۲۰ اسفند ۱۳۸۷ | تن درستی, خاطرات |
بالاخره حقیر نیز به جرگهی ملت آپاندیس لس پیوستم 🙂 امانتی الهی بود که متأسفانه به همت خودمان فلان کردیم توش و جمعه شب پس دادیم صاحبش. گر امانت داری از این است که لیشام دارد، خدا آخر عاقبتمان را به خیر کناد…
خاطرهی قلنبهی داستان جراحی و بیمارستان آن دو سه ساعتی است که از اتاق عمل بیرونم آورده بودند و هوش و حواسم سر جایش نبود. از درد به خودم میپیچیدم و عربده میزدم. اینها را یادم نمیآید، برایم تعریف کردهاند. دکتر به همراهانم گفته بود که فلانی زود به هوش آمده، بدنش در برابر بیهوشی و مسکن و بیحسکننده مقاوم است. مطلقا یادم نمیآید که چه کردم و چه گفتم؛ شاهدان عینی بعدها در پرده گفتند که حسب ظاهر هیچ یک از فوامیل درجهی یک دکتر جراح و همراهان ایشان و مرغ هوا و پرستاران و ماهی دریا و در و دیوار بیمارستان و پشه و عنقا و سوزن جراحی و ماشین آمریکایی و درد و اولین مریض و شیاف و هر چیز مربوط و نامربوط از بد و بیراهم در امان نبودهاند!! قضیه خیلی بیخ دار بوده گویا آن قدر که پرستاران حاضر نبودند کارهای بنده را انجام دهند! چرا؟ چون “فحش میده”! یکی از پرستاران به دامادمان گفته بود که: بیماری به این بد دهنی نداشتهام! فقط خدا رحم کرده که در گولی بیهوشی، مفاحشهی مذکور در حضور حضرات عیال و پدر خانوم محترم، متعادلتر شده بود و گر نه خدا میداند که در فرآیند تاکسی درمی، بدنمان را از چه پر میکردند، اهل بیت!
حضرات دوستان که داستان را شنیدند یادآوری کردند که راست میگویند: مستی و راستی! روی واقعیات را نشان دادی بالاخره!
۲۳ بهمن ۱۳۸۷ | روزنوشت |
در دور روزمرگی، اعداد از معنایشان تهی شدهاند انگار. دیگر نمیدانیم بزرگ یعنی چه؛ زیاد چه قدر است. خرج میکنیم و میسنجیم و میدوزیم و میبریم به اعداد بیمفهوم و یادمان میرود که کوچکِ ما چهقدر بزرگِ دیگران است و زیادِ ما، کمِ دیگران…
امشب دلم لرزید از یک عدد، دلم گرفت از یک عدد، گریست از یک عدد. امشب از هزار و سیصد و بیست ترسیدم و بغض کردم و از درون گریستم انگار. خبر فوت منوچهر احترامی جلوی چشمانم بود. داشتم میخواندم و محزون بودم از رفتنش. داشتم میخواندم تا رسیدم به هزار و سیصد و بیست؛ و دوره کردم: هزار و سیصد و بیست؛ و هزار و سیصد و بیست؛ و هزار و سیصد و بیست؛ و انگار هزار و سیصد و بیست زنده شده باشد، سر برآورد از لابلای نوشتهها و بیرون آمد و از بین ابروهایم، خزید در مغزم و زالو وار مکید خونم را و وجودم را…
هزار و سیصد و بیست، سال تولد منوچهر احترامی بود؛ و وقتی خواندمش بیاختیار اعداد نزدیکش تنم را لرزاند؛ هزار و سیصد و بیست و هفت؛ هزار و سیصد و بیست و نه؛ هزار و سیصد و بیست و یک و و و و…
و سال تولد عزیزترینهایم، آمد و ذهنم را آشفت…
و امشب، چهقدر از تو دلگیرم ای مرگ…
۱۹ بهمن ۱۳۸۷ | دوستان |
تبعیدمان کردهاند این نامردها! مرا انداختهاند در اتاق بچه مثبتها ـ که همین رفقای فوق باشند ـ تا مرضمان دیگران را نگیرد؛ بلکه چهرهی نورانی ایشان تأثیر کند و آدم شویم. خیر آقا جان! خیر! آدم شدن به این چیزها نیست و این مرض هم از آن مرضها نیست که به قرنطینه و تبعید کارش راست شود. اصلا اشتباهتان آن جاست که خیال میکنید چرخ کار، بی حرف بیتربیتی میچرخد! نه عمو جان! تا خشتکی پرچم نشود و پاچهی کسی مزین به چوب نگردد از من بشنوید که نه کشکی دستتان را میگیرد، نه پشمی و نه هر چیز دیگری. میگویید نه! بفرمایید! این گوی و این میدان!
گفتهاند که تو باعث میشوی ادبیات شرکت تغییر کند. گفتهاند که تو حرف بیتربیتی به دیگران یاد میدهی!! آقا جان! ما چه کارهایم این وسط؟! خودشان مستعدند و یاد میگیرند! ما فقط به حکم وظیفه تابعیت ادبای سلف میکنیم. بگردید در تاریخ ببینید به چه کسی میگفتهاند ادیب؟ تا آن جا که ما خواندهایم و دیدهایم و شنیدهایم ادبا ـ که قرار است آخر ادب باشند ـ طلایهدار بیتربیتیترین اشعار و الفاظ و لطایف و قصهها بودهاند. خدا وکیلی! دیگر از عبید زاکانی ادیبتر داشتهایم! اصلا خود این حضرت اجل سعدی! و امثالهم که ما شاء الله جابجای تاریخ از خودشان اثر در کردهاند. مهمتر از همه؛ عقلا و منطقا طبق تعریف قرار نیست که ما از ادبا ادیبتر باشیم. ادیبمان که اینها باشند، تکلیف من و شما روشن است! حضرات میدانند که دست خودمان نیست و از بچگی دوست داشتهایم و دوست میداریم که پا بر جای پای این بزرگان نهیم 😊
سرتان را درد ندهم؛ الان که در حضور شما هستیم، این سه رفیق بزرگوار عینکی و صاحب ریش مدتی است که در نزد ما بیتربیتبودگی تلمذ میکنند و مشتاقانه مشقهاشان را انجام میدهند و به لطف خدا موجبات افتخار حقیر به داشتن چنین شاگردانی را فراهم آوردهاند؛ مطربتر شدهاند که هیچ؛ دیگر خودشان صاحب سبکند و بهتر از من کاربرد جوراب چپ و خشتک را میدانند 😁
پ.ن.
ـ از چپ به راست سید علی حسینی، حسین علیزاده، مجید نسیم سبحان
ـ بنده عمیقا و اکیدا از جمله ارادتمندان این دوستان بزرگوار هستم و واقیعت آن است که حقیر در محضر ایشان تلمذ میکنم.
ـ این داستان که قرار نیست از حضرات ادبا ادیبتر باشیم وام گرفته شده از دوستان نکته سنجم رفیق امجد عسگری و رفیق حسین اصغریان است.
۴ بهمن ۱۳۸۷ | روزنوشت |
وقتی که دستم به سهتار نمیرود برای مدتی طولانی، خوب احساسش میکنم که انگار به خوابی طولانی رفته باشد و بیدار و هوشیار شدنش نیز زمان میخواهد. همین میشود که وقتی دستش میگیرم، طول میکشد صدایش گوشنواز و دلنشین شود. داشتم فکر میکردم که با این حال، مردنی برایش در کار نیست اگر اقتضائات فیزیکی و قوانین مبتنی بر وجه شر جهان اجازه دهد.
به هر ترتیب چندین سال هم اگر نخواند، باز آخرش این نمیشود که از حیز سهتار بودگی ساقط شود. باز میشود بر او پرده و سیم بست و نواخت؛ به نوایش شادمانی کرد و به زمانش در گوشهی تنهایی گریست.
اما خیلی چیزها این طور نیستند. تعریفشان اجازه نمیدهد این طور باشند. زمان، جزیی از تعریفشان است؛ تغییر نیز. همین که رهایششان کنی به حال خودشان، آنها نیز رها میشوند و میافتند؛ اول به رخت خواب، بعدش به رخت مرگ. حالا شاید این بین درجات دیگری از مقامات نیز باشد که من ندانم. برای من، وبلاگ نیز از این جنس است.
به هر دلیل مدتهاست که دستم نمیرود به نوشتن. همین شده که احساس میکنم که خواب آلود است، رخوت گرفته و بینکته و بیحرف. از سوی دیگر، به هر دلیل دوست ندارم که این گونه بماند و بارها در این چند ماه سعی کردهام که غیر از این باشد اما…
اما همین گونه بماند، زود است مردنش…
پ.ن. البته منظور حقیر ابدا این نیست که بخواهم به زور بمیرانمش…
۲۷ آذر ۱۳۸۷ | روزنوشت |
این که به برف و باران بیاختیار سلام میکنم از سر حسی است ناخودآگاه که سالهاست سرک میکشد در من و تجلیاش همین سلام جاری شدن بر زبانم. و گاه که به خود میآیم، لبخندی مینشیند بر چهرهام. دیوانگی و حماقت که شاخ و دم ندارد. بیشباهت نیست به همین سلامهای گاه و بیگاه و به ظاهر بیدلیل. بیشباهت نیست به همین باخود حرف زدنها و لبزدنهای به ظاهر بیمخاطب. تب ابر و بارش برف و باران چیزی میدمد در من، زمزمهای میگوید در گوشم که بازگفتنش سخت است؛ انگار گیر میکند در گلویم و فراتر نمیآید، انگار حرف مگویی باشد که گفتنش مجوز میخواهد و حالا حالاها نبایدش گفت.
برف که میآید دوست دارم پرده را تا جا دارد کنار بزنم، بنشینم پشت پنجره و ساعتها مبهوت بازی دانههای برف باشم. دوست دارم آرام خودم را تاب بدهم؛ دستانم را دور لیوان داغ چایی حلقه کنم و گرمایش را به سردی تصویر پیش رویم گره بزنم؛ دوست دارم سکوت درونم را باز کنم روی تمام زندگیام تا آن که برای لحظهای هم که شده، فقط برای یک لحظه هم که شده، آرام باشم، آرام باشم، آرام باشم… سکوت کنم، ساکت باشم، آرام باشم، آرام…
و اینک آرامم،
آرام…
پ.ن. عکس فوق را چند سال پیش در پیست اسکی خور گرفتم.
۱۸ آبان ۱۳۸۷ | روزنوشت |
امشب که خواستیم پیش از خسبیدن، مراسم مسواکزنون را به جای بیاوریم، چشممان چهارتا شد از آن چه که دیدیم و شما هم دارید میبینیدش! خندهام گرفته بود و از آن طرف پیش خودم میگفتم آخر مامان چه پیش خودش فکر کرده که رفته چنین خمیردندانی خریده؟
نمیگوییم اهل دود و دم نیستیم ولی خداوکیلی نه اینقدر…
۹ مهر ۱۳۸۷ | روزنوشت, سیاسی |
علی آقای بقال، آن اوایل که آمد بساطش را راه انداخت در محل، برای اهالی فرق چندانی نمیکرد که از او خرید کنند یا از یک بقالی آن ور شهر. زمان که گذشت، هم او اعتبار پیدا کرد بین اهالی و هم مشتریان ویژهاش اعتبار پیدا کردند پیش او. همین کهنهشدگی و جاافتادگی، مجوز خدمات ویژه و نسیه فروشی را هم خواه ناخواه صادر کرد. مثلاً میسپردیم که روغن ورامین که آورد یک بستهی دوازدهتایی کنار بگذارد برای ما. کاری که برای غریبه نمیکند. تازه آخرش هم خودش زنگ میزد و خبر میداد که آمده؛ بیایید ببرید. یا قصهی شیر دولتی که اصولا اولویت با مشتریان قدیمی است و خلاصه خدمات بسیاری از این دست که جایی در رابطهی مشتریان گذری و علی آقای بقال ندارد.
داشتم فکر میکردم که با این اوصاف علی آقای بقال هم بالفعل، مافیاست. همانگونه که به زعم حضرت الف.نون. کلیهی اعاظم نفتی هم مافیایند. اصلا انگار مدل ذهنی الف.نون. در حوزهی مافیا این است هر کسی بیش از مدتی معین، در یک پست و مقامی بماند، میشود مافیا؛ حالا چه علی آقای بقال باشد، چه عباس آقای قصاب و چه حضراتی مثل نعمتزاده و کساییزاده. همین میشود که گاه و بیگاه یک ملاقهای میدهد دست این و آن تا سازمان مربوطه را یک همی بزنند. خاصه وقتی میبیند نمیتواند علی آقای بقال را از سازمان مربوطه بردارد و به زور علی آقای قصاب کند، لجش میگیرد و در عوض آهنگ همزدن را تند میکند.
همین که این نقطه آخری را که گذاشتم دیدم که من هم مافیا هستم. نیکپور هم مافیاست. هادی هم مافیاست. مامان و بابای من هم مافیایند. چون خیلی وقت است که مامان و بابای من هستند و با چنگ و دندان هم که شده، سمت سازمانیشان را حفظ کردهاند. اصلا هر چیزی در این دنیا مافیاست. چون هیچ چیزی حاضر نیست هویتش را تغییر دهد. مثلا الف.نون. اصلا حاضر نیست که از هویت الف.نونیش کوتاه بیاید…
خلاصه این که همزدن آخری که دیدیم در وزارت فخیمهی نفت نیز به گمانم از جنس همین اوهامات ایشان است.
گاه و بیگاه فکر میکنم که فقط باید یکسال دیگر تحمل کرد این موجود را ولی از انتخاب نشدنش، اکیدا ناامیدم. خدا به خیر کند…
۷ شهریور ۱۳۸۷ | روزنوشت |
“چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو…” و ماشینها به احترام چراغ قرمز، صف میکشند و حضور دودآلودشان را بی هیچ حرکتی، به انتظار نوید سبز دیگری مینشانند. هوا بیرحمانه گرم است. نور، بازیش میگیرد روی تن تفتیدهی ماشینها و جادویم میکند…
قطرهای چموش، سر میخورد از شقیقهام پایین و سحر نور را بیاثر میکند. به خودم میآیم. هوای مردهی اتاقک ماشین، تنم را احساس میکند و چندش عرق، وجودم را در مینوردد…
“ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی…” و فضا سرشار میشود از دود اسپند و نالهی دخترکی آشفته. بیاختیار، میآسایم دمی؛ و دختر کولی، همچنان جامش را مثل یک ساقی وظیفهشناس، به فضای ماشین میچپاند. به قدر مستی و فراخی جیبم، زحمت دختر را ارج مینهم…
شمارنده چراغ قرمز، نقش PO را همچون بیلاخی بزرگ پیش روی چشمان خیرهی منتظران نوید سبز، رژه میدهد و انتظار، آن انتظار سبزبودگی و بیترمزی انگار تمامی ندارد…
دستفروشی سرک میکشد از لابلای ماشینها. “و..ق”، “و..ق” و صدای سوت سوتک سرشار از بلاهتش را گاه و بیگاه تف میکند توی ماشینها “و..ق”، “و..ق”…
و نزدیک میشود دستفروش…
و نزدیکتر میشود دستفروش…
“آدمی در عالم خاکی “و..ق” نمیآید “و..ق” به دست…”
و حضرت نوار، بیتوجه حضور پرطمطراق دستفروش، همچنان میخواند…
“عالمی دیگر بباید ساخت وز نو “و..ق” آدمی “و..ق”…
و رژهی آن بیلاخ بزرگ، همچنان جاریست…
۳۰ مرداد ۱۳۸۷ | روزنوشت |
بچه آویزان میشود به پدر فاقد مویش و سوییچ را طلب میکند. با سراپای وجودش، سوییچ ماشین را طلب میکند. انگار تمام دنیایش سوییچ باشد. پدر، پدر کبیر، نشسته است دور میز و با ملت گرم گرفته؛ و باز بچهی آویزان، سوییچ ماشین را طلب میکند…
دستگاهی اختراع خواهم کرد که مقدار شوق را اندازه میگیرد: شوق سنج! و حد بالایش، شوق این پسر تعریف خواهد شد. داشتم فکر میکردم که تا بدین پایه که پسر مشتاق سوییچ است شاید هیچگاه مشتاق نبودهام و پسر همچنان از عمق وجود، سوییچ ماشین را طلب میکند…
پدر فاقد مویش نیم نگاهی صبورانه حوالهی پسر میکند و آرام میپرسد: سوییچ ماشین را میخواهی؟
ترسی آمیخته با شکی ناخوانده در چهرهی پسر میدود. میگوید: آله…
و پدر، بزرگترین و غنیترین موجود زمین، کریمترین خدایان، سروش آرمان و آرزوها، بزرگی و غنا و کرمش را جاری میکند…
و سوییچ، سوییچ بزرگ، سوییچ دوستداشتنی، از جیب سربرمیآورد…
نگاه پسر حالا از شوق جاری است و چهرهی پسر از لبخند سرشار؛ و دست بلند میکند به سوی بزرگترین آرزوی آن لحظهاش و دست بلند میکند به سوی شیرینترین احساس…
سوییچ تلو تلو میخورد میان انگشتان پدر ـ آن بزرگترین خدای خدایان ـ و سوییچ از بالا نزول میکند با دست بزرگترین و کریمترین موجود آن لحظهی پسر…
و دستان پسر همچنان کشیده به سوی آسمان، چنان تشنهی سوییچ که هیچگاه به خاطر ندارم چنین تشنگی را به وجود خویش حس کرده باشم…
و سوییچ نزول میکند همچنان…
و دستها کشیده میشود همچنان…
و نگاهها خیره میماند همچنان…
و لحظهی حماسه سر میرسد و حماسه ـ آن حماسهی بزرگ ـ رخ میدهد: سوییچی که در دستان پسر قفل شده است…
حالا پسر همه چیز دارد، تمام دنیا را در دستانش دارد، زندگی را جاری میبیند بین انگشتانش…
و انگار که سوییچ نیز میان انگشتان کودک شاد است…
پسر آرزویش را ـ بزرگترین آرزوی آن لحظهاش را ـ حالا میفشارد روی سینهاش و سر بالا میگیرد و چشم میبندد و بلند میخندد، بلند میخندد؛ و باز بلند میخندد…
و آسمان بلند میخندد…
۲۷ تیر ۱۳۸۷ | ادبیات, سیاسی |
قدیمترهایی نه چندان دور، هرگاه جماعت ادیبان و شعرا گعدهای میگرفتند و بازار عکاظشان به راه میشد، شروع میکردند به شعرخوانی و متن ادبی در کردن از خودشان و به به و چه چه گفتن و بادام و پسته لمباندن و یحتمل، نوشیدنیهای ویژه نوشیدن. همین میشد که پس از چند دقیقهای، از پشت صندلیهاشان لیز میخوردند زیر کرسیها و با سری سنگین و چشمی خمار به قدر طاقت و وسع، چند ساعتی زور میزندند که دامان شعر و شاعری از کف نرود.
همین دامان رها نکردن بود که فضای جلسات را مزین مینمود به انواع اراجیف و مهملات موزون و ادبی. از همان موقع بود که اصطلاح “کرسی شعر” باب شد و ملت به هر جفنگ قشنگی که میشنیدند، همین چیزی میگفتند که الان ذکر خیرش رفت. البته همهی عزیزان مستحضرند که ذهن سیال و خلاق ایرانی جماعت، به هیچ چیز و هیچ کسی در طول تاریخ رحم نکرده تا حالا بخواهد به این اصطلاح وزین رحم کند. همین است که در گذر زمان این کلمه و مفهومش دچار استحاله گشته و تبدیل شده به همان عبارت نافرم و ناجور و بیمعنی که اکنون نقل محفل عوام و خواص است.
…
واقعیت آن است که به جای این سهنقطه که این بالا مشاهده میکنید، مفصلا در باب ارتباط کیفیت فرمایشهای آقای الفنون و کرسی شعر، مطلب نوشته بودم اما مستحضرید که خودسانسوری جزو لاینفک این مملکت بی صاحاب است. لذا به عنوان همین پست که نوشتم در باب این ارتباط بسنده میکنم…