۱۳ آبان ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
• اینکه چرا بروز نمیکنم خودم هم نمیدونم چرا. البته بعضی از دوستان یه جورایی طی یه کامنتایی با یه الفاظی، سعی کرده بودن که یه چیزایی رو بگن؛ به هر صورت، همون طوری که همهتون هم میدونین، خیلی از این وصلهها به ما چی؟… نمیچسبه …
• طی این مدت، از مباحث مستقیم و غیر مستقیم مرتبط با احمدینژاد که بگذریم:
ـ یک دندون عقلم رو به اختیار، از دست دادم
ـ یک ماهیگیری ناموفق داشتم
ـ دو هفته سرفه و “اخ تف” تحویل ملت دادم با دو تا آمپول اضافه
ـ یه سر رفتم کرمونشاه و بالطبع، برگشتم
ـ و نهایتاً عوض خودم؛ این بار داداشم تصادف کرد و در ماشین رو غر کرد.
• أثرگذارترین مطلبی که خوندم، مباحث قلمی آقایان بهمنپور و دکتر سروش بود. برای من خیلی مفید بود. البته من دنبال اون حرفهای اولی دکتر سروش گشتم ولی پیدا نکردم. اگه کسی میدونه که کجا میشه اونا رو پیدا کرد ممنون میشم که به من خبر بده. پیشاپیش عرض کنم که حقیر به هیچ وجه جزو عشاق سینهچاک آقای سروش نیستم و این متنی که از دکتر سروش به اون لینک دادم، اولین اثری بود که از ایشون خوندم! واسهی راحتی خیال عزیزان: لعنت بر پدر و مادر آدم دروغگو D:
• این قضیهی آقای هاشمی ثمره هم سیستم جالبیه! البته کلاً سیستم جالبه!
• لینک دوست نادیده، سرکار خانم مریم مؤمنی هم به لیست وبلاگها اضافه شد.
• تعدادی عکس هم به آرشیو عکس در بخش پرتره، اضافه کردم.
• راستی! عیدتون هم مبارک! البته ببخشین که یه نمه دیر شد.
۲۲ مهر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
لذت خوردن ماهییی که خود آدم صیدش کرده باشه رو امشب چشیدم 🙂
قصه از اون جا شروع شد که با خدایار عزیز، چهارشنبه هفته پیش رفته بودم پایین میدون فردوسی واسه خرید بعضی وسایل ماهیگیری. همین جوری که داشتیم تو یکی از مغازهها میپلکیدیم و چوبها و انواع و اقسام وسایل رو خراب میکردیم تو سر فروشنده خدایار هم به موازات از مشتریهایی که میومدند آمار میگرفت که کجا میرن ماهیگیری. قیافهها تابلو بود که کی اینکاره هست و کی نیست. جالب بود که یکی از این بندگان خدایی که اومده بود وسیله بخره کارمند سفارت روسیه بود. ازش که پرسیدیم کجا میری ماهیگیری با جدیت تمام گفت توی سفارت، یه حوض هست که ماهی داره!! D:
دست آخری که داشتیم خریدهامون رو جمعبندی میکردیم که دیگه بریم، خدایار، از دو نفر آدم میانسالی که احیاناً یکیشون از یک جای شریف حضرت فیل، به منصهی ظهور رسیده بود، آمار گرفت. گفتن که ما با تور میریم و شمارهی تور رو به ما دادن. بعد این که اومدیم بیرون از مغازه تصمیم گرفتیم که ما هم یه زنگی بزنیم ببینیم سیستم چه جوریاست.
فردا صبحش بعد از کمی مراودات تلفنی با آقای تور و قیمت گرفتن و یه سری آمار کلی، تصمیم نهایی خودمون رو گرفتیم و خدایار اسمهامون رو داد تا جا برامون رزرو کنن. پیش خودمون حساب کردیم که صرف نظر از هزینهی تور، حداقل اینه که با دو تا جا واسه ماهیگیری آشنا میشیم و از چند تا آدم حرفهای چیز یاد میگیریم که خودش کلی میارزه. اون آقای تور هم لو نمیداد که کجا قراره ما رو ببرن؛ فقط میگفت اطراف زنجان.
دردسرتون ندم؛ ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون که برم دنبال خدایار و از اونجا بریم سر قرار. گفته بودن که ساعت سه و چهل و پنج دقیقه جلوی ونوس برگر باشید. ما هم دقیقاً همون موقع رسیدیم. غیر از ما، سیزده چهارده نفری زودتر اومده بودن. از بین اونا، فقط به یه نفرشون میومد که ماهیگیر باشه؛ سیستم باقی عزیزان هم بیشتر به گذروندن وقت با عناصر محترم اناث میخورد تا ماهیگیری. از اولش هم حدس زدیم که احتمالاً هم صحبتی توی این سفر نخواهیم داشت.
بالاخره مسؤول تور رضایت دادند و بعد از تأخیری تقریباً یک ساعته حرکت کردیم. فکر نکنم لازم باشه که جزییات یه سفری که حداکثر باید چهار ساعت طول میکشید؛ ولی هفت ساعته رسیدیم رو توضیح بدم؛ تنها نکته ناجالب اما قابل ذکر تجهیزاتی بود که ملت با خودشون آورده بودن و کُریهایی که میخوندن که چشم آدم رو مبهوت میکرد و گوش فلک رو کَر.
اونجایی که قرار بود ملت پلاس بشن و ماهیگیری کنن دریاچهی یه سد خاکی بود. منظرهیی خشک ولی قشنگی داشت. واسه این که از سر و صدای ملت دور باشیم، دور زدیم و رفتیم طرف دیگهی دریاچه که هم خلوتتر بود و هم آبش بیموجتر. کمی اون ور تر، آقای سن بالا و متشخصی، قبل از ما نشسته بود که بعدش هم، بهترین همصحبت ما شد.
نزدیک آب که شدیم، خدایار تو نگاه اول گفت که این جا یا ماهی نداره یا اگه داشته باشه خیلی کمه. به هر صورت اومده بودیم ماهیگیری. نمیشد که قلاب نندازیم.
وسایل رو آماده کردیم، قلابهامون رو طعمه زدیم و انداختیم به آب؛ اما دریغ از یه توک زدن. محض رضای خدا حتی یه ماهی هم پیدا نشد که یه توک ناقابل به طعمههای ناقابلتر ما بزنه. چند بار فاصلهی شناور رو زیاد کردیم و وزن وزنهها رو تغییر دادیم ولی باز همون جوری بود که نباید. مدت زیادی به همین منوال گذشت و ناخودآگاه شروع کردیم به غرولند کردن که این چه وضعشه و این دریاچه که ماهی نداره و سر ما کلاه گذاشتن و از این حرفا که … طلسم شکسته شد و بعد از دو ساعت، اولین ماهی رو خدایار گرفت. کپور بود و نسبتاً هم بزرگ. اون لحظه واقعاً شادی بخش بود. حداقلش این بود وقتی برمیگشتیم خونه لازم نبود تن ماهی بخریم! اون آقایی هم که کنار مانشسته بود خیلی خوشحال شد و چشماش از دیدن ماهی برق زد. خدایار قلاب رو از دهنش با احتیاط درآورد و انداختش تو یه توری؛ بعدش توری رو بند کردیم به یه چوب و انداختیم به آب تا ماهی نمیره.
در فاصلهای که قلابها به کار خودشون مشغول بودن، از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به تمرین عکاسی. فکر کنم نزدیک به شصت و سه چهار تایی عکس گرفتم که بعضیهاشون بد درنیومدند.
ماهی دوم رو من گرفتم. وقتی فهمیدم که چوبم داشت رو زمین کشیده میشد و میرفت توی آب! البته طعمه رو خدایار سر قلابم گذاشته بود. جداً دستش درد نکنه. ماهی سوم رو هم خدایار گرفت؛ ولی این بار نه چوبش. بلکه با یه قرقره نخ که فقط یه قلاب بهش بود و با چوب محکمش کرده بود به زمین. وقتی خدایار رفته بود اون طرف که با همسایهمون صحبت کنه، دیدم این قرقرهای که کاشته بود داره با سرعت عجیبی باز میشه. بدیهی بود که ماهیه. من هم در حالی که خدایار رو صدا میکردم بلند شدم و قرقره رو گرفتم و آروم شروع کردم به کشیدن و جمع کردن نخ تا خدایار برسه. سه تا ماهی کپور نسبتاً بزرگ کنار هم. واقعاً صحنهی زیبایی بود و خستگی رو از تنمون به در میکرد.
وقت برگشتن که شد ماهیها رو گذاشتیم توی یه یخدون کوچولو که قبلاً هم یخ ریخته بودیم توش. اونجا فهمیدیم که از سی، سی و پنج نفری که اومده بودن فقط پنج تا ماهی گرفته شده بود که سه تاش مال من و خدایار بود. از اون لحظه به بعد دیگه من و خدایار شده بودیم مرجع تقلید. هر کی میومد و یه چیزی میگفت. این مسؤول تور هم دلش رو به این خوش کرده بود که: دیدی گفتم این جا ماهی داره! یکی دیگه هم گفت حتماً وسیلههاتون خیلی خوب بوده. نمیدونید چه قیافهای به خودش گرفته بود وقتی گفتیم که یکیشون رو با یه قرقرهی خالی گرفتیم …
برگشتن ما هم همون قصهی رفتن صبح شد. منتها به جای هفت ساعت، شش ساعت طول کشید. نهایت این که ساعت یک و نیم شب رسیدیم دم ونوس برگر.
…
الان که دارم این رو مینویسم وقتی هست که شام، همون ماهی رو خوردم که گرفته بودم و نمیدونید با چه لذتی خانوادگی نشستیم و خوردیم. به خدایار هم که زنگ زدم گفت که اونا هم سبزی پولو ماهی دارن! چه بساطی بود امشب!!
اصولاً وقتی که غذا ماهی باشه، قاشق و چنگال محلی از اعراب ندارن؛ این جور غذاها رو باید با دست خورد …
باقی عکس هایی که گرفتم رو می تونید توی این آلبوم ببینید 🙂
۱۵ مهر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
شناور روی آب میلرزد و امواج ریزی ایجاد میشود؛ معنای مشخصی دارد: ماهی دارد با طعمه بازی میکند. برای لحظهای شناور به زیر آب کشیده میشود؛ این هم معنای مشخصی دارد: ماهی طعمه را در دهان گرفته و اگر زود نجنبم بعد از بازی کردن با طعمه و خوردن آن، قلاب را رها میکند … و آن گاه است که باید نخ را بکشم. نخ را به طرز فجیعی بکشم. لازم نیست فکر کنم که دارد آن پایین چه اتفاقی میافتد؛ مهم آن است که نخ را به موقع بکشم …
نخ به طرز فجیعی کشیده میشود … و لحظهای بعد …
لبخند شادمانی روی لبهایم مینشیند. تقلای ماهی برای آزادی در امتداد نخ بالا میآید و به دستانم میرسد. لرزش تلاشش با کوتاه شدن نخ آرام میگیرد. آرام و آرامتر …
قزلآلاست … کوچک است. وول میخورد هنوز. نخ را بالا میآورم و با دستم ماهی را میگیرم. لیز و لزج است. به طرز چندشآوری لیز و لزج است. آقای قلاب سقف دهانش را شکافته و از وسط پیشانیاش بیرون آمده. همه جای سرش خونیست. سعی میکنم قلاب را بیرون بیاورم. ماهی را محکم میگیرم و قلاب را به زور بیرون میکشم. تلاشم را میکنم تا آسیب کمتری ببیند اما خون و انواع و اقسام مایعاتی که نمیدانم چیست از خلل و فرج سرش بیرون میزند. ماهی نفس نفس میزند …
قلاب بیرون آمده و تکههایی از گوشت و لختههایی از خون نیز به آن چسبیده است. ماهی باید زجر کمتری بکشد. باید سرش را به سنگ زد تا زودتر بمیرد. ماهی را محکم میگیرم و سعی میکنم که سرش را به سنگ بزنم. تق … تق … بعد از دو ضربه، ماهی از دستم سر میخورد و میافتد. ماهی تقلا میکند میان سنگها و من هجوم میبرم و یکبار دیگر ماهی را میگیرم و دوباره … این فرآیند سه بار تکرار میشود. سنگها خونی شدهاند و ماهی هنوز زنده است و جان میکند …
دیروز،
در کمال آرامش،
با تمام شادمانی،
اولین ماهی زندگیام را گرفتم …
۸ مهر ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
تا وقتی که نگفتم فارغالتحصیل علامهحلیام، اوضاع خوبه؛ ولی به محض این که لو میدم … اون وقته که خر بیار و باقالی بار کن …
چندی پیش به مناسبت تولد یکی از رفقا، رفته بودیم شام بیرون. سر میز، مشغول به انواع هجویات و هزلیات بودیم که همسر یکی از دوستان عزیز بعد از مدتها آشنایی، انگار که چیز جدیدی کشف کرده باشه، در حالی که به طور مشکوکی به من نگاه میکرد پرسید: شما هم فارغالتحصیل علامهحلی هستید؟ بالطبع من هم گفتم: بله … و اون وقت با حالتی آمیخته با تأسف و تأثر بسیار فرمودند: براتون متأسفم! فکر نمیکردم شما هم علامهحلیای باشین …
خوب! به هر صورت یکی داره یکی نداره دیگه؛ ایدز هم که نیست، ایشالا خوب میشه …
باز جای شکرش باقیه که رول علامهحلی نبودن رو تا اون موقع خوب بازی کرده بودم …
گر چه من خیلی از موفقیتهای کاری و علمیام رو که الان دارم مدیون درس خوندن تو این مدرسه هستم؛ ولی بخش عمدهای از مشکلاتی که توی حوزههای مختلف به خصوص روابط انسانی و کاری، بعد از فارغالتحصیلی برای من به وجود اومد رو هم متأثر از تربیت گلخانهای علامهحلی میدونم. البته شاید الان وضعیت اونجا خیلی تغییر کرده باشه، ولی این مسأله حداقل توی فارغالتحصیلهای همدورهی خودم و یکی دو سال پایین و بالا، از نظر من کاملاً مشهود بود. طوری تربیت شده بودیم که فقط میتونستیم با خودمون کار کنیم؛ خواسته یا ناخواسته بیش از حد خودمون رو قبول داشتیم و اصولاً برقراری ارتباط دوستانه و خصوصاً کاری، چه از طرف ما و چه از طرف دیگران، دشوار بود و بعضی وقتها موجب آزردگی همدیگه هم میشدیم. همهی بچههایی که با اینچنین مسایلی مواجه بودن، قطعاً خیلی هزینه کردن تا مشکلاتی از این دست رو بشناسن و حل کنن؛ حداقل برای من اینجوری بوده …
یکی از عزیزان واژهی “سمپاد” رو در جملهای دردناک و تا حدی زننده بیان میکرد: سازمان ملی پرورش ادا و اطوار و دلقکبازی! … از این رویکرد دفاع نمیکنم ولی متأسفانه توان رد کردنش رو هم ندارم چون مثالهایی که مهر تأیید به این مفهوم میزنن خیلی بیشتر از این حرفان که بتونیم استثنا بدونیمشون؛ خصوصاً کسانی که اصولاً سمپادی بودن، به اونهاست که شناخته میشه …
بگذریم … توی مهمونی اون شب یه اتفاق دیگه هم افتاد که بعدها دوستان که تعریف کردن یادم اومد که چی کار کردم. وقتی که بحث راجع به همین مسایل مربوط به فارغالتحصیلان علامهحلی داغ بود و اکثریت قریب به اتفاق ـ با این که علامهحلیچی بودن ـ معتقد بودن که اونها آدمهایی هستن که همچین بفهمی نفهمی مخشون پارهسنگ برمیداره؛ خانم محترمی هم که افتخار آشناییشون رو پیش از این نداشتم یوهو گفتن: … اما من دیدم علامهحلیای که آدم باشه! … و من هم امون ندادم و با احساس تمام، جوری که حق مطلب رو ادا کرده باشم گفتم: بعععع …. بعععع …
۲۹ شهریور ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
وقتی که در میان هیاهوی کودکانه، به خود میآیی و خودت را تنها میبینی، درونت را، وجودت را، روحت را و حتی لبخند میزنی ولی باز، تنهایی، سرشارت میکند … به خود میآیی و میبینی و دیدن، تازگی دارد برایت و بوییدن، گویی که سالهاست که ندیدهای و نبوییدهای و همه چیز ناگهان آرام میشود، کند میشود، گویی که رها باشی از زمان و همهچیز با هیچچیز دیگری تفاوتی نمیکند و همه، در لحظهاند، سکوتی ژرف را همهجا آکندهاند. در تمام گامها، صداها، نگاهها، فریادها … در آن لحظه شاید در حال قدم زدن باشی و شاید سیگار کشیدن و شاید در حال رانندگی و شاید با دوستانت قصهای نفرتانگیز را از تغییر آدمها بازمیگویی … چه فرق میکند، وقتی که تنهایی، سرشارت میکند … انگار که هیچکس نبوده و نیست جز خودت و انگار که هیچکس و هیچچیز نخواهد بود جز نجوایی آرام از آنچه که در درونت میگذرد … میفهمی با تمام وجود، میفهمی که هیچچیزی و هیچکسی نیست که تو را کافی باشد که تو را بس کند که آرامت کند حتی دوستداشتنیترینت … وقتی که تنهایی، سرشارت میکند …
چه بخواهی چه نخواهی دل خواهی سپرد به آن که … به آن که … به آنی که …
۲۲ شهریور ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
• بارهاست که پرسیدهاند: لیشام یعنی چه؟ و بارهاست که پاسخ دادهام: لیشام اسم حقیر است مثل علی، جواد، فرزام، خدایار، اویس … اگر کلمهی مذکور را همانگونه که نوشته میشود، تلفظ فرمایید و بنده هم در شعاع معقولی از شما واقع باشم، محتمل است که رویم را به سوی شما برگردانده، همراه با لبخندی ملوس بگویم: جانم؟ …
و بارهاست که گفتهاند: نه!! منظورمون این بود که معنی لغویش چیه؟ و بارهاست که گفتهام: نمیدونم!! البته مگه میشه که یه اسمی هویجوری تالاپی از آسمون بیفته و بندازنش گل یه آدمی مثل من؟! قطعاً نمیشه. این اسم حتماً از یه جایی پیداش شده دیگه. یکی از جاهایی که میشه پیداش کرد، فرهنگ نامهای ایرانیه و جای دیگهای که اطلاعات بیشتری راجع به اون هست، رجال دوهزار سالهی گیلانه. این کتاب ادعا کرده که بندهای از بندگان خدا به نام امیر لیشام دیلمی، یکی از سلاطین سلسلهی دیالمه (دیلمیان) بوده، انتهای قرن سه و ابتدای قرن چهارم هجری. گویا که نیک مردی بودهاند! ما که ندیدیمش؛ ایشالا که این طور بوده! اگر هم که نبوده به ما مربوط نیست. ما سعی میکنیم خودمان نیک مردی دیگر باشیم D: یکی از دوستان که ابوی گرامیشون درس تاریخ میدهند در بلاد غیورپرور کردستان نقل کرده که در اشعار کهن کردی نیز این چنین کلمهای به کار رفته و معنی سیلاب میده ولی هنوز سند مکتوبی از این قضیه پیدا نکردم …
• فعلاً مثل بچههای سه چار ساله ذوق دوربین تازه، ما رو تا دیروقت بیدار نگه میداره. مثل ندید بدیدها در حال عکس گرفتن هستیم از کلیه امور اعم از خلل و فرج صورت رفقا، امور مربوط و نامربوط روزمره، کشفیات زیرمیزیه و احیاناً رومیزیه، دخل و تصرفات مامانیه، فیگورهای سالم و مشروع ملت، مداخلات باتربیتی و قس علی هذا … اصلاً نمیدونید چه لذتی داره وقتی به هر چیزی که نگاه میکنید نیتتون این باشه که چه جوری میشه یه سوژهی عکاسی ازش درآورد … بدیهی است که این تب و تاب هم به زودی میخوابه و دل کوچیک ما هوس یه بازی دیگه رو پیش میکشه … این یکی که به خیر گذشت. خدا کنه بازی بعدی به خیر بگذره …
• اگه دوستان ـ به خصوص عزیزانی که از محضر حقیر فیض میبرن D: ـ میبینن که کمی قاط زدم به بنده بدبین نشن. دارم داشا عوض میکنم!! احتمالاً دوران قاراش میشی رو پیش رو دارم. توکل میکنم به حضرت باری تعالی و بعدش هم … هر چه باد، باد …
۱۸ شهریور ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
سلام دوستداشتنیترینم
نمیدانم از کجا شروع کنم؛ … طبق معمول …
تکرار حرفهای دیگران، شاید، تسلا دهد ناتوانی ذاتیام را؛ پس علی الحساب: “دوستت دارم …”
میخواستم دربارهی بعضی چیزها صحبت کنم که آدم بزرگها به آنها میگویند: امور بیتربیتی. تصمیم گرفته بودم کمی هم خودم باشم. آنقدر خالص که تفاوتی نبینی بین آنچه که به رنگ پوست دارم بر تن و آنچه که دارم در دل … مایهاش؛ روی زیاد است و بیآبرویی … پس برای مثل منی، نباید زیاد تفاوت کند گفتن و ناگفتنش …
از این که تصور کنم چه قدر راه باید بروم تا پارک جمشیدیه، به لرزه میافتم. مبادا فکر کنی اهل خاطراتم، نه! اشکال از هوای جمشیدیه است که سفلهپروریست نافرم … هواییام میکند … هوایی که بوی بید دارد و زمزمهیی ناگفته از وقایعی که نباید صدایش را درآورد …
سنگی پیدا میکنم و مینشینم. جز سنگ نشینی چارهای نیست این جا؛ چه بخواهی چه نخواهی سر آدم گیج میرود … آنچنان هم که میگویند، قحط عشق نیست؛ به اطرافت نگاه کن …
تب مرطوب هوا با صدای برگها به هم میآویزند. آنقدر صریح که هیچگاه به فکر تو هم حتی، خطور نخواهد کرد که شاید برای لحظهای و فقط لحظهای، کار بیشرمانهای کرده باشند … عشقبازی، رسم این دنیاییست … نمیخواهم سهمی از نسیم نباشم …
و دوره میکنم: عشق من با خط … دیرگاهیست … مستم … و زبانم لکنت میگیرد … این مواقع دوست دارم کمی فلفل بو کنم تا چند عطسهی پدر مادر دار حادث شود. در این صورت بهانهای هست که پیش خودم بگویم: صبر آمد …
خیلی دوست دارم روزی برسد که هیچ کلاغی دور از خانهاش نباشد. عادت کردهایم خودخواهی را آن قدر که آخر هر قصهای، کلاغی بیچاره و بیخبر از همه چیز را دربهدر کنیم … خوب! لابد همین هم درست است وگر نه چه فایده میکند قصهای که پایان داشته باشد …
سرگشتگی امشب را چگونه ادا کنیم عزیز … آمادهای؟ …
قبول!
من امشب باختم …
قربانت
لیشام
۱۱ شهریور ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
|
|
رها میکنی خود را
به سردی نسیم
به بوی پاییز
به تب باران
به بوی خاک
به خش خش برگها
و تو را تبی طلایی فرا میگیرد …
اما
با ناخن شکسته چه میشود کرد،
با دل شکسته چه …
|
۶ شهریور ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
|
… و در این هنگام است که: سر و دستار ندانم که کدام اندازم!!
|
|
۴ شهریور ۱۳۸۴ | دستهبندینشده |
با بوی پاییز تب میکنم. مینشینم زیر درختهای باغ انار و تب میکنم. و دلم میخواهد بنشینم خیس شوم زیر باران و با خدایار برویم قدم بزنیم و ساعتها هیچ حرفی نزنیم. و گاه زمزمه کنیم آوازی را و گاه چشم بدوزیم به رقص برگهای زرد و سرخ و صدای خشخش آنها و دست بکشیم به صورت باد و ساعتها هیچ حرفی نزنیم. مینشینم زیر درختهای باغ انار و آن طرفتر کودکی سر میخورد و گلی میشود؛ اما گریه نمیکند. خدا میآید کمی نزدیکتر مینشیند و آسمان هم مثل ما، تب میکند …
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطرهای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زان که با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان میسوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زان که درد تو ز درمان خوشتر است
مینسازی تا نمیسوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است
خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است
امروز به زمزمهی این غزل از خواب بیدارم کردند … پایدار باد شادیشان …