۲۸ شهریور ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
همیشه به فکر بودهام از باب تفنن، چند روزی زندگی عشایری را تجربه کنم، زیر سیاه چادر بخوابم، شیر تازه بز و گوسفند بنوشم، الاغ سواری کنم و خلاصه آن که از نزدیک ببینم سیستمشان چهطوریهاست. به یمن طالع شنگولم، این چند روزی که غیبت داشتم، مشغول همین سیستم بودم. البته بماند که همان چیزی که خواب میدیدم هم از آب درنیامد؛ نه سوار الاغ شدم و نه شیر تازه نوشیدم ولی به هر حال احوالی نیکو بر بنده رفت که از زمرهی به یادماندنیترین خاطراتم خواهد بود.
انصافاً این اینترنت لاکردار هم خوب چیزیست و از آن خوبتر نظام فیلترینگ مملکت که ما شاء الله کل ملت را در تمامی فنون زیرآبی ماهر کرده. به سحری ناباورانه، جماعتی را گرد هم میآورد از اقصی نقاط ممالک مختلف به بهانههای متفاوت. نمونهاش، همین همایش چهارم فلیرکریون ایرانی که بنا داشتیم دو سه روزی در معیت عشایر بختیاری باشیم و با آنها کوچ کنیم.
قرار اولیه را جمعه صبح، روبروی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان گذاشته بودند. شب پیشش که رسیدم اصفهان، تک و تنها در باغ غدیر، چادر علم کرده بودم. شش و نیم بیدار شدم؛ نیمچه صبحانهای خوردم؛ وسایل را جمع و جور کردم و راهی شدم طرف دانشگاه. سر قرار که رسیدم، فقط فرهنگ آمده بود. کم کم بچهها سر و کلهشان پیدا شد. احساس این که حضور واقعی دوستان اینترنتی را آدم درک کند بیشباهت به کشف قارههای جدید نیست. آدم قلقلکش میگیرد و کلی پیش خودش شیطنت میکند که صد البته گفتنشان جایز نیست این جا.
نهایتاً ساعت نه بود که با مینیبوس راه افتادیم طرف بروجن و از آن جا شروع کردیم دنبال عشایر گشتن. روز اول ـ که همان جمعه باشد ـ بخت با ما یار نبود که محل اتراق عشایر را پیدا کنیم. هر جا که میرسیدیم آثار خاکستر کاروانهاشان بود و خودشان پیشتر رخت بسته بودند به سرزمینهای موعودشان. خلاصه آن که به جز چند ساعتی که در سواحل دریاچهی سد چغاخور (!) به قصد ناهار نگه داشتیم، بقیهی عمر شریف را به مینیبوس سواری اشتغال ورزیدیم.
دم دمای غروب، وقتی که دست از پا درازتر در یکی از دهاتها نگه داشتیم بلکه کمی آب ذخیره کنیم، پدرآمرزیدهای در باغش مهمانمان کرد تا شب را آن جا بگذرانیم. چادر به پا داشتیم و بساط روشنایی به راه. دوستان رفتند مرغ و مخلفات خریدند تا به امور شام برسند. از همین موضع دست همهی عزیزان دستاندرکار را میبوسم که جماعت گرسنهای را به فیض رساندند. از جهت رفع ابهامات شرعی به عرض میرسانم که کلیهی عزیزان مذکور، از عناصر ذکور و برگزیدهی حضرت باریتعالی بودند.
بنده شام را که خوردم زودتر از بقیه اشهد را خواندم و به کیسه خواب خزیدم. انصافاً خوابیدم خوابیدنی. فقط گاه و بیگاه این هاپ هاپ سگها کمی مزاحم میشد که آن هم چیزی نبود که بخواهم خاطر آزرده کنم و از خوابم بزنم. صبح که بیدار شدم فهمیدم که باقی ماندهی جوجه کباب چه قصههای سگانهای که نساخته بود آن شب.
گمانم صبح زود، تقریباً هشت و نیم بود که از خواب ناز بیدار شدم. در حقیقت بیدارم کردند. تا صبحانه را خوردیم و بساط چادرها را جمع کردیم، شد نه و نیم. راه افتادیم بلکه پیدا کنیم عشایر را. بعد از ساعتها گشتن یکی از انگشتهایمان بالاخره رسید به ضریح و دو تا سیاه چادر پیدا کردیم و خراب شدیم سرشان. حالا فرض کن که بیست تا آدم قد و نیم قد، همه هم دوربین به دست، از هر چه که میشد عکس گرفتند، از موی دماغ آقایان بز گرفته تا باقی پشم چسبیده به مشکها. کلاً دو تا خانواده بودند آن جا که هر کدام چهار پنج نفر جمعیت داشتند. بیراه نیست اگر بگویم که از هر کدامشان بیست سی عکسی گرفته شد.
ابتدای امر احساس میکردم که کمی معذب هستند ولی پیشتر که رفتیم و فهمیدند که بین ما دو تا دکتر هست و برایشان دوا نوشتند و دوا دادند کمی اوضاع بهتر شد. دو ساعتی آن جا پلکیدیم و بعد از آن عزم ناهار کردیم. نزدیکیهای آن جا دهاتی بود به نام اگر اشتباه نکنم نصیرآباد که چشمهای هم داشت. کنار چشمه بساط پهن کردیم. بنا داشتیم ناهار، کباب ماهی بخوریم. بیست تا ماهی قزلآلا را از حوضچهای همان نزدیکیها خریدیم و شروع کردیم پاک کردن. حاصل عملیات، سه فقره زنبور گزیدگی و بیست ماهی پاک کرده بود. نمیدانید که چه خین و خینریزی راه افتاده بود آنجا.
زغال فراهم آوردیم و کبابیدن آغازیدیم. کلاً شش تا سیخ هم بیشتر نداشتیم و برای آن که چشمان منتظر همقطاریها را منتظرتر نگذاریم مجبور شدیم از ترکهی تازهی درختان استفاده کنیم که آن هم مکافات خود را داشت.
در خاطر دارم که تا شش، شش و نیم همان حوالی بودیم و چرخ میزدیم. از آن جا راه افتادیم طرف سیاسرد، بلکه شب را آن جا بگذرانیم. آن جا که رسیدیم بانگ برآمد چادر ممنوع! یکی از آشنایان علیرضا همان نزدیکیها باغی داشت و به مهمانی پذیرفتمان. تا رسیدیم روشنایی علم کردیم و چادر زدیم. پیش از شام پانتومیم بازی کردیم. هر چند کوتاه بود ولی خاطرهای شد، علی الخصوص با بازی پر شور “صفا” و دلنشین جناب آقای رهبر (مد ظله علی کل رئوس الفلیکریون).
این کیسه خواب ما هم نعمتی است. خدا پدر حسین آقا را بیامرزاد که تحفهای اینچنینی را برایمان آورد. امیدوارم حضرت حق ایشان را با کیسه خواب داران بهشتی محشور فرمایند. گویا تا صبح، ملت از سرما چند باری بیدار شده بودند. حقیقت آن است که حقیر مثل خرس ـ دور از جان خرس ـ چنان خوابیدم که مطلقاً به یاد ندارم کی کپیدم و کی برخاستم. حدود هشت و نیم بود که بیدارم کردند نامردها با آن سر و صدایی که راه انداخته بودند. تا صبحانه خوردیم و چادر و کیسه خواب جمع کردیم، شد ده و نیم. از آن جا راهی چشمهی سیاسرد شدیم تا هم به دستشویی سری زده باشیم و هم حساب کتاب هزینههای سفر را به انجام برسانیم.
کارها که به انجام رسید حامد و متعلقین از ما جدا شدند. از آن به بعد، برنامه تخصیص یافت به اماکن تاریخی که تا آن جایی که ممکن باشد سری بزنیم به آنها و عکس بیاندازیم. اولین جایی که رفتیم قلعهی نهچیر بود. قلعهای خشتی با قدمتی نزدیک به 300 سال. هیچ کس کار به کارش نداشت، نه کنترلی، نه نظارتی. ظاهراً ورودیهای قلعه را آجر گرفته بودند که کسی نرود ولی گویا مشتاقینی به دالانهای تاریک و خلوت، پیش از ما بودند که راه خود را باز کنند. ما هم از همان راههای ایجاد شده وارد قلعه شدیم و هیچکس هم نگفت خرتان به چند من. بامزه آن بود که گوشهای از قلعه را خانه کرده بودند و مغازه زده بودند!
توی قلعه پر بود از آثار فسق و فجور ملت. بماند که چهها که ندیدیم آنجا. اما در کل دیدنی بود. واقعاً حیف است که اثر به این زیبایی را چگونه به حال خود رها کردهاند تا بیشتر از پیش بپوسد و از جلوه بیفتد.
کارمان که با قلعه تمام شد تقریباً ساعت سه بود. ناهار هم که نخورده بودیم. سوار مینیبوس که شدیم پیشنهاد دادم که این بار ناهار، عوض کنسرو و این جور چیزها برویم رستورانی، غذایی گرم در معیت پلو نوش جان کنیم. با پشتیبانی گرم آقای رهبر، کنسروها روی دست صاحبانشان باد کرد و راهی رستوران شدیم. دلمان را حسابی صابون زده بودیم که بالاخره یک نوبت هم که شده چلو میخوریم. از بخت بد، چلو تمام شده بود و به ناچار تن دادیم به همان یک سیخ کباب لقمه که انصافاً هم به جا بود.
ناهار خورده و شنگول رفتیم آرامگاه پیربکران. بنایی با قدمتی نزدیک به هفتصد سال. رانندهی مینیبوس خودش بچهی پیربکران بود. میگفت تازگیها نگهبان گذاشتهاند برای آن جا و نشان داد که چگونه کاشیهای بنا را به تاراج بردهاند. در آرامگاه بسته بود. نیم ساعتی منتظر ماندیم تا آقای نگهبان آمد و در را باز کرد.
حس عجیبی داشت آن جا. احساس میکردم که فضا متفاوت شده. عرض ادبی حضور پیر کردم و باب عکاسی را باز نمودم. ترکهای بزرگی روی دیوارها دیده میشد. دلیل را که پرسیدیم به عمق فاجعه رسیدیم. نزدیک شهر معدن سنگی است که هر از چند گاهی برای استخراج، انفجارهایی را ایجاد میکنند و آن انفجارها عامل آن ترکهای بزرگ است و هر روز بیش از پیش بزرگتر نیز میشود.
آخرین جایی که سر زدیم، آرامگاه سارا خاتون بود از جمله زیارتگاههای کلیمیان؛ پشت زیارتگاه هم گورستان کلیمیان. چیزی که به چشم میآمد، سنگهای گور بسیار بزرگ و گرانقیمت بود که روی گورها گذاشته بودند علاوه بر بافت و فضای گورستان، نوشتههای سنگها هم جلب توجه میکردند.
آفتاب هم گویا خسته شده بود از تابیدن. نزدیک غزوب، راهی اصفهان شدیم. بین راه کم کم بچهها پیاده شدند. نهایتاً من و فرهنگ هم رفتیم ترمینال تا بلکه اتوبوسی گیر بیاوریم برای تهران. آخرش هم گیر نیاوردیم و به ناچار، با شخصی آمدیم.
من تقریباً ساعت دو رسیدم خانه و تالاپی به آغوش رخت خواب پیچیدم و جای شما خالی تا یک و نیم بعد از ظهر دوشنبه، تخت خوابیدم.
در این جا از همهی دوستانی که زحمت کشیدند در مقاطع مختلف سفر تا لحظاتی به یادماندنی را در کنار هم داشته باشیم تشکر میکنم و از درگاه حضرت باریتعالی دوام شادی و شادکامی ایشان را خواستارم.
چند تایی عکس دیگر هم هست که می توانید در آلبوم زیر ببینید 🙂
۱۹ شهریور ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
همیشه دوست داشتم قدم زدن در بازار و دیدن جوش و خروش مردم را. بازار تهران که میرفتیم، ازدحام مردم، فریادهای مغازهداران، چانهزنیها، بالا و پایین کردن اجناس، چرخدستیهای سرگردان و هزار نکتهی ریز و درشت این تصویر پرنقش، مرا مجذوب خود میکرد. جریان زندگی را احساس میکردم، صدای تپیدن نبضش را میشنیدم و انگار خود را در شوق خرید کفش تازهی کودکان سهیم میدیدم…
بعد از مدتها فرصتی دست داد همراه دوست عزیزم فرهنگ، گشتی بزنیم در بازار تجریش و چند تایی عکس بیاندازیم. برای منی که عکاس نیستم، عکاسی هم خوب بهانهای است برای آن که لحظاتی در کوک مردم و کارهایشان باشم!
پیش از بازار، سری هم به ظهیرالدوله زده بودیم و مشام جان به زیارت ایرج میرزا روشن کرده بودیم. دوستان ایرج شناس خوب میدانند چه میگویم ؛) خداوند خیرش دهاد که فاتحه خوانیاش هم بعد از این همه سال، خنده است و شادی با آن شعر شنگولانههایی که سر مزارش نوشتهاند…
فروغ فرخزاد، رهی معیری، ملک الشعرای بهار، درویش خان و بسیاری دیگر از بزرگان سدهی اخیر ـ که اکنون نامشان در خاطرم نیست ـ سپردگان جاوید خاک ظهیرالدولهاند. قطعاً به یک بار دیدنش میارزد. هم از آن جهت که دیداری تازه کنیم با بسیاری از بزرگان اهل قلم و موسیقی و هنر و هم از آن جهت که برخی از احکام الهی را که اغلب فراموش میکنیم، به یاد بیاوریم…
همانطور که مشغول به عکاسی بودیم، آمدند با ما دعوا کردند که عکاسی تخلف است و شما باید عکسها را پاک کنید. ما هم که داشتیم از تعجب شاخ درمیآوردیم که چطور ممکن است عکاسی از گورستان جرم باشد، زدیم به صحرای کربلا و از این در درآمدیم که برای ما افتخاری است که از مزار بزرگان اهل ادب و هنر عکس درکنیم از خودمان! ما به اینها افتخار میکنیم! ما خاک پای این بزرگان هم نیستیم و از این حرفا! آنها هم یک دنده ایستاده بودند سر حرفشان میگفتند که نخیر، ما گول نمیخوریم! عکسها را پاک کنید! خلاصه آن که بعد از کلی مجادله و مکالمه و مکاشفه تازه دریافتیم که درد آقایان چیست. البته یک جورایی حق هم داشتند ولی انصافاً هم دلایلشان آب دوغ خیاری بود و هم برخورد خوبی نداشتند. اگر از اول قصه را میگفتند، آن قدر گیسکشی نمیکردیم!
قضیه این است که این بندگان خدا و کلاً متعلقین ظهیرالدوله سالهاست که با حکومت سر و کله میزنند که مبادا آنجا را خراب کنند. گویا چند باری آمده بودند از آنجا جوری عکس گرفته بودند که انگار ظهیرالدوله، خرابهای است از خرابههای شمیران و داستان را در رسانهها علم کرده بودند که باید هر چه زودتر بکوبندش و جایش پارکی، چیزی بنا کنند که خلق را نفع رساند. اینها هم شده بودند مارگزیدگانی که تا دوربین میبینند، کهیر میزنند. نهایت کار به آن جا رسید که از ما قول درویشی از جنس “به جان مولا علی” گرفتند که عکسها را فقط برای خودمان داشته باشیم. ما هم که چارهای نداشتیم، قول مردانه دادیم. هر چه باشد بهتر از پاک کردن عکسها بود…
تقریباً ساعت یک بود که از فرهنگ جدا شدم که بروم خانه. سری به موبایلم زدم که دیدم یک پیام کوتاه آمده از خدایار بدین مضمون که: بیداری؟ زنگ زدم ببینم قصه چیست. پیشنهاد داد که برویم ماهیگیری. من هم از خدا خواسته گفتم بپوش که آمدم. یک ربع بعد به منزلش رسیدم و همانجا سر ضرب راه افتادیم طرف تهرانپارس تا من هم وسایلم را بردارم و عازم شویم…
نزدیک به دو بود که رسیدیم کنار سد لتیان و بیدرنگ طعمه زدیم به قلابها و انداختیم به آب. شکر خدا بسیار خلوت بود و اوضاع توک زدن ماهیها هم ردیف. حین ماهیگیری خدایار یاد خاطرات گذشته میگفت که قدیمها چهقدر برکت داشته این لتیان و الان چه بیبرکت شده. از ماهیهای که گرفته میگفت و از شیطنتهای گروهیاش با آرمان. تا غروب آفتاب کنار آب بودیم، گپ زدیم و نوسان نوک چوبها را پاییدیم. حاصل کار سه تا کپور بود و هفت هشت تا ماهی خیلی کوچک که غیر از کپورها، بقیه را آزاد کردیم.
کپورها را که میخواستیم ببریم کلی پایین و بالا میپریدند و آرام نداشتند. یاد باتومی افتاده بودیم که دوستی عزیز از بلاد راقیه ارسال کرده بودند مخصوص بیهوش کردن ماهی! در یک کار گروهی، خدایار ماهیها را گرفت و حقیر با آن باتوم معظم به فرق سرشان کوبیدم. خلاصه آن که دوست عزیز! همین جا به اطلاع میرسانیم که باتومها در صحت و سلامت کار میکنند!
حقیر که روزهای اینچنینی را میگذرانم تازه احساس میکنم که در مقام آدمی، چهقدر لذت بخش است زندگی…
۱۵ شهریور ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
این اصلا چیز عجیبی نیست اگر اکثریت جامعه، حتی بسیاری از طبقهی دانشگاهیان و به اصطلاح تحصیلکردگان، جوامع غربی را، مفسد و بیمار بدانند. هر چه باشد، در نظام تبلیغی این مملکت، هر چه دیده و شنیده میشود، یا دلیل بر فساد فرهنگی و اخلاقی غربیهاست یا بر جنگطلبی و استثمارگری. البته از آن طرف نیز همین است. آنان نیز مردمانمان را در هیأتی آراسته به چفیه و قطار فشنگ و تفنگ و خنجر میپندارند. مردمانی تروریست که بقای خود را در ذبح آسایش غربیها میبینند.
کسی که تا حدودی با شرایط زندگی در هر دوی این جوامع آشنا باشد و از سوی دیگر آرا و نظرات منعکس در رسانههای هر دو را پیگیری کند، درک این نکته بسیار آسان است که آنچه از هر طرف، در رسانههای دیگری تصویر میشود، تنها دربرگیرندهی بخشهای منفی و بسیار کوچک از حقیقت و واقعیت جاری در آن جوامع است. اطلاعاتی انتخابی و هدایت شده که در نهایت، استفادهکنندگان آنها را قانع میکند که مثلاً ایران چیزی نیست جز کشوری حامی تروریسم و خطرناک برای امنیت بینالمللی و بالعکس، آمریکا چیزی نیست جز موجوی فاسد، استثمارگر و غرق در لذات دنیوی. بدیهی است که نظر آحاد نیز بر همین اساس است که شکل میگیرد.
اما تفاوتهای وجود دارد به نظر من در این فرآیند آگاهی، میان آنچه که در جامعهی ما رخ میدهد، با جامعهی کشورهای غربی. فاحشترین آن میزان گستردگی حوزهی انتخابهاست. کسی که در بلاد راقیه نشسته آزاد است که مجرا و ابزار آگاهی خود را، از همان جنسی انتخاب کند که خود میخواهد. حالا چه دست به دامن سی.ان.ان شود، چه بی.بی.سی و چه روزنامهی فخیمهی کیهان؛ چه شیر اینترنت را باز کند، پیچ تلویزیون را بپیچاند و چه از گیشهای روزنامهای بخرد؛ خلاصه آن که به انتخاب خود و به هر میزان که میخواهد، میتواند از منابع و رسانههای قابل دسترسی، بهره داشته باشد.
و اما بر کسی که در کشور صاحب کرامات ایران نشسته، اوصافی مترتب است که از هر گونه شرحی مستغنی است. وضعیت تلویزیون ـ رسانهی ملی ـ که روشن است. از مجموعهی نشریات، انگشتشماری هستند که تلاش بر آگاهی دادن دارند که آنها هم دچار سانسور شدیدند و یا آنقدر حقایق را جهت قرارگیری در چارچوبهای نظام، میپیچانند که هیچ چیز از آن، قابل تشخیص نیست. وضعیت اینترنت را هم که این لینک به درستی به تصویر کشیده است. داشتن آلات دریافت برنامههای ماهوارهای هم که فعلاً جرمی است در حد شرب خمر. حالا شما بگویید که به کجایش بیاویزم این قبای ژنده را… [+] [+]
۸ شهریور ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
اهل گیر دادن به این نیستم که چرا آفتابههای مسجد شاه، قرمز است؛ خودزنی هم نمیکنم که حالا مثلاً چون رییسجمهور ما فلانی است، پس خاک بر سرم. اصلاً گور بابای هر چه آفتابه و رییسجمهور!
حرف من این است که آقا جان! میخواهم مثل عادیترین آدمها زندگیام را داشته باشم؛ سیر بخورم، توپ بخوابم، به الواتیام برسم، کار هم به قدر لازم، آن قدری که وقت احتیاج مجبور نباشم از آسایشم بزنم. حالا تو هی بیا و بگو آب سنگین! انرژی هستهای! مردم مظلوم فلسطین! حزب الله لبنان! اسراییل جنایتکار!
آخر پدر من! اگر همه چیز مرتب بود و کم و کاستی نبود باز هم سرم برای دعوا و مرافه که درد نمیکرد بیایم جلوی یک آدم سبیل از بناگوش دررفتهی قلچماق خدانشناس، شاخ و شانه بکشم که های! من ال میکنم، بل میکنم… چه کشکی عمو! چه پشمی! اینها حرف است، دعوا سر لحاف ملاست!…
پول نفتمان را که قرار بود لولهکشی کنید سر سفرهی مردم، اشتباهاً لولهکشی کردید لبنان و سوریه. شایستگی را هم که از علم و حکمت گرفتید و دادید به چاپلوسی و ریا و پاچهخاری. همان نیمچه آبرو و حیثیت چند ساله را همان سه ماههی اول به باد فنا دادید و رفت. یکباره بگویید میخواهید با حجت الاسلام بوش، مناظرهی تلویزیونی کنید…
جان خودت بگذار به زندگیمان مشغول باشیم. جنگ راه نینداز، تحریممان هم نکن که مطلقاً حال و حوصلهی این بند و بساطها را ندارم. فردا مثل بچهی آدم، مثل یک مرد بلند شو و بگو خر ما از کرگی دم نداشت! این قدر هم از ماها مایه نگذار که خواست، خواست ملت است. وقتی که انقلاب شد ما که داشتیم پستانک میک میزدیم، حالیمان نبود؛ حالا هم که خیر سرمان هست، خواست ما چیزهای دیگری است که عجالتاً نمیشود گفت و اینجا نوشت…
۳۱ مرداد ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
توی عکاسی به هیچ وجه تجربه ندارم و به طور علمی نمیدونم که به چه عکسی میگن خوب؛ ولی از دیدن عکس خیلی لذت میبرم. بارها شده که فقط خواستم یه لحظه به فلیکر سر بزنم ولی لاگین کردن همانا و ساعتهای متمادی گشت و گذار بین عکسها هم، همان…
این باری که سعادت آشنایی با عزیزان فلیکری نصیبم شد، علاوه بر لذت مصاحبت و معاشرت با دوستان تازه، چیزی که برام خیلی ارزشمند بود نکات و مطالبی بود که در کنار اونها، آموختم. اتفاق بدی هم که افتاد، “ویر” خرید یه دوربین حرفهای بود که میدونم با این وضعیت مالی درامی که حالاحالاها دارم، فعلاً باید دورش یه خیط گنده بکشم…
توی سفر با بچهها بحث این شد که تا حد امکان نباید عکسها رو دستکاری کامپیوتری کرد. بنده هم با این حرف کاملاً موافقم. مثلاً همین عکس رو ببینید. امیدوارم به فکرتون هم خطور نکرده باشه که توش دستکاری کردم D: باور بفرماین که این سایه روشن به خاطر اینه که دوستمون دارن تمرین شهادت میکنن P:
ضمناً فرزاد جان! به خاطر تمام دفعاتی که خدایار صدات کردم، عذر میخوام D:
۲۷ مرداد ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
این جمله را زیاد شنیدهایم ـ خاصه از زبان قدیمیترها ـ که میگویند، ایشالا صد و بیست سال زنده باشی! جالب بوده برایم که بدانم این عدد صد و بیست و امثال آن از کجا میآیند. فیالبداهه از ذهن گوینده میتراود یا پیشینهای دارد. این موضوع را دوست عزیزم حسین اصغریان ـ که متن قبلی را نیز ایشان نوشته بودند ـ در چند خط زیر توضیح دادهاند که باز هم حداقل برای من جذاب و آموزنده بود.
در ضمن، مشخصات آن کتابی که گفته بودم بدین شرح است:
نام کامل کتاب: معنای روزها و ماههای سال همراه با ریشههای باستانی آنها
نویسنده: فرزان ذکایی
انتشارات: رخ مهتاب
شابک: 7ـ7ـ94802ـ964
تا یادم نرفته بگویم که لطفاً به این “سد”ی که در عنوان نوشته شده گیر ندهید. کار، کار همین حسین خان است و ما بیتقصیر ؛)
در ایران باستان هر یک از سی روز ماه نامی داشتهاند؛ روز نخست اورمزد بوده و شش روز پسین نام شش امشاسپند را بر خود داشتهاند (نگاه کنید به نوشتهی «اَ همچون اَمرداد»). در ایران به آیین بوده است که هرگاه نام روز و ماه یکی میشد، جشن میگرفتند. این جشنها را امردادگان (روز هفتم امرداد)، تیرگان (روز سیزدهم تیر)، مهرگان (روز شانزدهم مهر)، سپندارمذگان (روز پنجم اسفند) و مانند اینها مینامیدند. یادآوری میشود که در ایران کهن همهی ماهها را سیروزه میگرفتند (پس، برای نمونه روز سیزدهم تیر باستانی، دهم تیر کنونی و پنجم اسفند باستانی، بیست و نهم بهمن کنونی میشود)؛ سپس در پایان سال 5 روز را به نام پنجهی دزدیده میخواندند که در آن به شادی و آماده شدن برای نوروز میپرداختند. میدانیم که سال خورشیدی 365 روز و 6 ساعت و اندی است. امروزه برای در شمار آوردن این 6 ساعت، در هر 4 سال یک سال را 366 روزه (کبیسه) میگیریم. تا زمان ساسانیان به آیین بود که به جای این کار، هر 120 سال یک سال را 13 ماهه بگیرند. این یک ماه را مردمان دست از کار میکشیدند و به کامرانی و سرخوشی میگذراندند. اگر امروز هم ایرانیان برای کسان و دوستان خود زندگی 120 ساله آرزو میکنند و یا اگر کسی سخن از مرگ خود بگوید، شنونده بیدرنگ میگوید «بعد از 120 سال»، ریشه در همین نکته دارد؛ یعنی امیدوارم «120 سال زنده باشی تا آن یک سال 13 ماهه و آن ماه ویژه را ببینی»!
گفتنیها و آیینهای به جا مانده از باورهای کهن در زندگی امروزی ایرانیان فراوان است و بسی از آنها ریشه در رویدادهای برجستهی سالشماری باستانی ایران دارند؛ نمونهی دیگر این که اگر بیشتر خانوادههای ایرانی شب جشن نوروز «ماهی و سبزیپلو» نوش جان میکنند، نگاه به این نکته دارد که برج اسفند، برج ماهی (حوت) است و خوردن ماهی میگوید که اسفند به پایان رسید!
شاد و تندرست باشید
نگاشته شد در بامداد 14 امرداد 1385 خورشیدی خیامی
۲۳ مرداد ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
با خودمان قرار کرده بودیم که این یکی را دیگر نپیچانیم. فرزاد که زنگ زد و گفت پای رفتن است، ما هم کیفمان کوک شد و عزممان جزمتر برای پیوستن به خیل فلیکریون. این بار بنا بود که همدان را پاتوق کنند دوستان…
نمیدانم از چه حساب است که خواب ما و اتوبوس بین شهری، میانهای ندارند باهم. تا صبح هر چه خر غلت زدیم و این ور و آن ور کردیم تا مگر یکی دو دقیقه قرار بگیریم و خواب ببینیم؛ نشد که نشد.
دم دمای صبح ـ تقریباً چهار و نیم بود ـ رسیدیم ترمینال. حامد گفته بود که: رسیدید زنگ بزنید، موبایلم را روشن میگذارم… و زنگ زدیم و بالطبع، خاموش بود… با چشمانی ورقلمبیده و دلی سرشار از احساس دودرشدگی رفتیم نمازخانه، نماز خواندیم و تلپ شدیم به انتظار روشن شدن موبایل حضرت حامد خان…
و کمپ ارم، سرزمین موعود، با چادرهای برافراشته و ملت پتو به سر کشیده، انگار دانسته جوری خوابیده بودند تا حسرت بیخوابی دیشب را دوچندان کنند…
چهرههای آشنایی را دیدیدم که بر اثر کهولت سن، به یاد نمیآوردیم که کجا دیده بودیمشان. آشنایی دادند و گفتند همسفرمان بودند در اتوبوس. از همان ابتدا گرم گرفتیم با بچهها، انگار که دوستان چندین و چند ساله باشیم…
نیم چه صبحانهای خریدیم و نشستیم و لمباندیم.
سوده آمد و اعلام برنامه کرد: غار علی صدر. سوار خودروی جمعی کوچک شدیم و به یمن خستگی مفرط، بین راه اولین چرت را زدیم. وقتی رسیدیم یک ربع مانده بود به نه. هنوز حامد و متعلقینش نیامده بودند. قرارمان نه و نیم ورودی غار بود. از سر خوش قولی و خوش وقتی و سایر چیزهای خوش، بعد از دو ساعت و نیم تأخیر، بالاخره رسیدند و با هزار سلام و صلوات، با یاران، راهی غار شدیم.
برگشتنی هم به همان سیاق، خوابیدیم خوابیدنی و انصافاً این بار مشتی خوابیدیم. چشم که باز کردیم جلوی رستوران بودیم.
ساعت سه، سه و نیم بود که ناهار خوردیم و بعد راه افتادیم طرف بازار. بساط عکاسی پهن کردیم و چلاندیم هر چه در و دیوار بود و هر چه فرش و فرشفروش… از همان جا پیاده راه افتادیم سوی مزار استر و مُردخای. به خاطر آوردم که سالها پیش، هفتاد و سه یا چهار، در معیت جماعت هممدرسهای آمده بودیم آنجا… آرامگاه آن دو مرحوم را نیز به سیاق پیشین آراستیم…
خورشید کرکره را پایین میکشید کم کم. عزم شام کردیم و رفتیم آن رستورانی که وسط یک دریاچه است، نزدیک گنج نامه. طبق معمول منوی غذا را “بابل سورت” نمودیم و از آخر، اولی را انتخاب کردیم: جوجه کباب…
خسته و کوفته رسیدیم کمپ. دلمان را صابون زده بودیم که تا رسیدیم، زارپ میکپیم توی چادر و میخوابیم. سرمان هم نمیدانیم از چه، نافرم درد میکرد و در کنار خوابآلودگی و خستگی، شده بود قوز بالا قوز…
چند نفری هم آن شب به جمع فلیکریون پیوستند که دست بر قضا با یکیشان فامیل دور درآمدیم…
مسواک زدیم و مثل یک بچه خوب، خزیدیم گوشهی چادر…
صبح هنگام از سر و صدا بیدار شدیم، دیدیم که صالح، بندهی خدا پایین چادر دراز کشیده. گفت که تا صبح با دوستان گرم گرفته بود و نخوابیده. البته نمیگفت هم از چشمان خستهاش میبارید… جا عوضی کردیم و زدیم بیرون…
بر شیوهی دیروزی، بساط صبحانه گستردیم و برخی مندرجات سفره را با چادر همسایه، حضرات میرمحمدی و نرگس، طاق زدیم…
سوده همچنان پرانرژی با آن که دیشب نیز از جماعت شبزندهداران بود، همچنان میانداری میکرد: باباطاهر…
فرزاد و فرهنگ و روزبه و حقیر ـ ملخص به دالتونها ـ طبق معمول متوسل به “دربستی” بودیم…
بعد از زیارت مزار باباطاهر (ع) رفتیم تپهی هگمتانه. یکی دو ساعتی آن جا پلیکیدم و عکسیدیم. آن جا بود که سعادت همنوایی با جناب استاد علاقهبند نصیبمان شد و چندین دقیقهای مستفیض شدیم از صدای زیبای ایشان.
پس از آن عزم مزار ابوعلی سینا (ع) کردیم. کمی که پرسه زدیم، ناخواسته از رمق افتادیم و ولو شدیم در کنجی تا بلکه کسی دریابد این شکم گرسنه را… و زیر لب زمزمه میکردیم: این شکم بیهنر پیچ پیچ ـ صبر ندارد که بسازد به هیچ…
ناهار را نزدیکیهای همانجا میل کردیم. در کنار مصاحبت حضرات علاقهبند، صالح، حسام و احسان، لذت باقالی پلو با ماهیچه صد چندان شده بود…
گنبد علویان میعادگاه بعدی بود. ما که حنای دوربینمان در برابر سایرین، رنگی نداشت، زودتر از بقیه بازنشست شدیم و رفتیم روی پلکان ورودی در پلاس شدیم و آن جا مشاعرهای را آغازیدیم…
برخی از دوستان از همان جا رفتند گنجنامه. جماعت دالتونیون تصمیم بر آن گرفتند که بروند کمپ، چند ساعتی استراحت کنند. رفتیم و روی چمنها دراز به دراز خوابیدیم. شش و نیم هفت بود که ما هم رفتیم گنجنامه. سایر عزیزان را دیدیم که داشتند برمیگشتند. ما هم زیاد بالا نرفتیم. بلالی خوردیم و رفتیم یک راست سر قرار شام، رستورانی بود همان نزدیکیها. تختی داشت و محیطی خلوت و باصفا. تا شام بیاید با عالی جنابان میرمحمدی و ظهیرنیا گرم گرفتین و قصهی روزگار گفتیم.
نمیدانم چه شد که در همین اثنی شروع کردیم همنوایی با آقای مهران عزیز. خلاصه آن که همان شب حق هر چه تصنیف بود را کف دستش گذاشتیم و آن قدر خواندیم تا شام آمد.
بعد از شام هم که تازه روی فرم آمده بودیم باز خواندیم و دیگران را نیز هم صدا کردیم…
برگشتیم کمپ و وسایلمان را برداشتیم و راه افتادیم سوی ترمینال؛ بلکه صبح علی الطلوع خیرسرمان خودمان را برسانیم به کار و بار روزانه و جلسهی پژوهشگاه… حال بماند که به جلسه که نرسیدیم، هیچ، پنج و نیم عصر سر از خواب ناز برداشتیم…
الحق و الانصاف که خوشگذشت. دست تمامی دستاندرکاران درد نکناد. ان شاء الله، سفرهای بعدی…
پیوندهای مرتبط
عکسهای بیشتر را از این سفر، اینجاها میتوانید ببینید. پیشکی بگویم که متأسفانه این لینکهای سایت Flickr است که به یمن و برکت عزیزان دستاندرکار فعلاً فیلتر است…
عکسهای انتخابی عزیزان همقطاری در گروه ایرانیان
عکسهای جناب آقای علاقهبند
عکسهای جناب آقای رهبر
عکسهای حامد
عکسهای نرگس
عکسهای جناب آقای میرمحمدی (دامه توفیقاته)
عکسهای فرهنگ
عکسهای سوده
عکسهای کیانا
عکسهای خورشید
عکسهای مجتبی
عکسهای صالح
عکسهای مهسا
و عکسهای دیگر بنده از سفر همدان
اگر احیاناً پیوند عزیزی از قلم افتاد، متذکر شوند، در اسرع وقت به مجموعهی فوق، خواهم افزود.
۱۶ مرداد ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
این را به یادگار از ماشین عزیز و نابود شدهمان، آویزان کردهایم کنار یکی از آینههای خانه. هر بار که میآییم دستی به سر رویمان بکشیم، داغ دلمان تازه میشود و آه میکشیم، کشیدنی. چه خاطرهها که نداشتیم با هم…
در بحر تفکر که مستغرق میشویم میبینیم که این حرف آقای خدایار خان هم بیجا نبوده ظاهراً. انصافاً پوستی از این بیچاره کندیم که هیچ بنیبشری از دشمنش هم نمیکند. خیارکشی کردیم، مسافر زدیم، نایلون بردیم، خلاصه پکاندیمش، خم به ابرو نیاورد بندهی خدا. دست آخر گویا جان به لبش رسیده بود که این گونه از ما برید…
حالا همهی اینها به کنار، با این پروندهای که از خودمان ساختیم دیگر کسی دوچرخهاش را هم دستمان نمیدهد چه رسد به ماشین…
بعد از سه ماه، الان لب به اعتراف گشودم تا کمی فاصله بیفتد بین این آخرین تصادف و آن ماقبل آخری D:
۱۲ مرداد ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
یکی از دوستان پژوهشگاهی بنده، علاقهی زیادی به مسایل فرهنگی و تاریخی ایران باستان داره. هر از چند گاهی بحثی بین ما پیش میآد و ایشون نکاتی رو میگه که برای من هم جالبه و هم خیلی آموزندهست. توی همین بحثها یه بار به گاهشماری ایران باستان اشاره کرد و نکاتی راجع به اون گفت که خیلی برام هیجان انگیز بود. بعدش هم کتابی به من داد به نام “معنای روزها و ماههای سال همراه با ریشههای باستانی آنها”. چیزی که من رو خیلی به وجد آورد، آشنایی با پشتوانهی معنایی خیلی از نامهایی هست که روزانه استفاده میکنیم. مثلاً مهشید علاوه بر آنکه نام یکی از هفت فرشته از دستیاران اهورامزدا بوده، نام سومین روز هفته هم بوده و Monday انگلیسیها هم از همین جا ریشه گرفته. به همین ترتیب مهرشید یا خورشید که نام دومین روز هفته بوده و Sunday هم از همین جاست.
شور و هیجانی که آشنایی با این نکتهها و معنیها به من دست داد باعث شد که از دوستم، حسینعلی خان اصغریان (دامه توفیقاته) بخوام گاه و بیگاه به صورت خیلی خلاصه، مطالبی که به نظرش مناسب میرسند رو بنویسه تا من این جا بذارم. خوب البته رویکرد من نسبت به رویکرد ایشون دربارهی مسایل تاریخی و فرهنگی ایران باستان کمی متفاوته. این رو قطعاً از قلمش متوجه خواهید شد:
در روزگار پس از یورش تازیان به ایران، تا سدهها شیوهی سالشماری ایرانی کنار نهاده شد و تاریخنگاری با ماههای تازی به جای برجهای خورشیدی ایرانی روایی یافت. تنها زرتشتیان بودند که نام روزها و ماههای ایرانی را به فرزندان خود میآموختند و زنده نگه میداشتند. در ایران از روزگار باستان به آیین بود که سالها را بر پایهی سالهای سپری شده از فرمانروایی پادشاه هر زمان میشمردند (برای نمونه، سال بیستم داریوشی میشود بیست سال پس از آغاز پادشاهی داریوش). تا چندین سده پس از فروپاشی ساسانیان نیز بسیاری از ایرانیان تاریخ یزدگردی را به کار میبردند، چون پس از یزدگرد سوم شهریار ایرانی دیگری نیامده بود (ما اکنون در سال 1375 یزدگردی هستیم).
هنگامی که در آغاز پادشاهی پهلوی در ایران سالشماری ماهی (قمری) برچیده شد، برجهای خورشیدی به جای خود بازگشتند و سالنمای ایرانی زنده گشت، نام همهی برجها درست گذاشته شد؛ مگر «اَمُرداد» که از بخت بد «الف»اش افتاد و شد «مُرداد». «اَمُرداد» به مینوی (معنای) بیمرگی و ماندگاری و جاودانگی است و اگر «اَ» آن را برداریم، «مُرداد» میشود که همانا مرگ و نیستی و نابودی است! در سالشمار ایرانی نام شش ماه از سال از نام شش اِمشاسپَند (شش نام گرامی اهورامزدا، شش فرشتهی بزرگ یا شش گام فرزانگی در آیین زرتشتی همانند مراحل سلوک در عرفان اسلامی) گرفته شده است:
ـ بهمن (در زبان اوستایی: وُهومَنه): اندیشهی نیک
ـ اردیبهشت (در زبان اوستایی: اَشَوَهیشته): بهترین راستی و نیکی
ـ شهریور (در زبان اوستایی: خشَتره وَئیریه): بهترین شهریاری و فرمانروایی
ـ اسفند یا سِپَندارمَذ (در زبان اوستایی: سِپَنته آرمَئیتی): مهر و فروتنی
ـ خرداد (در زبان اوستایی: هَئوروَتات): رسایی و سرشاری و کمال
ـ امرداد (در زبان اوستایی: اَمِرِتات): بیمرگی و جاودانگی
در این میان، امرداد هفتمین امشاسپند و والاترین گام از فَرگَشت روان مردم است. فرشتهی امرداد نیز که نماد جاودانگی اهورامزداست، در زمین پاسبان و نگهدارندهی گیاهان و رستنیهاست که پیوستگی زندگی در جهان از آنها مایه میگیرد. یادآوری میکنیم که شمارهی هفت که ویژهی امرداد است، در ایران و بسیاری از سرزمینهای دیگر فرخنده و گرامی بوده است (هفت آسمان، هفت طبقهی بهشت، هفت کشور، هفت خان رستم، هفت شهر عشق، هفت دریا و…).
روشن است که نامهای برجهای ایرانی پیشینهای بس کهن و پشتوانهای بس ژرف دارند؛ هر یک در درازنای تاریخ، در گذر تندبادهایی که سرزمین بزرگ آریایی از سر گذرانده است، بخشی از بار سنگین پاسداری از فرهنگ و کیستی (هویت) ما را بر دوش داشتهاند؛ پس شایسته است که برای درست کردن این کژگویی ناخجسته تلاش کنیم و «الف» زندگی را به «امرداد» بازگردانیم.
شاد باشید
نگاشته شد در بامداد 9 اَمرداد 1385 خورشیدی خیامی
۲ مرداد ۱۳۸۵ | دستهبندینشده |
پیشتر که اخوی بزرگهی ما به قید تأهل ترک منزل نفرموده بودند، جمع ما چهار تا برادر و خواهر بساطی داشتیم شبها. شام که تمام میشد همان پای سفره شروع میکردیم همخوانی آوازهای شجریان و ناظری؛ بعد تصنیفهایشان را میخواندیم. جلوتر میرسیدیم به تصنیفهای قدیمیتر، از پریسا و مرضیه و دلکش میخواندیم. اگر سیستم میکشید از فرهاد و فریدون فروغی هم شاید چند تایی میخواندیم. گرم که میشدیم سری به پاپهای قدیمی میزدیم، ویگن و زنگنه و پروین، از همان جا، جستی میزدیم به وادی سیاوش قمیشی و ابی. خلاصه آن که میخواندیم و میخواندیم و نهایت که حسابی به دور میافتادیم، میرسیدیم به “باباکرم” و “تیرم تیرم آخ جون” و کارهای همتی و یساری و قادری. همین محفلهای خصوصی بعد از شام بود که کلی از پتانسیلهای ناشناختهمان را بر خودمان مکشوف نمود و دست آخر بفهمی نفهمی مطربان کرد.
و اما در این دور آواز و تصنیفخوانی که این سر طیفش از شجریان و ناظری آغاز میشود و آن سر طیفش به یساری و قادری به انجام میرسد نکتهای بس گرانقدر نهفته است و آن این که آقا جون! قر تو کمر، بند نمیشه! اگه دیدین زبانم لال و چشمم کور، خدای ناکرده کسی به ابعاد حضرت شجریان، این آخری تصنیفی خواند که همچین یه نمه میطلبید که برخی حرکات موزون هم چاشنیاش کنید، خرده نگیرید که ای بابا! فلانی هم که گند زد! اصلا خاصیت ساز و آواز همین است! و گر نه چه فایده میکرد خلق را…
بماند…
دیروز همراه یکی از دوستان داشتیم حالی میبردیم از تصنیف ای لامروّت به صدای مرتضی احمدی. انصافاً عالمی دارد برای خودش. لذتی دارد وصف ناشدنی. همچنین تصنیف آبجی فوتینا که خود چیزی است، توووپ! حیفم آمد که جرعهای از این بحر لایزال را به عزیزان و دوستان نچشانیم. از دوست بزرگوارم، امید کاویانیپور بسیار متشکرم که سالها پیش چندتایی قطعه در همین مایهها را کشف کردند و در راستای فرهنگسازی به ما هم دادند…
علی الحساب بروید این دو تا را گوش کنید و حالش را ببرید…