۱۸ مهر ۱۳۸۶ | روزنوشت |
روبروی آیینه میایستم. چشمان خسته و گودرفتهام، صورت اصلاح نکرده و چرکم را دوره میکند. بوی ترافیک میدهد وجودم؛ بوی تاکسی. پیراهنم را بالا میزنم. نافم، با نگاه معصومی، از آیینه به من سلام میکند. یادم میافتد که سالهاست احوال نافم را نپرسیدهام. به فکر میافتم که ناف، موجودیت پرحماسهای دارد، خاصه برای مادرها. به دلایل واضحی نمیتوانم یک مادر بالفعل یا حتی بالقوه باشم اما قاعدتاً تا حدودی میتوانم بفهمم که مادرها نسبت به ناف بچههایشان احساس ویژهای دارند. احساسی از جنس تعلق، شاید هم از جنس درد و خون. اصلا شاید ناف فرزندانشان را گواه مادری خود بدانند. شاید هم همهشان اسیر چیزی شبیه به ناف فوبیای مزمن باشند و ترجیح دهند حضور نافشان را نادیده بگیرند. هر چه که هست الان این ناف دارد به من سلام میکند و میگوید که خیلی دودر هستم و در کمال تواضع حقوق معوقهاش را از صاحبش طلب میکند. راست میگوید بندهی خدا؛ اما هر چه که فکر میکنم به یاد نمیآوردم که در مورد حقوق حضرت ناف چیزی شنیده یا خوانده باشم. به راستی یک ناف چه حقوقی به گردن صاحبش دارد؟
۱۳ مهر ۱۳۸۶ | خاطرات, دوستان |
گاهی فکر میکنم که تایپ کردن ذهن آدم رو هم تنبل میکنه. نوشتن با قلم روی کاغذ به خصوص اگه کاهی باشه، یه حس دیگهای داره. یه جورایی احساس میکنم که تایپ کردن مستقیم اون چه که توی ذهنم هست، بخشی از انرژی نهفته در لابلای حرفهام رو فیلتر میکنه. نمیذاره همهی حرفم رو دیگران هم بخونن حتی اگه بهشون مستقیم هم اشاره نکرده باشم. البته شاید این اشتباه باشه ولی به هر صورت چنین چیزی گاهی ذهنم رو مشغول میکنه.
دو سه سال پیش تا دیروقت خونهی استادم بودم. استادم برنامهای نوشته بود که وقتی کلمه یا جملهای رو بهش میدادی، یه سری جمعبندیها ارایه میکرد که به درد علم حروف و اعداد میخورد. برنامه اشکالی داشت و من و ایشون سعی میکردیم که این اشکال رو رفع کنیم. تقریباً سه ساعتی کار کردیم و آخر سر هم درست نشد.
چند وقت بعدش که ایشون رو دیدم، تعریف کرد که فردا صبحش استاد ایشون ـ که کراماتی دارن ـ زنگ زده بودن و سؤال کرده بودن که: شما داشتین دیشب چی کار میکردین؟ جواب دادن که: هیچی! گفتن که: نه! داشتین یه کارهایی میکردین! ناچار براشون قصهی برنامهی کامپیوتری رو گفتن. استاد ایشون هم فرمودن که: نکنین این کارها رو. برای مسایل این چنینی با قلم و کاغذ کار کنین.
هر بار که این قصه رو به یاد میآرم اول یاد “و القلم و ما یسطرون” میافتم و بعدش هم یاد این میافتم که مدتهاست چیزی ننوشتهام…
۳۱ شهریور ۱۳۸۶ | اجتماعی, روزنوشت |
ظاهرا در آن دورانی که هنوز سیستمهای متعالی مدنی و غیر مدنی در بلاد غرب راه نیفتاده بود و آمریکا را غرب وحشی میخواندند، سیستم تقسیم اراضی تازه کشف شده، شیوهی مشتی و ردیفی داشت به این صورت که مدعیان زمینها سوار بر درشکههایشان پشت خطی (شاید فرضی) صف میکشیدند و با علامتی که از یک جایی صادر میشد میتاختند و هر کس به قدر سرعت و شاید قدرتش بخشی از زمین را صاحب میشد. به این ترتیب زمینهای بهتر و بزرگتر از آن سریعترها و قدرترها بود. در بینابین این کابوی بازیها هم له و لورده یا سوراخ سوراخ شدن چند کابوی خرده پا هم امری ناگزیر مینمود. به هر ترتیب مردمان آن زمان نیز گویا چنین ساز و کاری را به عنوان قاعدهی بازی پذیرفته بودند.
قصهی انتقال یافتن واحد کاری ما نیز به جای جدید، بلا تشبیه ما را یاد همین گونه تقسیم اراضی انداخت، منتها این بار به جای آن کابویهای هفت تیر کش و شش لول زن، دوستان پژوهشگر و دکتر و مهندس بودند و سوژهی دعوا، اتاق و سالن. تا دیروز که فکر میکردیم فلان اتاق و سالن مال ماست؛ امروز دیدیم که تابلوی جایی دیگر را نصب کردهاند سردرش. کاشف به عمل آمد که نقل و انتقالات خارج از ساعات اداری و در غیاب حریف و توأم با دعوا و مرافه و گیس و گیسکشی صورت پذیرفته؛ صد البته که سنبهی کسی که پرزورتر است، جواب ده است؛ نه مایی که سر و تهمان را هم بیاوریم در عرصه این ترکتازیها نخی از موی مبارک بخشی از آن گاوهایی که قرار است چرانده شوند هم نمیشویم، چه رسد به آن که بخواهیم مدعی سالن و اتاق هم باشیم.
البته این چنین هم نیست که وضعیت فوق مختص بنده و همکارانم در جایی مثل پ.ص.ن باشد. حمل بر جسارت نفرمایید اما مملکتی که بای دیفالت ملوک الطوایفی اداره میشود، همه جایش همین طوری است.
خلاصه آن که ما هم شدیم جزو آن دستهای که قرار بود سولاخ سولاخ شوند، که شدیم…
۲۹ مرداد ۱۳۸۶ | دوستان, عکاسی, گشت و گذار, ماهیگیری |

(برای دیدن عکسهای بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید)
جای رفقا خالی، دو روزی همراه عیال، در معیت جمع کثیری از دوستان اهل حال، به قصد تفرج، تشریفمان را برده بودیم اصفهان. هر چند که خیلی کوتاه بود و حسابی هم سرما خوردیم اما مجموعاً کیفمان کوک شد.
اول روز که پنجشنبهی هفتهی پیش باشد فرصتی نداشتیم برای چرخ زدن در شهر. یکراست رفتیم مهمانی، باغ یکی از دوستان و همانجا داد عیش چندین ماهه ستاندیم از ماهی و ماهیگیری. پیش از این به عرض رسانده بودیم که خوردن ماهی تازه خیلی حال میدهد ولی اینبار ماهی خیلی تازه خوردیم. یعنی تا از آب گرفتیمشان، مشرفشان کردیم وسط ماهیتابه و یا علی. بزرگترین ماهی که تا به حال صید نمودیم نیز همین جا در کارنامهمان ثبت شد.
صفای همراهی جگرگوشهی گرامی و دوستان عزیز و قدیمی هم لذت ماهیگیران را دوصد چندان کرده بود. چه آوازها که نخواندیم با خشایار و خدایار. بعد از ناهاری مبسوط ـ که نسبتاً شام هم محسوب میشد ـ برگشتنی در مینیبوس هم تا توانستیم و انرژی داشتیم آواز خواندیم و شادی کردیم. دم همهی همسفران گرم! ای ول!
فردایش رفتیم چهلستون و مشغول شدیم به عکاسی. در بدو ورود یک نکتهی آزار دهنده وجود داشت که نمیتوانم نگویمش و آن هم این که نمای زیبای چهل ستون با وجود یک آنتن بلند قرمز و سفید در پشت ساختمان گند خورده بود، اساسی. البته به هر ترتیب، این موضوع هم چیزی از زیبایی خود چهلستون کم نکرده بود.
همانجا نشستیم چند ساعتی گپ زدیم و چایی خوردیم. تعدادی از دوستان جدید را هم آنجا زیارت کردیم و بعدش هم پیاده رفتیم میدان نقش جهان و ناهار زدیم به بدن.
عصر جمعه هم ساعت چهار و نیم با اتوبوس برگشتیم تهران.
تازه شدن دیدارها و آشنایی با دوستان جدید هم از الطاف همیشگی این گونه سفرهاست؛ خاصه زیارت عزیزانی که پیشتر، در مجازی بازیهای اینترنتی، با آنها آشنا شده باشی و حالا حضورشان را درک کنی. دیدار مریم مؤمنی، وحید تولا، جواد رفیعی و سایر عزیزانی که اسمشان در خاطرم نیست همه و همه برایم لذتبخش و به یادماندنی بود 🙂
از همهی دستاندرکاران ممنونم. بسیار خوش گذشت. ان شاء الله سفرهای بعدی 🙂
علاوه بر این عکس ها چند تای دیگه رو هم آپلود کردم که می تونین توی آلبوم زیر ببینید
۲۳ مرداد ۱۳۸۶ | روزنوشت |
بعضی حرفها هست که نافرم روی دل آدم میماند برای گفتنشان. هیچگاه هم درست و حسابی پا نمیدهد فرصتی که آدم با فراغ خاطر بگوید آنها را و از گفتنشان حسابی کیف از خودش درکند. عموماً هم حرفهای هستند که مأخوذ به حیا نیستند ولی آن چنان هم نیستند که نشود گفتشان. یک چیز بینابینی هستند. مثلاً همین بحث پر سر و صدای بخارات معده. چیزی است که هم ناجور است و هم ناچار. ناجور از آن حیث که ملت وقتی میشنوند، “ایشه” میگویند و “عوق” میزنند، ناچار از آن حیث که چه بخواهند و چه نخواهند دچارش هستند و قاعدتاً پس از انجام فعل مذکور به راحتی و آسایش میرسند.
واقعیت آن است که دفع مناسب و به موقع بخارات معده از ملزومات و تعقیبات غذا خوردن است. الحق و الانصاف هم فعل مفرحی است؛ خاصه بعد از صرف غذایی مبسوط و سرشار از عناصر گاز ولدهنده. البته میپذیرم چگونگی به فعلیت رسیدن آن باید طوری باشد که آداب متعارف در این باب رعایت گردد که خودش مجال دیگری را میطلبد.
باور بفرمایید این چند ساله، آن چنان عناصر مؤدب و پاستوریزه دور ما را احاطه کردهاند که اشارهی علنی به این نکته در یک جمع کلاسیک، سالهاست که داغ دلمان شده، حالا این به کنار، اصلا مهارتهای مربوطه را هم فراموش کردهایم و همین موضوع گاه باعث ناراحتیهای ثانوی بسیاری میشود.
بحثمان چیز دیگری بود. میخواستیم بگوییم که القصه، شینطت و کرم گفتن این چیزها ـ که نمیدانیم زادهی کدام یک از وجوه انسانی است ـ وقتی که حادث میشوند، آی حال میدهد، آخ حال میدهد.
الان هم که اینها گفتیم، حظ و حالی وافر از همین جنس که اشاره شد، بردیم…
۸ مرداد ۱۳۸۶ | روزنوشت |
تورقم میگیرد؛
در لالوی روزنامهها و پیوج اینترنت میچرخولم؛
بلکه خبری بپیداید؛
تا وجودم را شاید
نخشخاید…
دیگر امروزها،
خبرها بای دیفالت خشخاییدنیاند.
قحطان چیزهای خوب است گویا.
در گوراگور هر سولاخی که خبری پپخشد،
جز رنگولانههای فقر و فساد و جنگ و نفرت
نمیچشمید و نمیگوشید.
آه،
به تنبان کدامین منجی
توانیم چنگولیدن؟
همه چیز میخستانگولنگد آدمی را…
۳۰ تیر ۱۳۸۶ | آموزه, اجتماعی |
«هر کاری که مکررا مجسم شود، انجام میشود و هر کاری که مکررا انجام شود، صفت میشود.»
جملهای که خواندید یکی از آموزههاییست که از استادم فراگرفتهام. این جمله یک قاعدهی کلی معنوی را میگوید. میگوید که اگر چیزی را در ذهن به دفعات مجسم کنید، نهایتاً آن چیز، موجودیت میپذیرد و اگر بر موجودیت آن اصرار ورزید، تبدیل به صفتی از صفات شما میشود. آرزوها و تخیلات ما، عموماً از نوع همین چیزها هستند. اگر با قدرت و تمرکز کافی، ذهناً مجسمشان کنی، ممکن است روزی، در حدی از کیفیت واقع شوند. حالا چرا اغلب آرزوهای ما به واقعیت نمیپیوندند؟ یا اگر هم صورت واقعیت به خود میگیرند، بسیار متفاوتند از آن چیزی که تصورش را میکردیم؟
آرزوپردازی هم خودش رسم و رسومی دارد، چهارچوبی دارد که اگر رعایت نشود، به آرزوهامان نمیرسیم که هیچ، به احتمال بسیار درگیر مسایل و مشکلات ناخواندهای هم میشویم.
اغلب آرزوهامان به خاطر آن که به درستی پرداخته نمیشوند، مثل نوزادان ناقصالخلقهای هستند که از حدی بیشتر رشد نخواهند کرد و نهایتاً نیز نابود میشوند و در همین کش و قوس، آسیبهایی نیز به ما میرسانند.
فرض میکنیم که از مرحلهی ابتدایی یعنی تصمیمگیری گذر کردهایم. تصمیمگیری، خودش فرآیندیست مفصل که جای بحث جداگانهای دارد. همینطور فرض میکنیم که شرایط معقول و منطقی بودن آرزومان نیز رعایت شده باشد. حالا میدانیم که دقیقاً آرزوی ما چیست. مهم است که تصویر ذهنیمان را از آرزوهامان چگونه شکل میدهیم و مهمتر از آن، چگونه امتداد میدهیم. اتفاق بدی که عموماً میافتد این است که به جای تجسم درست یک آرزوی ارزشمند، راههای رسیدن به آن را مجسم میکنیم. با این کار راههای احتمالی دیگری را که برای ما درنظر گرفته شده و در حال حاضر برای ما متصور نبودهاند، میبندیم؛ یا این که راههایی را میسازیم که برای ما در نظر گرفته نشدهاند؛ اما اگر هم ما را به آرزویمان برساند، اصالتاً راههای اشتباهی بودهاند و ممکن است دردسرهای دیگری برای ما به وجود آورند.
باید دقت کرد که در تکرار خیالها و تجسمات ذهنی، بر خود سوژه تمرکز نمود و نه راههای آن. مثلا من آرزو دارم که یک ماشین خوب داشته باشم. چه نوع ماشینی؟ ماشینی که منطقاً و عقلاً متناسب با سایر شرایط فعلی من باشد. چرا؟ چون اگر نباشد، تعادل زندگی مادیام را به هم میزند.
حالا کاری که باید بکنم این است که برای این آرزو وقت بگذارم و برای رسیدن به آن تلاش کنم. یک بخش از این تلاش، فعالیت ذهنی و معنوی و بخش دیگر آن فیزیکی است. دقت کنید که اینها توأم با هم است که آرزو را به موجودیت درست خود، نزدیک میکنند. افراط در یکی و تفریط در دیگری، موجودیتی ناقص را فراهم میسازند.
در بعد تلاش ذهنی، کاری که باید بکنم این است که روزانه یا هر چند روز یک بار برای تجسم درست ذهنیاش وقت بگذارم. چگونه این کار را کنم؟ مینشینم و در آسودگی، با دقت و تمرکز کافی، خودم را مجسم میکنم در ماشین خوب مورد نظرم نشستهام و رانندگی میکنم. مجسم میکنم که از داشتن ماشین خوب مورد نظرم لذت میبرم و احساس آسایش و آرامش میکنم. مجسم میکنم که در حال شستن ماشین خوب مورد نظرم هستم؛ خلاصه آن که خودم را در حال استفاده از سوژه در کمال سرور و شادمانی و رضایت، مجسم میکنم؛ و نهایتاً خداوند را سپاس میگویم و عاقبت کار را به ایشان واگذار میکنم. مهم است که پس از این کار موضوع و سوژه و تمام تصورات و تجسمات خود را ذهناً رها کنید. این اشتباه است که ناخواسته و در زمانهای نامناسب به سوژه و آرزوی خود فکر کنید. با این کار به موجودیت ذهنی آن آسیب میزنید.
میشود گفت که این مثال، تقریباً یک نوع آرزوپردازی درست است. آرزوپردازی اشتباه کدام است؟ این است که راههای رسیدن به ماشین خوب مورد نظرم را تصور کنم. مثلاً مکرراً تصور کنم که در قرعهکشی بانک یک ماشین برنده شدهام؛ یا این که دارم راه میروم و یک نفر میآید همین جوری ماشیناش را به من هدیه میدهد، یا این که یک چمدان پر از پول پیدا میکنم که رویش نوشته است هدیهای از طرف خداوند و میروم با آن پول ماشین میخرم و قس علی هذا.
از اینها که نوشتم صرفاً میخواستم بر این تأکید کنم که از کنار تصورات و تخیلات ذهنیتان ساده نگذرید. چه بسا که بیاهمیتترینشان از دیدگاه خودتان، گاهی به خاطر بیدقتی در تکرار، مسیر زندگیتان را ـ در مسیری خوب یا بد ـ تغییر میدهند. برای همین است که توصیه شده، سعی کنید به زمان حال خود آگاه باشید و بیهوده به چیزی فکر نکنید.
۲۴ تیر ۱۳۸۶ | اجتماعی |
مظفر الدین شاه حرف خوبی داشت. میگفت همه چیز مملکت باید به همه چیزش بیاید. درستی یا نادرستی این جمله به کنار، انصافا گاهی اوقات خوب کار میکند این حرف. مثلاً همین فتنهی سهمیهبندی بنزین؛ الحق و الانصاف کاری است، راست کار دولت عدلپرور مهرگستر. اصلا آقا جان خیالتان را راحت کنم که ترجمهی عدل و مهر ایرانی چیزی نیست جز در همین مایهها.
حالا چه شد که فیل ما یاد هندوستان افتاد؟ میگویم الان.
برادر بزرگی نقدی نوشت به گوسالهی بنزینی ما و پسوند آن هم تلیفونی، نکاتی را متذکر شد که دیدم لازم است مجدداً دیدگاهم را دقیقتر نسبت به موضوع تبیین کنم.
دولت سالانه تقریباً ۴۰ میلیارد دلار فقط یارانهی انرژی ـ اعم از بنزین ـ میدهد در حالی که درآمد ناخالص ملیاش در حدود ۱۸۵ میلیارد دلار است. تحلیل نسبت این اعداد بماند بر عهدهی خود دوستان. به طور کیلویی عرض میکنم که منطقاً حرکت از این موضع به موضعی که عمدهی این یارانه حذف شود، کار لازمی است. حالا میماند مسیر و روش حرکت به سوی موضع جدید. به نظر بدیهی میرسد که نمیشود تالاپی یک بدنهی بزرگ و جسارتاً لش و معتاد را به تخت بست و گفت: معتاد نباش! از سوی دیگر هم باید فکر چارهای بود که یاواش یاواش اصلاحاتی رخ دهد.
حرکت بینابینی این داستان بنزین میتوانست این باشد که سهمیهبندی انجام شده، سهمیهبندی یارانهی بنزین باشد نه خود بنزین و دولت اجازهی فروش آزاد بنزین را نیز بدهد؛ که متأسفانه این هم نشد و ظاهراً هم قرار نیست حالا حالاها بشود. این کار که بنزین آزاد را نفروشند و بخواهند زیر فشار سهمیهبندی به زور، فرهنگسازی کنند و صرفهجویی را به ملت بیاموزند احمقانهترین راهیست که میشد تصور کرد. نه تنها صرفهجویی نمیآموزند، بلکه انواع راههای زیرآبی و کله معلق زدن و جسارتاً دزدی را بیش از پیش دوره میکنند.
نهایتاً تأکید میکنم که بنده با مکانیزمی که بر پایهای از حداقل عقل و منطق ـ که البته مفاهیم غریبی هستند در دولت کریمه ـ در راستای کاهش یارانهی بنزین طراحی و اجرا شود، عمیقاً موافقم اما با این روش فعلی سهمیهبندی ـ که قطعاً با ملاحظات سیاسی و خط و نشان کشیدن برای تحریمهای احتمالی بنزین توأم است ـ عمیقاً مخالفم.
و اما یک چیزی!
دوست عزیزم آقای شمس یادآوری خیلی خوبی کرد. گفت که وقتی انتقاد میکنید، بیانتان طوری نباشد که آنها بگویند که مخالفین ما هم با ما موافقند. این را میپذیرم که ترکیب و شیوهی نقدم در پست پیشین، مناسب نبود. تشکر میکنم از هومن عزیز بابت یادآوری این نکته و از سایر عزیزان نیز ممنون میشوم گاهی چنین تذکراتی بدهند.
بالاخره آدم که میافتد به بافتن، گاهی خیلی چیزها یادش میرود…
۹ تیر ۱۳۸۶ | اجتماعی, سیاسی |
رفقا شاکی نشوند لطفاً آما این سهمیهبندی بنزین انصافا خوب کاری بود. عمیقا و اکیدا استقبال مینماییم از این تصمیم شجاعانه و حکیمانه. ای ول!
آن زمانی که دولت خاتمی خواست کار را یکسره کند و قیمت بنزین را تالاپی با متوسط قیمت کشورهای خلیج فارس یکی کند، مجلسیان تازه به دوران رسیده، پیرهن عثمانش کردند و اگر حافظهی شما هم به اندازهی حافظهی من ایرانی خراب نباشد، باید به یاد داشته باشید که چه قصهها و حماسهها نساختند اینها که انگار ناجیان عالم و آدم بودند و یکتا رهانندهی ملت از دست تورم و گرانی. همین دکتر توکلی چه فیلمها که نیامد توی تیلفیزیون و چه هوارها که نکشید سر دولت که با این کار تورم زیاد میشود و حتی به این هم بسنده نکرد و یک پله جلوتر، اساس قیمت بنزین را زیر سوال برد که اصلا کدام فلان فلان شدهای گفته بنزین درمیآید هشتاد؟ این شد که سه سالی هشتاد ماند قیمت بنزین و از بخت بد این ملت، نرخ تورم همان رشد را داشت که سالهای پیش. حالا همین جناب دکتر، روی انواع سنگ پای قزوینی و غیر قزوینی را سفید کرد و یک ماهی پیش توی جعبهی جادو ظهور نمود و دفاع کرد از افزایش قیمت بنزین و مدعی شد که کاریست بوده، مسبوق به سابقه. آن زمان مصلحت آبادگرانهی خود را در این دیدند که جامعهی معتاد به مصرف بنزین را همچنان معتاد نگاه دارند بلکه رایها را پیشاپیش بخرند و البته هم که خوب خریدند. بالاخره کار به جایی رسید که افتادن در این چاه، ناگزیر شد و از بخت خوش، دامن همین ادعاچیهای قمپز در کن و سراسر شعار و ریا را گرفت و خوب موقعی هم گرفت. حالا باید دید که این گاو زاییدهشان را ـ که عجیب ناقص الخلقه هم هست ـ چهطور بزرگ میکنند.
فرض کنید در این هیر و بیر، این پنج به علاوه یکیهای لامذهبِ یزیدی صفت هم بنزین به روی لشگر محمود ببندند. از لاف امروز الف نون که گفته طی چند سال آینده صادرات بنزین داریم، معلوم است که خبرهایی هست که اتفاقا بیربط هم نیست…
۲ تیر ۱۳۸۶ | اجتماعی |
پول دست ملت مثل آب راهش را پیدا میکند. هر چه دولت بیاید و راه آب ببندد که از سو نرو، از آن سو برو، دست آخر سوراخهایی درست میشود که ملت ورای هر چه قانون است، سود پول خود را از آنها بیرون بکشند. حالا اگر دولتی داشتیم که مقتدرانه ضمانتهای اجرایی قانونهای تولیدی خود را هم داشت، میشد گفت که تعداد آن سوراخها هم کمتر میشد؛ ولی کارنامهی مملکتی، سابقهی خوبی ثبت ندارد.
این که دولت میآید به زور چوب لای چرخ نظام مالی مملکت میکند و نرخ بهره را دستوری پایین میکشد، بالاخره پول ملت که منتظر دولت نمیماند تا به سود برسد. پول هم به عنوان سرمایه، خودش قیمتی دارد، اجارهای دارد که قیمت آن را نظام بازار است که میفهمد و تعیین میکند. کشوری که توان تولیدش بالا نیست، صنعت قوی ندارد، طبیعی است که سرمایهاش هم صرف تولید و صنعتش نمیشود. در این وضعیت، پول، سودش را جای دیگری جستجو میکند. میرود در چرخههای مالی دیگری میچرخد. میرود و مثلاً گردونهی سوداگری را پر و پیمان میکند.
به نظرم اتفاقی که سال پیش افتاد و نرخ سکه طی یک هفته سر به جهنم برد و به دویست رسید، فقط حاصل افزایش قیمت طلا در بازارهای جهانی نبود، بلکه مهمترین عاملش همین کاهش دستوری نرخ بهره بود. بازار پول، باهوش است. زنده است. میفهمد چه زمانی کجاها نفعش بیشتر میشود. همین که دید دیگر بانک آن سودی را نمیدهد که باید، میآید سکه میشود، میآید دلالی میکند، میآید خودش را ولو میکند روی مسکن.
با این کاهش دوبارهی نرخ بهرهی بانکی، اتفاقهای مشابهی تکرار خواهد شد.
احتمال دارد به رغم رکود، بازار مسکن باز هم شاهد رشد تورمی قیمتها باشد.
احتمال دارد که بازارهای کاذب تقویت شود؛ به خصوص بازارهای دلالی و سوداگری یا قاچاق.
احتمال دارد که بازارها و حرفههای نامتعارف و جدیدی شکل بگیرد که تا به حال در تصور هیچکس نمیگنجید.
احتمال دارد که موج مهاجرت، بخش وسیعتری از جامعه ـ به لحاظ تحصیل یا توان مالی ـ را در بر بگیرد.
و صدها و صدها احتمال دیگر.
تخصصی در حوزهی اقتصاد و مسایل پیرامونی آن ندارم و این چیزهایی که نوشتم صرفاً حدسهایی هستند از تخیل گاه و بیگاه من. دوست داشتم مقالهیی علمی در مورد عواقب احتمالی کاهش دستوری نرخ سود بانکی بخوانم ولی به یاد ندارم که این چند وقت چیزی دیده باشم. اگر کسی لینکی، آدرسی دارد، ممنون میشوم به من نیز معرفی کند.