هر ترتیب وقتی که آدم مستأصل میشود، گاهی حرکات فی البداههیی از خود صادر میکند که صد دوست و آشنا و فامیل انگشت به دهن میمانند و نمیدانند چگونه ممکن است که فلانی آره و اینهااا…
بندهی خدایی را ـ که ما باشیم ـ فرض کنید صورت تراشیده، زلف شانه کشیده و تیشرت قرمز پوشیده، یک کتی نشسته باشد پشت فرمان و در معیت خواهر و مادر، با اطمینان به نفس برای اولین بار در عمرش، میدان شوش را دور میزند.
در بدو ورود به میدان، یک رأس پیکان جوانان، دارای سرنشینان جوانتر، بیمهابا میکشد روی ماشین آن بندهی خدا.
کسی که طرف شاگرد پیکان نشسته با موهای فرفری ژل خورده و دارای ته ریش، نیم تنه از شیشه خودش را بیرون آورده و با لب و لوچهی کج و ماوج به معنای شکایت، طلب کارانه صوت اعتراض “هوووو….” را خطاب به بندهی خدا ادا مینماید.
بندهی خدا با چهرهی عصبانی و خشمگین صوت پاسخ “بفرماااااا…” را در فضای روحانی میدان شوش رها میسازد.
آقای مو فرفری، یک چیز بدی میگوید و فضا را روحانیتر میکند.
آقای بندهی خدا ـ من باب یادآوری: که ما باشیم ـ بیتوجه به حضور مادر و خواهر گرامی، با یکی از انگشتان محترم دست راست، حرکتی نمایشی را به اجرا میگذارد و فضا از شدت روحانیت آوردوز میشود…
خلاصه آن که آبرویمان رفت پیش مامان و آبجی.
حالا بندگان خدا فکر میکنند پیش خودشان که فلانی در حضور ما که این کار را کرد، در غیاب ما چه کارها که نمیکند…
۱۸ فروردین ۱۳۸۷ | دوستان |
اگر درست یادم باشد هشت سال پیش، آخرین باری بود که مسعود را ایران دیدم. حالا بعد از هشت سال آمده ایران تا سه ماهه، ایران را بچرخد و به عشقش برسد: عکاسی 🙂 منتها آنقدر از این و آن شنیده که “اردیبهشت ایران قشنگ است” که به امید دیدن اردیبهشت ایرانی، آن سه ماه الان شده هشت ماه و خدا میداند چهقدر دیگر طول بکشد…
حالا مسعود نمایشگاهی گذاشته از عکسهایش و بخشی کوچکی از آنها را به نمایش خواهد گذاشت…
افتتاح نمایشگاه: جمعه ۲۳ فروردین ماه از ساعت ۱۶ الی ۲۱
بازدید روزانه ۱۶ الی ۲۰، یکشنبهها و سهشنبهها صبح ۱۰ الی ۱۳
نمایشگاه تا روز پنجشنبه ۲۹ فروردین ماه برقرار است
پایینتر از فرهنگسرای نیاوران، ابتدای پاسداران، تنگستان چهارم، کوچهی ناز ۱، بنبست ترانه، پلاک ۳
تلفن: ۲۲۲۸۵۲۹۹
۱۸ اسفند ۱۳۸۶ | اجتماعی, سیاسی |
دوستی میگفت لازم است کمی “منطق” هم لا به لای درسهای مدارس چپاند بلکه آیندگان مزهی دو کلام حرف حساب زدن با هم را بچشند. در عقل و منطق که بسته شود، معیار و میزان گم میشود. همین است که هر یک از ما به گونهای مبتلای بیماری “حق به جانب خویش پنداری” مزمن هستیم. روی هیچ خطکش و اندازهگیری توافق نداریم تا به آن بسنجیم کدام بهتر و کدام بدتر؛ کدام چپتر است و کدام راستتر. بر فرض محال اگر چنین چپاندنی رخ دهد، میتوان امید به این بست که غلظت بیماری در آیندگان، کمتر باشد.
چند روز پیش که در معیت عیال رفته بودیم خرید کنیم، دیدیم بر دیوار مغازهای روی پارچهای نوشتهاند “چون حق انتخاب با شماست پس جنس فرخته شده تعویض یا پس گرفته نمیشود”! اگر از فشاری که بر شقیقهها وارد میشود، فاکتور بگیریم قاعدتاً خیلی چیزهای متعارف در جامعه، ربطی به شقیقه و متعلقاتش ندارند؛ با این وجود زورکی هم که شده ربطش میدهند و بخواهی علیهاش کاری کنی و چیزی بگویی و بنویسی، به دلیل عدم وجود همان میزانها و سنجهها، ناچاری که فشار شقیقهها را هم تحمل کنی؛ از همین جا بگویم که ما یکی تحملش را نداریم.
داستان کهنهی شرکت یا عدم شرکت در انتخابات نیز به مسألهای مشابه دچار است. با رفقا که بحث انتخابات پیش میآید هر کسی از ظن خودش یار میشود و جایی را دست میگیرد که به زعم خودش خوشدستتر از بقیهی جاهاست. خوشدستی را که ملاک بحث کنی، این میشود که شمایل فیل انتخاباتی نهایتاً اندام بیقوارهای را صاحب میشود که برخی از اندامش به دلیل توجه بیش از حد، بزرگتر از واقع به نظر میرسند.
بارها گفتهام، هنوز هم تکرار میکنم و معتقدم که شرکت در انتخابات بدون در نظر گرفتن هر چیزی که ممکن است شبههی سیاستبازی و دینزدگی را ایجاد کند؛ یک کار صرفاً عقلانی و منطقی است. میپرسید کدام عقل و منطق؟ میگویم الان.
ضرب المثلی انگلیسی هست بدین مضمون که اگر در شرایطی به شما تجاوز کردند و شما کاری از دستتان برنمیآمد، چشمانتان را ببنید و لذت ببرید! خیلی وقت پیشها که این را شنیده بودم غیرتم به جوش آمد و پیش خودم گفتم عجب حرف مزخرفی! بزرگتر که شدیم دیدیم که بیراه هم نگفتهاند مبدعین این ضرب المثل. لابد سختیها به جان خریدهاند تا چکیدهاش را این چنین مفید و خلاصه در اختیار آحاد بنی بشر قرار دادهاند. مفهوم عینی ضرب المثل را تأیید یا رد نمیکنم چون به لطف حضرت حق، تا به حال دچار چنین وضعیتی نبودهام، اما در کل پیامی که دارد را چرا.
اصل حرف این است که وقتی شرایط بازی آن چنانی نیست که بشود همه چیز را بر وفق مراد دید، بهتر آن است که شرایط بازی را سنجید و به بهترین شکل ممکن بازی و بازیسازی کرد. از یک سو بازیسازهای کلان، شرایط بازی را محدود میکنند و از سوی دیگر انتخابات، عرصهای است که اصولا عرصهی بازی کردن “آحاد ملت همیشه در صحنه” بوده است و خواهد بود. از جمله خواص عجیب و بامزهی ملت پرخاصیت ایران این است که هر آن که سطح آگاهی مناسبی ندارد و “هر” را از “بر” تشخیص نمیدهند، پایه ثابت رأی دادن هست و برعکس، هر آن که اهل فکر و آگاهی است و میفهمد “انتخاب” یعنی چه، از بخت بد این ملت گهپیچ شده، بازی نکردن را انتخاب میکند. آخر از کدام قهر کردن و بسط نشستن، نتیجهای روییده که این دومیاش باشد؟ عرضم ابدا این نیست که کلا باب رای ندادن را ببندم. خیر! عرضم این است که باید شرایط را سنجید. اگر واقعاً از افرادی که نزدیکترند به طیف معقولان و حکیمان، در فهرست کاندیداها نمیبینید، خوب رای هم ندهید؛ اما اگر یک نفر، فقط یک نفر را هم قابل رای دادن میدانید، عاقلانه آن است که رأی دهید.
رفیقی تعریف میکرد که زمان انتخابات خبرگان رهبری، رفته بود در یکی از حوزههای اخذ رای در قیطریه. آقا و خانم جوانی که ظاهرشان ملهم از سیستمهای فشن بود و بعید نبود تحصیل کرده هم باشند، آمدند پای فهرست کاندیداها و شروع کردند دیدن و پچ پچ کردن. رفیقمان هم نه از روی فضولی بلکه از روی کنجکاوی 😁 دقیق شد تا ببینند در چه مایههایی هستند. نقل به مضمون چنین چیزهایی گفتند:
ـ حالا به کیا رأی بدیم؟
ـ نمیدونم، اسماشون آشنا نیست.
ـ ببین! همین الان یه آقایی رد شد که توی لیستش، اسم م.ی. توش بود! بیا بریم لیستش رو بگیریم و همون رو بنویسم!
…
خلاصه این که آقا جون! رأی بده! حالاحالاها، صورت مسأله، با تمام محدودیتهایش، ناراستیهایش، قابل پاک کردن نیست؛ پس چارهای هم نیست جز کمک به حل درست مسأله.
پ.ن: سایر نوشتههایم در این باب
دوشنبه ۲۲/۰۸/۸۵ – رأی خواهم داد
شنبه ۰۴/۰۴/۸۴ – دیدی گفتم …
پنجشنبه ۰۲/۰۴/۸۴ – فردا شاید دیر باشد، شاید نباشیم …
دوشنبه ۳۰/۰۳/۸۴ – این رنگ بی رنگ …
شنبه ۲۱/۰۳/۸۴ – رأی دادن یا ندادن …
۳۰ بهمن ۱۳۸۶ | اجتماعی |
به نظرم میرسد که جای چیزی به نام “کلوب” میان ملت کم است. این که چه شده که این چنین شده، نمیدانم و صد البته جای بحث دارد؛ اما همین قدر میدانم که جایش ـ به معنای متعارفی که در باقی ممالک هست ـ واقعاً خالی است. البته شبه کلوبهایی را میشود مثال زد که بخشی از کارکردشان شبیه کلوبهاست، مثلاً مسجد برای مذهبیها، یا آن چیزی که در دانشگاهها هست مثل دفاتر فرهنگی، بسیج دانشجویی، شورای صنفی و گروه کوه و امثال آنها. شاید بشود گفت که عامترین حمایت از تشکیل کلوبها آن زمانی بود که بستر مناسبی برای تشکیل ان.جی.اوها فراهم شد. وقتی که ان.جی.اوها روی بورس بودند یک کارکرد اصلی که میشد برایشان دید همین خاصیت کلوب بودگیشان بود. احتمالا حرفم خیلی کیلویی است اما به نظرم، نبود بستر مناسب قانونی و فرهنگی برای ایجاد کلوبها نهایتش این میشود که میانگین سواد ارتباطی و مشارکتی ملت رشد نخواهد کرد. کلوبها جاهای خوبی به نظر میرسند برای تربیت و تمرین این گونه مهارتها.
یک چنین مسألهای هم به نظرم برای برنامههای شادی اجتماعی وجود دارد. تا آنجا که دیده و شنیدهام خیلی از ملتها طی سال مراسم مختلفی دارند که همه با هم میریزند داخل کوچه و خیابان و شادی و پایکوبی میکنند. اگر از “شادی و پایکوبی”اش فاکتور بگیریم، مشابه چنین برنامههایی ـ که مردم به هر دلیل به کوچه و خیابان میآیند ـ هم در ایران کم نیستند: دههی اول محرم به خصوص دستههای عزاداری، راهپیمایی ۲۲ بهمن، راهپیمایی روز قدس، چهارشنبه سوری، سیزده به در و قس علی هذا.
وقتی مجوز شادی در قالب اجتماع عمومی نباشد ـ همانگونه که در چهارشنبه سوری نیست ـ ناخواسته ملت چنین خواستهای را به سایر بسترهای موجود میکشانند. آن وقت است که ـ مثل همین الان ـ هیچ چیز سر جایش نیست؛ همین میشود که دستههای عزاداری محرم، محفل خوبی برای دیدن آخرین مدلهای مو و لباس و یادگیری آخرین تکنولوژیهای برقراری ارتباط میشود. داستانی که در شب پیروزی تیم فوتبال ایران برابر استرالیا رخ داد را نیز زاییدهی چنین مسألهای میدانم؛ بهانهای مناسب برای ابراز یک شادی اجتماعی. حتی به نظرم راهپیماییها نیز جدای از فلسفهی وجودیشان، تنها به همین دلیل که اجتماعی بزرگ از اقشار مختلف ملت به دلیلی غیر متعارف، دور هم جمع میشوند و قابل دیدن هستند، جذابند. شاید از همان جنس جذابیتی که بازار تهران دارد.
داشتم فکر میکردم که حسب ظاهر، سیزده به در تنها مناسبت شادیکنان اجتماعی ملت ماست که دست بر قضا، منع قانونی هم ندارد. عجب مملکت و ملتی داریم که اجتماعیترین شادیاش، در کردن سیزدهی است که در اصل نحسیاش هم شک است…
۱۷ بهمن ۱۳۸۶ | روزنوشت |
این چیزی را ثابت نمیکند که آدم بیاید به خیال خودش برای خیر رساندن به یکی دیگر، شر به جان خودش بخرد، خاصه آن که بداند که توانش را هم ندارد. نه نشان شجاعت است، نه ایثار، نه قهرمانی. یک چیزیست در مایههای چلمبگی مضمن که گاه و بیگاه بروز میکند و شکر خدا تمام ملت غیور هم دچارش. همه فکر میکنند سوپرمن هستند. بعید نیست این دوست عزیزمان هم خوابنما شده باشد و به تبعش سوپرمنیتش گل کرده. خیر آقا جان! خیر! این حرفها کدام است؟ گوربابای هر چه سوپرمن! عقل هم چیز خوبیست برادر من…
طرف پریده میان دعوا، جدایشان کند، تاندونهای دستش چاقو خورده و پاره شدهاند…
پ.ن.۱: این اتفاق منقول در جملهی پیشین یک قصهی واقعی است.
پ.ن.۲: داشتم خبر نوار غزه را میشنیدم یاد این افتادم. چرایش را نمیدانم.
پ.ن.۳: من هم دوست دارم که عمو اوباما رئیس شود ولی چشمم آب نمیخورد؛ این خاله هیلاری بد فتنهایست. این را هم گفتم که گفته باشم؛ همین.
۲۶ دی ۱۳۸۶ | روزنوشت |
حضرات مستحضر هستند که ماتحت فیل مختصات مقدسی است. بزرگان، علما، حکمای بسیاری از این ناحیه به جمع بشر صادر شدهاند. من بعد نیز صادرات مذکور ادامه خواهد داشت. صد البته که سعادت این گونه صادر شدن تنها نصیب علما و حکما هم نیست. هستند کسانی که نه حکیماند و نه علیم، اما به حکم تقدیر گویا ناچار بودهاند از این ناحیه به منصهی ظهور برسند.
عوام به اشتباه گمان میکنند که از ماتحت فیل افتادگی، حاصل فرآیندی از بالا به پایین است. یعنی این که در پی فعل و انفعالات ناحیهی مذکور ـ که عرفاً سطحی بالاتر از سطح زمین را اختیار نموده ـ سوژهی مورد نظر ـ که میتواند خواص فیزیکی متفاوتی داشته باشد ـ به خاطر جاذبهی زمین، از بالا به پایین حرکت نموده تا آنجا که همسطح با زمین شود یا به اصطلاح بیفتد.
اول اشتباه آن است که ماتحت فیل، چیزی است که اصولا در ظرف زمان و مکان نمیگنجد. به همین دلیل نمیتوان برایش سطح و مکانی تعریف کرد یا حدی قایل شد. شواهد تاریخی هم نشان میدهد از آن زمان که انسان با مفهومی به نام عقلانیت دست و پنجه نرم میکرد با چنین چیزی نیز درگیر بود؛ و دوم اشتباه نیز آن است که کارکرد این چیز، کاری به جاذبه ندارد. همین میشود که صادراتش ممکن است به هر سو و هر جهتی پراکنده شود. بسیار دیده شده افرادی که از ماتحت فیل افتادهاند و این افتادگیشان بالائکی بوده بدین مفهوم که مراتب ترقی و رشد را ـ علی الخصوص در دفتر و دستک حاکمان و اهل دیوان ـ طی نمودهاند.
“از ماتحت فیل افتادگی” منافعی دارد و البته مضاری که بر شمردنش خود مجالی دیگر میطلبد اما به طور خلاصه میشود گفت که یک ویژگی شخصیتی، رفتاری، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی است. این ویژگی لزوما بد نیست. میتواند خوب هم باشد یک جاهایی. مثلا کسی که خیلی آدم بیشعور و احمق و زبان نفهم و رییس و شتری باشد همان بهتر که از ماتحت فیل افتاده باشد. این جاست که از ماتحت فیل افتادگی یک ویژگی خوب محسوب میشود. حالا یک آدم خیلی مؤدب و با اخلاق و شیکپوش و خوشبو و خوشروی را تصور کنید. اگر خدای ناکرده این چنین موهبتی دچار چنین افتادگی شود دیگر هیچ جوره نمیشود جمعش کرد…
امروز سوار تاکسی که شدم، سر کار که رفتم، از بقالی که خرید کردم، فهمیدم که انصافا باید گفت: دم ماتحت فیل گرم! خواستم با این حرفها یادآوری کرده باشم، ماتحت فیل چیز اثرگذاری است در زندگی روزمره…
پ.ن. این پینوشت را الان که جمعه است و بیست و سوم دیماه سال نود، مینویسم که عزیزان بدانند این نوشته تغییرات نمود. داستان از آن جا شروع شده که بیشترین رجوعات جستجوی اینترنتی به سایت بنده ما حصل تلاشهای عناصر دانشمند و جویای چیز است. به نظرم رسید که کلمهی وزینِ منتسب به آن عضو شریف را با معادل آن جایگزین کنم بلکه حضرات موتورهای جستجو سایت بنده را به کلمهی چیزشمولتری مثلاً عبید زاکانی به خلق رهنمون گردند.
۱۶ آذر ۱۳۸۶ | سیاسی |
بارها و بارها و بارها گفتهام پیش از این و الان هم دوباره میگویم که اگر قرار باشد کسی بیاید و انگولکی از نوع جنگی بکند ایران را، آمریکا نیست؛ اسراییل است. شما خودتان را بگذارید جای اسراییل. الان وضعیت به گونهای است که تمامی اعراب از دست ایران عاصیاند و شاکی. از ایران قوی هم بسیار میترسند. از خدایشان است که ایرانی که الان به نوعی قدر قدرت منطقه است؛ ضعیف شود. از طرف دیگر میانهی خوبی هم با اسراییل ندارند اما به هر صورت در تعامل با آن راه تساهل و تسامح را برگزیدهاند. این سوی قضیه هم اسراییل از هیچ کس نترسد از ایران نافرم میترسد. به دنبال بهانههای زیادی هم هست که تا میشود خودش را به اعراب نزدیک کند. فکر میکنید کدام فرصت بهتر از این است که اسراییل با حمله به ایران و تضعیفش، تا حدودی زخمهای پیشین مانده به تن اعراب را التیام دهد؟ اگر خدای ناکرده چنین اتاق نامبارکی رخ دهد شک نکنید که اعراب اعلام بیطرفی خواهند کرد و این یعنی یک قدم نزدیک شدن برای به رسمیت شناخته شدن از سوی اعراب که فعلاً اسراییل تشنهی آن است.
این گزارش آخری هم که دیدید به نظرم ابدا چیز خوبی نیست. تنها و تنها دارد آب به آسیاب حملهی پیشگیرانه میریزد. فکر میکنید که این آمریکاییهای اینکاره، هویجوری از دستشان دررفته گزارش درکنند از خودشان؟ قطعا خیر! یک ککی به تنبانشان هست که خدا میداند چیست؛ اما به هر ترتیب خوشبین نیستم. خانم رایس که بیخودکی هزار بار در حرفهایش نمیگوید: متوجه نکات ظریفی که در گزارش آمده باشید!
یکی بیاید به این الف نونی که در زیرزمین خانهاش عروسی گرفته و گزارش اتمی را بزرگترین موفقیت ملت ایران در سدهی اخیر دانسته [بیلاخ]، بگوید که آقا جان! این قدر هیجانی نشو! زود است جوجههایی که در دامن ملت کاشتی را بشماری…
فقط خواستم چیزی گفته باشم و بگویم که حقیر ابدا نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع…
۱۰ آبان ۱۳۸۶ | خاطرات, عزیزان, عکاسی |
تصویر گویاتر از آن است که بخواهم به نوشتن و وصف کردنش لوث کنم داستان را؛ اما از آن جا که این ترکیبی که مشاهده میکنید بدون برنامهریزی حادث شده، لازم است کمی توضیح دهم. عزیزان مستحضر هستند که ابوی ما کمی هوش و حواسشان به بعضی مسایل نیست؛ همین امر هم باعث میشود که گاهی ایدههای خفنی بزنند از جمله همین چیزی که مشاهده میکنید 🙂
خودتان بخوانید حدیث مفصل از این مجمل که هر گاه در خانه چیزی گم میشود، خدا میداند کجا باید دنبالش گشت. مثلاً کمترین چیزی که این عکس میتواند بگوید این است که حسب ظاهر گوشی تلفن توی یخچال یا خدای ناکرده ماهیتابه است…
بماند…
۴ آبان ۱۳۸۶ | روزنوشت |
نمیدانم چه حکمتی است که صبح علی الطلوع که میخواهیم ندای ساعت موبایل را لبیک بگوییم، هیچ رقم به کتمان نمیرود که سر ضرب با زنگ اول ترک رخت خواب کنیم. این میشود که اول بار که دستمان به یافتن مکان موبایل توفیق یافت، حسب عادت، در گولی خواب و بیداری، اسنوزش میکنیم به این امید که چند دقیقهای محضر خواب نوشین صبحگاهی را بیشتر درک نماییم.
خوب! تا اینجایش که چیز عجیبی نگفتیم چرا که یقینا حضرات دوستان هم به دردهایی مشابه مبتلا هستند. چیز بیتربیتییی هم ـ که گاه دوستان بیخودکی ما را متهم میکنند ـ نگفتیم. اما قصه از این جا شروع میشود که هر گاه کمی هوش و حواسمان برمیگردد و سعی میکنیم به درک ظروف زمان و مکان مفتخر شویم، یک چیزی مانع میشود که به عالم بیداران بپیوندیم که الان میگویم چیست.
حالتی را متصور شوید که جسم مبارک در حالتی بهینه، ما بین پتو و تشک استقرار یافته. موبایل در دست، تلاش دارید که اندکی هم که شده، بدانید که چهکار میخواهید بکنید. حالا کاملا احساس میکنید که پشت هر کدام از پلکهایتان یک رأس فیل در کمال ادب نشسته است. در عین حال میدانید که اولین آگاهی لازم برای گذار از مرحلهی نشئگی بامدادی، دانستن زمان است؛ پس باید ترتیبی بدهید که پلکها را با هر جانکندنی هم که شده کمی باز کنید تا نگاهی به ساعت بیندازید. زور میزنید و باز هم زور میزنید. بیشتر زور میزنید. یکی از پلکهایتان کمی جنبیدن میگیرد و علی رغم وجود فیل فرضی، اپسیلونی باز میشود و به محض درک رؤیت ساعت و درک زمان، آن فاصلهی مابین دو پلک بالایی و پایینی، در کمتر از اپسیلون ثانیه بسته میشود 😁 حالا اعصابتان سعی میکند اطلاعات را به مغز انتقال دهد. دو دقیقه بعد اطلاعات به محل مورد نظر میرسد. مغز خمیازهکشان نگاهی به اطلاعات میاندازد. نگاهی هم به شما میاندازد. طبق تجربه میداند که در ناصیهی شما اثری از بیدارشدگی نیست. اما باید برای این موضوع دلیل قانعکنندهای داشته باشد. چه دلیلی میتواند این قدر قانع کننده باشد که شما حاضر شوید خوابیدنتان را ادامه دهید و از آن طرف، جلسههاتان را دودر کنید؟ غیبت بخورید؟ غر و لند رییس و همکار را بشنوید؟ لگد برادر را تحمل کنید؟ و از همه بدتر، از سرویس جا بمانید؟
خوب! بدیهی است! “رُند نبودن ساعت”.
در این که ساعت شش و هفده دقیقه زمان خوبی برای بیدار شدن نیست، شکی نیست. همینطور شش و سی و دو دقیقه. ایضا شش و چهل و نه دقیقه. به خودتان قول میدهید که هفت، دیگر آخرش است. به خودتان که میآیید میبیند که حضرت زمان، قایمکی دور از چشمتان تندتر دویده و ساعت هفت و یک دقیقه را نوید میدهد. بدیهی است که در این صورت مناسبترین زمان برای بیدار شدن، هفت و ربع خواهد بود…
اینها گفتم که بدانید، الحق و الانصاف که بیدار شدن صبح از هر جهاد اکبری، اکبرتر است خاصه اگر ساعت، رُند نباشد…