تب نوشت

بی‌خبرم

گویی که باید چنین باشم …

من از این دور واژگون

پنداری که آب شدم

یله بر ناکجاآبادی که بی‌خویشم می‌برد

به گاه بی‌خبری …

بی‌خبری،

عذابم می‌دهد …

• • •

بی‌خبری،

زکات علمی است

که به لطف خداوند،

ارزانی‌ام داشته‌اند

و انگار که باید

بسوزم،

بسوزم،

بسوزم

و در پناه بی‌خبری،

بدانم که هیچ لذتی ابدی نیست

و صبر،

آیینه‌ای‌ست،

شایسته‌تر از هر قضاوتی …

این هم از کابینت

لطف خداوند بر امت همیشه در صحنه و شهیدپرور ایران، جاری شد و دکتر حاج محمود خان احمدی‌نژاد را واسط فیض قرار داد و اعضای کابینه به مبارکی و میمنت معرفی شدند. از آن جا که بنده اصولاً سیاسی‌بازی، اعم از تحلیل و بررسی و روایت و حکایت، بلد نیستم. لذا در وجنات و سکنات این کابینه، سخنی نمی‌گویم؛ “مشک آن است که خود ببوید”. ترجیح می‌دهم که در گذر زمان، آن چه که برای کلیه عزیزان ایرانی “فرقی نمی‌کند” چونان که شایسته است در چشم‌شان فرو رود، ان شاء الله.

القصه که خنجر را از رو بسته‌اند دوستان و به مصداق جمله‌ی شریفه‌ی “پاسخ هر افراطی، تفریط است و بالعکس” آمده‌اند تا تفریط شانزده ساله را طی این چهار سالی که نقد است جبران کنند. یاد گفته‌ی رئیس جمهور منتخب افتادم که فرمود “همه از دیدن ترکیب کابینه تعجب خواهند کرد” و الحق و الانصاف که بسیار متین و به‌جا بود، فرموده‌ی ایشان.

متنی بسیار طولانی نوشته بودم در این باب (نزدیک به سه صفحه) با همان تندی و شوری که در چندسطر پیشین مشاهده فرمودید. با بازخوانی آن متوجه شدم که اهمیت وجود خشتک، در جای خود، نادیده گرفته شده، لذا بی‌خیال شدم و در کمال ناامیدی و زمزمه‌ی این اراجیف که: آخر به چه دلیل من باید خودم را سانسور کنم، صرف این که از بعضی چیزها می‌ترسم … با این چند جمله‌ای که می‌خوانید، تف چسبان می‌کنم نوشته‌ام را …

به هر صورت چه بخواهیم و چه نخواهیم از وجود مجموع مسایل رخ‌داده در این مدت ـ که از حالا، فشار بسیار سنگینی را متوجه پاچه‌ی ملت نموده ولی چون گرم‌اند درک نمی‌کنند که چه شده ـ باید لذت وافر برد. بنده دیروز بسیاری از دغدغه‌های خودم را هموار دیدم زمانی که مطلب آقای سید ابراهیم خان نبوی را می‌خواندم. خدایش رحمت کناد …

در نهایت جمع‌بندی من آن است که مدتی یکی دو ساله، این‌ها که بیایند سیاست‌شان بر آن است که به مردم حال بدهند و اصولاً اوضاع ظاهری مملکت بخصوص در حوزه‌ی اقتصادی، ردیف می‌شود. وقتی که ردیف شد و صلاحیت خود را به مردم اثبات نمودند، در پناه رضایت عمومی و مشروعیت کسب شده، شروع می‌کنند به پی‌گیری هدف‌های اصلی خود ـ که همان چیزهایی است که اصول‌گراها دوست دارند. آن وقت است که دوست دارم ببینم این عزیزانی که به خیال‌های واهی و با ادله‌ای کودکانه، انتخابات را تحریم کردند و همین‌طور سایر دوستانی که به هر دلیل ترجیح دادند که بر کنار باشند و نظاره کنند، جواب خود را چگونه خواهند داد زمانی که ببینند پنجاه شصت میلیون ایرانی، یک چشم اشک دارند و یک چشم خون … البته که از ماست که بر ماست. باشد که رستگار شویم. ان شاء الله …

هاست ما را بلاک فرمودند

ما آن قدرها هم بد نیستیم که بگوییم چه پدرسوخته‌هایی هستند این آقایانی که هاست ما را بلاک فرمودند!! به هر صورت لطف کرده بودند و کلی امکانات مجانی داده بودند ملت بایند واسه‌ی خودشان سایت درست کنند … نعمتی است در این روزگار این چنین سایت‌هایی … ما که راضی بودیم و دعا هم به جانشان می‌کنیم …

قضیه بلاک کردن اکانت ما هم این بود که گویا فهمیده بودند که این نوار تبلیغاتی بالای صفحه را که زورکی نمایش می‌دادند، قایم کرده بودیم آن پایین مایین‌ها … یک ای‌میل فرستادند که: به دلیل آن که شما “تِرْمْزْ اَنْدْ کاندیشنز” ما را رعایت نکردید ما هم بلاک می‌کنیم اکانت شما را … ما هم هیچ نگفتیم و فقط در سر خودمان کوفتیم که چه کنیم با این سایت لنگ در هوای‌مان …

جسارت نمودیم و از یکی از دوستان گران‌قدر که همواره سایه‌ی لطف‌شان مرهون حال این حقیر بوده، اجازه خواستیم از هاستی که پیش از این، خاص ایشان ابتیاع نموده بودیم مشترکاً استفاده کنیم … که ایشان هم آن چنان به ما حال دادند که ما روزها در بحر حال دادن ایشان مستغرقیم و خواهیم بود …

القصه؛ امروز فرصتی دست داد که در کمال آرامش و سکون، بنشینیم برخی از فایل‌های مهم را آپلود کنیم بلکه ظواهر قضیه مهیا باشد. همچنان که می‌بینید این چنین نیز هست، الحمد لله. بعضی از موارد فعلا ناقص خواهد ماند تا آن که فرصت دیگری دست دهد با خط اینترنتی پرسرعت، مسایل را رفع و رجوع کنیم. از آن جمله‌اند این موارد:

ـ کلیه کامنت‌های نوشته شده روی پست‌های قبلی، فعلا قابل رؤیت نیستند. البته لازم به ذکر می‌دانیم که کامنت‌های گذاشته شده برای پست آخر حقیر، همزمان با بلاک شدن اکانت نیز، غیر قابل دسترس شدند، به بیان دیگر “پریدند” که از این بابت عذر خواهی می‌کنیم.

ـ عمده‌ی فایل‌هایی که برای داون‌لود گذاشته بودیم فعلاً قابل دریافت نیستند به خصوص فایل‌های بخش کاغذی‌جات برقیه.

ـ بخش آرشیو عکس‌ها نیز فعلا غیر فعال است.

امید داریم تا اگر دل و دماغی باشد و آثاری از حیات در کالبدمان جاری، تا یکشنبه، دخل کلیه این موارد را آورده باشیم، ان شاء الله

سلام …

با خاطره‌ها چه می‌کنی؟ …

گریه نکن عزیز، باور می‌کنم که هنوز کودکانه گریستن را دوست داری و تو نیز باور کن که اشک‌هایت هنوز پیراهنم را لک می‌کند و این معمای همیشگی و ناگشوده‌ی مامان است …

ننوشته‌ام که داغ دل‌مان را تازه کنیم و بر هر آن چه بوده؛ خون حسرت بگرییم؛ نیامده‌ام بگویم که همه را به زر بنویس در دفترهای تب‌آلود و به اشک بازخوان‌شان. آمده‌ام که بگویم: هنگامه نزدیک است، هر چه هست بسوزان که با برگ سنگین، سفر ناچار، آفت خواهد گرفت … گذشته‌ها آفت اکنون‌اند …

جایت خالی میان شادی اسباب‌کشی! خنده‌بازاری بود که ناخواسته رها می‌کردی و آگاه می‌شدی به لحظه‌ای که فرق نمی‌کرد زمین کجا بود آسمان کجا. نجاری هم کردیم و کمدی بستیم در خور. انبردست بی‌چاره، هنوز تشنه‌ی خون انگشتانم است. در کشاکش این هیاهوی پرنشاط، جایی نبود که زخم نشده باشد؛ جز دلم؛ آن را هم برای تو نگاه داشتم … انتقام وصله‌ی ناجوری‌ست؛ ولی به‌تر از آن است که در نأشگی خاطرات، خود را تهی کنی …

از خودم خبر چندانی ندارم. گاهی می‌آید؛ گاهی می‌رود بی آن که بگوید از کجا؛ بی آن که بگوید به کجا. اما هر بار که هست، شیطنت حضورش آشوبم می‌کند … طوری شده که انگار قرار نیست با زمان بفرساییم. هنوز همان قدر تازه‌ایم که اول روز یکدیگر را دیدیم … آیینه، گاه، کنایتی است از دنیای حماقت …

دلم تنگ شده بود برایت، گفتم حال و احوالی کنم … می‌دانم که خستگی‌ام را از دور خوانده‌ای. اگر خبری شد باز نامه می‌نویسم ولی از من نخواه که سلامت را به بعضی‌ها برسانم …

امروز آسمان لطف کرد و بارید … ولی من نتوانستم مثل همیشه به تو باران را تبریک بگویم … و خاطره‌ها عجیب فراموش کارند …

حیرانی نیم‌شب‌ها را با هم ادا می‌کنیم … یادت باشد که اگر قلم را برداری، بازی را خواهی باخت …

قربانت

لیشام

تب نوشت

هر لحظه جان می‌دهم و باز … زاده می‌شوم …

انگار که نه انگار نسبتی باشد میان من و این همه گذشته …

انگار آن چه که هستم، اولین بارِ بودنم است …

و لذت این همه تازگی سرشارم می‌کند، مستم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند …

از این که ابرهای قلمبه از آسمان نمی‌افتند متعجبم و هنوز

حسرت دیدن بستنی قیفی دست بچه‌ی همسایه، آتشم می‌زند …

باورم نمی‌شود خون جاری از انگشتانم را

و به سختی به یاد می‌آورم که کار، کار گل سرخی است

که ناخواسته، نوازشش کردم …

چه ساده مرا امید باران می‌گیرد،

حتی به دیدن این همه ابر سترون …

شایسته است نوشتن

بعد از مدت‌ها تنبلی و پشت‌گوش انداختن‌های بسیار، بالاخره مدتی پیش، خواندن رمان “زنده‌ام که روایت کنم” ـ اثر گابریل گارسیا مارکز ـ را شروع کردم … این کتاب را به لطف یکی از عزیزترین دوستانم، پنج شش ماه پیش در سال‌روز تولدم هدیه گرفتم که از این بابت بارها و بارها از او سپاس‌گزارم …

در بخشی از کتاب خواندم: «… شخصاً، آن شب، چالشی مهلک را بر خود تحمیل کردم: یا بنویس یا برو بمیر. یا به گفته‌ی ریلکه: اگر جناب‌عالی می‌توانید بدون نوشتن زندگی کنید، بی‌خود زحمت نوشتن به خودتان ندهید.» که یک‌باره احساسی عجیب از نوشتن‌های بسیاری که هیچ‌کدامشان ربطی به رمان و داستان و شعر نداشتند، با خاطره‌های پیوست‌شان در دلم آشوبی انداخت که تا ساعت‌ها بی‌قرارم کرد. به یاد آوردم که صرف نظر از هر گونه استعداد و علاقه‌ای به داستان‌نویسی و رمان‌نویسی و اصولاً از این دست توانایی‌ها ـ که اگر ذره‌ای در وجودم بود باید تا به حال بروز می‌کرد، مدت‌ها پیش چه گونه دیوانه‌ی نوشتن بودم، آن چنان که اگر شبی چند صفحه‌ای سیاه نمی‌کردم و بر اوضاع و احوال خودم و روزگار، انکولکی حواله نمی‌فرمودم، خوابم نمی‌برد؛ گویی که به یکی از مهم‌ترین وظایف روزانه‌ام عمل نکرده باشم. این وضعیت، قریب به شش سالی، نمود داشت. به یاد ندارم که در چه زمانی، حرص و ولع عجیبم به نوشتن، فرو نشست. سرانجام در یکی از روزهای شیدایی [1] هر چه ساخته و پرداخته بودم را به حکم جنونی موروثی که در ذات خانوادگی ما، نهادینه است [2] گرفتم و صفحه به صفحه، ابتدا خواندم و بعد پاره کردم. آن چیزی که اکنون به خاطرم مانده حداقل دو سر رسید سیصد و شصت و پنج صفحه‌ای بود و تک‌برگه‌های بسیار که همگی اثری هر چند کوچک از تب‌های گاه و بی‌گاهم داشتند … هیچ‌گاه بر خودم هم مکشوف نشد که چرا می‌نوشتم، بی آن که در نظرم باشد که این نوشته‌ها را کسی بخواند یا نخواند؛ اگر هم شیطنتی از این دست رخ می‌نمود، در نطفه خفه‌اش می‌کردم. بی هیچ ملاحظه‌ای، هر چه می‌خواستم می‌نوشتم. آن قدر صریح و بی‌پرده بودند که اگر کسی نمی‌دانست و می‌خواند، باور می‌کرد که اوصاف مکتوب آن کاغذپاره‌ها را آدمی نوشته است دهان آب نکشیده و لاابالی …

از زمانی که نوشتن‌هایم ـ البته غیر از آن بخش‌هایی که خواندش اصولاً به غیر از خودم توصیه نمی‌شود ـ را بار عام دادم و در این دنیای بی سر و ته و مجازگون اینترنت، در انظار عموم ظاهر نمودم، همچنان این سؤال برایم تکرار می‌شد که “چرا می‌نویسم؟” …

و اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که اصولاً این دست سؤال‌ها محلی از اعراب ندارند و “چرا چرا” گفتن در اغلب موارد، حاصلی جز اتلاف عمر و سردرگمی نخواهد داشت. همچنین است که اگر نتوانستیم بر قریحه‌ی فضول و پرده‌در باطن خویش فائق آییم، جستجوی جواب این گونه سؤال‌ها در ویژگی‌های شخصیتی افراد، کاری است بس عبث؛ شاید نوشتن هم، یک ویژگی انسانی برای آن فرد باشد، مثل نفس کشیدن

[1] دوستان خرده نگیرند؛ اطمینان می‌دهیم که ما همچنان شیداییم …

[2] و صد البته که در این باب، برادر بزرگترم کاوه (قدس سره عالی)، صاحب سبک‌ترین این قوم‌اند و خود، الگویی هستند تکرار ناشدنی.

طالع‌بینی، صحت یا سقم احکام آن

بسیار می‌بینم مردمی را که از خواندن مطالبی که درباره‌ی خصوصیات متولدین ماه‌های مختلف در مباحث طالع‌بینی موجود است، به وجد می‌آیند و همیشه در صددند تا تطابق‌های بیشتری از آن چه در نظر دارند با این مطالب بیابند. در این میان نیز هستند کسانی که به صورتی افراطی، بر این اساس، قضاوت‌های خود را هر چند ناخواسته استوار می‌سازند و چه بسا از این روی، آسیب‌هایی نیز متوجه خویش و اطرافیان‌شان می‌نمایند. مخالفین سنتی این موضوعات نیز بر حسب نگرش خویش، چه از دید علمی و چه از دید مذهبی، سنگری مشخص را حفظ نموده‌اند و هیچ‌گاه در مقام بررسی آن‌ها بر نیامده‌اند.

لازم دیدم که از باب تصحیح و نیز تنویر نظر دوستان و عزیزان مطالعه کننده‌ی بخش آسترولوژی ـ که تعداد زیادی از آنان نیز، دوستانی قدیمی هستند ـ مطالبی را در راستای مشخص نمودن مرزها و حدود هر یک از این مباحث ـ طالع‌بینی به معنای عام و عرف آن و نیز ستاره‌بینی و آسترولوژی ـ به عرض برسانم.

آن چه که عوام به عنوان طالع‌بینی می‌شناسند و اغلب در نوشته‌هایی پیش‌پای افتاده، مترصد تطبیق وقایع با حقایق‌اند، قطعاً ریشه‌ای دارد ماوراءالطبیعه که بر اثر مرور زمان و دست به دست گشتن‌های بسیار، خاصه در قشری نامطلع و عموماً با نیات نه چندان خیرخواهانه، غبار خرافات و بعضاً اراجیفی شرم‌آور، آن چنان با ماهیتش در هم آمیخته که تصویر فعلی آن، نه تنها اثری از هویت حقیقی و الهی در خود ندارد؛ بلکه بسیار دورتر از آن چیزی است که حتی بتوان آن را به ساده‌ترین حقایق منتسب دانست. ریشه و خاست‌گاه طالع‌بینی ـ به انفصال از هر آن چه که عوام در این مقوله می‌دانند مانند طالع‌بینی چینی [1]، فال رمل، کف‌بینی، فال قهوه، تاروت و قس علی هذا ـ علمی است کهن که به نام‌های اختربینی، ستاره‌بینی، تنجیم و اسامی‌یی از این دست دیده‌ایم یا شنیده‌ایم. حوزه‌ی اثر این علم در باب مقدرات است و از این حیث شباهت ظاهری با علوم معروفی که می‌شناسیم مانند فیزیک و شیمی و امثال آن وجود ندارد. ما به واسطه‌ی آسترولوژی به حدودی از تقدیرات خویش که به عنوان بشر مجاز به دانستن آن‌ها هستیم دست می‌یابیم. برای بررسی بیشتر موضوع از این دیدگاه، پیشنهاد می‌شود که مقدمه‌ی نمونه‌ی تفسیر چارت تولدی که در سایت قرار داده شده مطالعه گردد.

پایه‌ی آسترولوژی در حوزه‌ی فردی [2] بر محاسبات آسترونومی در لحظه‌ی تولد فرد استوار است. در لحظه‌ی مورد نظر، بررسی می‌شود که کواکب منظومه‌ی شمسی اعم از خورشید و ماه [3]، در چه موضعی در فلک نسبت به زمین واقع شده‌اند. این موضع با در نظر گرفتن صور فلکی دایره‌البروج [4] و درجات قرارگیری آنان نسبت به افق در آن لحظه، تبیین می‌گردد. بر اساس تشکیله‌هایی که مواضع کواکب نسبت به یکدیگر و نیز نسبت به زمین تشکیل می‌دهند، احکامی استنتاج می‌شود که نشانه‌هایی است از مقدرات زندگی که به اذن حضرت باری تعالی بر عامل علم [5]، مکشوف می‌گردد. با این اوصاف کاملاً می‌توان به این درک رسید که کسانی که در یک ماه خاص مثلاً فروردین ماه به دنیا آمده‌اند، هر یک دارای نموداری منحصر به فرد هستند و قطعاً تشکیله‌هایی متفاوت بر مقدرات‌شان، دلیل خواهند بود. پس چگونه است که احکام طالع‌بینان و وصف‌های طالع‌بینی در طومارهایی بلندبالا ریزترین جزییات روحی و روانی افراد را تبیین می‌کنند؟

آن چه که در خور توجه است تنها و تنها موضع قرارگیری خورشید است در فلک که می‌تواند یگانه نقطه‌ی مشترک در نمودار متولیدن هر ماه محسوب گردد. این شاکله می‌تواند برخی مشترکات را برای متولدین یک ماه همراه داشته باشد اما نه لزوماً. آن چه که طالع‌بینان بر اساس آن می‌توانند احکامی کلی را بیان دارند صرفاً می‌تواند همین خاصیت باشد و بس. از این قرار است که اغلب موارد طرح شده در احکام طالع‌بینی، جلوه‌ای در ویژگی‌های افراد، ندارد و به بازی‌چه‌ای بیش‌تر می‌نماید تا پایه‌ای که بتوان بر آن اتکا نمود. دقت شود که وجود دقایقی هر چند کوچک را در احکام طالع‌بینی نادیده نمی‌گیریم.

دیگر نکته‌ای که حایز اهمیت است عدم تطابق ماه‌های شمسی یا میلادی با گذر خورشید از مواضع صور فلکی است. به این ترتیب نسبت به نتایج حاصل از علم آسترولوژی، خطایی مضاعف بر تفاسیر ارایه شده در مستندات طالع‌بینی واقع می‌شود، خاصه برای کسانی که در اواخر ماه‌های شمسی [6] متولد شده‌اند. حرکت خورشید و درجاتی که با بدایت هر برج می‌سازد نیز متغیر است هر چند که تأثیر آن نسبت به دو موضوع فوق کم‌تر باشد.

پی‌نوشت‌ها

[1] که در واقع سیستمی است به نام یی‌چینگ که پایه‌ای غیر از مباحث آسترولوژیک دارد و بسیار شبیه است به علم سیر نقطه (رمل یا جومنسی).

[2] آسترولوژی احکام و محاسباتی را نیز برای موضوعات جهانی در بر دارد.

[3] آسترولوژی دارای سیستم‌های بسیاری است که هر کدام از آن‌ها ممکن است موضع برخی از این کواکب را در محاسبات خود در نظر نگیرند.

[4] بروج دوازده‌گانه‌ی حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو، حوت

[5] منظور، شخص مفسر نمودار نجومی است.

[6] تقریباً از بیست و سوم و بیست و چهارم هر ماه تا پایان آن.

نظر به این که بسیاری از دوستان عزیز در تبدیل تاریخ‌های شمسی و میلادی به یکدیگر با مشکلات و موانعی مواجه هستند؛ لذا صفحه‌ی تبدیل تاریخ‌های شمسی و میلادی به یکدیگر در بخش آسترولوژی گنجانده شده است. توجه داشته باشید که برنامه‌ی نوشته شده صرفاً برای تبدیل تاریخ‌های مابین اول فروردین‌ماه 1350 شمسی (بیست و یکم مارچ 1971 میلادی) لغایت بیست و نهم اسفندماه 1369 (بیستم مارچ 1991 میلادی) تنظیم شده است.

تب نوشت

همیشه از طلب آنچه که می‌پنداشتم

پنهان باید بود

می‌هراسیدم

و اکنون

عقل را نفرین می‌کنم

که تاوان عشق سوزنده‌ای را

باید

باید به قبح نگاه مردم

بپردازم …

نفسم بیمار است

از سرزنشی تازه داغ شده …

… نیز بگذرد

در لابلای کتاب‌هایی که سال‌ها ورق نخوردند، قطعه شعری که دوست می‌داشتمش، سلام کرد. قصیده‌ای است از سیف فرغانی ـ رحمه الله علیه ـ که به مغولان خطاب کرده است … فریادی است از بغض ناگفته و مغول بودن کنایتی است گویا در این روزگار …

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد

وین بومِ محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیانِ شما نیز بگذرد

بادِ خزانِ نکبتِ ایام، ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون دادِ عادلان به جهان در، بقا نکرد

بی‌دادِ ظالمانِ شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت

هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروان‌سرای، بسی کاروان گذشت

ناچار، کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالعِ مسعودِ خویشتن

تأثیر اخترانِ شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان

بعد از دو روز، از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیرِ جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختیِ کمانِ شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل ز گلستانِ شما نیز بگذرد

آبی است، ایستاده در این خانه، مال و جاه

این آبِ ناروانِ شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگْ طبع

این گرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

همچنین است این دو بیت که بسیار گشتم تا کامل آن را بیابم و در خاطرم هست که جایی نوشته دارم اما سعادت نبود … چه ساعت‌ها که لب به زمزمه داشتمش … مستزادی است از وثوق الدوله.

گر گذری هست و نه بر کوی توست ـ برخطاست

ور نظری هست و نه بر روی توست ـ نابجاست

آن که بسنجید رخت را به ماه ـ ز اشتباه

گفت که همسنگ ترازوی توست ـ از تو کاست …

تب نوشت

در شگفتم که چونم

آتشی از دل آب سرکشیده

و توانی طاق از غرور ناگاه …

حکمت این همه تناقض را

جز پیام‌آوران آسمانی

کسی نخواهد دانست …

آسمانی‌ها دوره‌ام کرده‌اند تا شاید

با شرف ماه، بشکنم

و نیک شکستم

چونان که حتی

در رؤیای هیچ آیینه‌ای نمی‌گنجد …

و عجب دیر

می‌شکنیم …