انتخاب صفحه

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

بیش از سیزده سال پیش بود. خوب به یاد دارم که همزمان بود با دو ماهِ آموزشی سربازی. از سرِ شیدایی، غزلیات حافظ را تایپ کردم. بهانه‌ی ظاهر، این بود که هم اشعار حضرت‌شان را مرور کرده باشم و هم تایپم به‌تر شود؛ ولی فی الواقع تنها دلیل‌ش این بود که «دلم خواست». همین!

حالا ما حصل آن شیدایی، دست‌مایه‌ی این شیدایی شده: «دیوان حافظ» دست‌دوز.

دوست داشتم بعد از این همه نانوشتن، حرفی بنویسم که علاوه بر این که نبضی باشد بر این صفحه‌ی از نفس افتاده، لذت یک شیدایی از شیدایی‌های زندگی‌مان نیز، همراه داشته باشد.

این اثر که می‌بینید دست‌ساخته‌ی من و تمام عزیزانی‌ست که در کارگاه کوچک‌مان ـ سیرا ـ همراهِ هم هستیم.

گفتیم که این دیوان حافظ، تا حد توان، همه‌ی اجزایش باید درست باشد؛ بجا باشد. از همین همه‌اش را خودمان تایپ کردیم. غزلیات‌ش را من، قطعه‌ها و مثنوی‌ها و قصیده‌ها را باقی همکاران. کار بازخوانی و اعراب‌گذاریش هم به گردن حقیر بود. صفحه آرایی و فرم‌بندی را هم تماما بنده انجام دادم. به قید «درست بودن»، تمامی این مراحل، با نرم‌افزارهای متن‌باز انجام گرفت. جلد‌سازی ـ جز یک بخش کوچکش ـ و دوخت آن هم که کارِ دست است.

این اثر هنوز جا دارد که دست‌سازتر باشد، اما فعلا توان بیش از این را نداریم.

همین!

خواستم شما را هم در شادی این شیدایی شریک کنم 🙂

خوشا مراتب خوابی که به ز بیداری‌ست…

دی‌شب خواب میرحسین را دیدم.

دیدم که عده‌ای رفته بودند مهندس را از بیمارستان بیرون آوردند و با آمبولانس سعی داشتند فراریش دهند؛ چه می‌دانم؟ تو بخوان آزادش کنند. حضرات کمی دیر متوجه شده بودند و بالاخره در تعقیب و گریز، آمبولانس را گیر انداختند؛ ولی از میرحسین خبری نبود! ظاهرا یک جایی وسط راه مهندس را جابجا کرده بودند.

توی خواب هیچ کس را نمی‌شناختم. همه غریبه بودند. توی یک سوییت چهل پنجاه متری همراه با آقای دکتری تنها بودم و اخبار را دنبال می‌کردم. پر سن و سال بود. گمانم هفتاد و اندی سال، با موهایی سفید سفید. عینکی بود. صدای پری داشت. قد بلند و چهارشانه. لباس دکتریش هم تنش بود. خیلی خونگرم و انگار آب توی دلش نمی‌لرزید.

شایعه‌ی آزاد کردن مهندس توی شهر پیچیده بود و از آن سو از رادیو، پشت سر هم موضوع را تکذیب می‌کردند.

خواب زنده‌ای بود. همه چیزش با تمام جزییات سر جایش بود.

با دکتر گپ و گفت می‌زدیم و نگران مهندس بودیم تا آن که زنگ در به صدا درآمد. دکتر در را باز کرد و آن لحظه‌ی باورنکردنی اتفاق افتاد. مهندس با لبخندی همراه با دو سه نفر دیگر که سرشار از ترس و نگرانی بودند وارد شدند.

مهندس دست داد و حال و احوال پرسید. زبانم بند آمده بود. نتوانستم خودم را معرفی کنم. آقای دکتر مرا معرفی کرد

مهندس را بردند آن اتاق خواباندند روی تخت و دکتر سریع معاینه‌اش کرد. فشارش را گرفت.

مهندس همچنان لبخند داشت. دلش قرص قرص.

آن دو سه نفر رفتند. من را نشاندند پای تخت مهندس که مواظبش باشم.

دکتر هم توی اتاق نبود.

تنها چیزی که یادم می‌آید آن بود که با مهندس از هر دری سخنی گفتیم.

و من در کمال ناباوری، سیر نمی‌شدم از دیدار مهندس و از هم صحبتیش.

صبح از خواب که بیدار شدم فقط داشتم سعی می‌کردم جزییات بیش‌تری از خواب را به یاد بیاورم.

و سرشار بودم از یک احساس خیلی خیلی خوب.

دوست داشتم که صورتش را ببوسم و در آغوشش بگیرم و با افتخار عیدش را تبریک بگویم؛ روزش را تبریک بگویم…

و عید یعنی همیشه‌ی همین حالا

بسته‌ی نان سنگک را از فریزر بیرون می‌آورم و سر صبر روی گاز گرم می‌کنم. از حواس پرتی، یکی‌شان را خیلی شیک می‌سوزانم. بابا ساعت‌ها است که در خانه تنها بوده و از وقتِ ناهارش به افق بابا گذشته است. بابا، بابای بی‌تاب و گرسنه را می‌آورم و پشت میز نهارخوری می‌نشانم؛ به قول خودش: پارک می‌کنم. ناهار، الویه‌ی مامان‌ساز داریم.

قسمت‌های خشک و تیز نان را جدا می‌کنم تا دهانِ بی‌دندان‌اش، آزرده نشود. برای بابا لقمه می‌گیرم. لقمه‌های کوچک. لقمه‌های پرملات. لقمه‌های خوش‌مزه. لقمه‌های دعا خوانده…

بابا لقمه‌ها را با دندان‌های نداشته‌اش می‌جَوَد…

و نگاه‌اش می‌کنم؛ تمام جزییات صورت‌اش را و تمام ظرایف حرکت‌اش را…

و عشق است حالا که در همه‌ی وجودم تپیدن می‌گیرد…

و به این فکر می‌کنم که در سی و پنج سالگیِ زندگی‌ام، چه خوب است دوست داشتنِ بابا، به تماشا نشستن‌اش، در آغوش کشیدن‌اش، نوازش کردن‌اش، بوسیدن‌اش، حمام بردن‌اش، تر و خشک کردن‌اش…

یاد مامان می‌افتم که چهار تا بچه‌ی شر به‌زور کم‌اش بوده و حالا ده سال است با چه سختی، تیماردار بابا بوده…

و باز سرشار می‌شوم از احساس شگرف دوست داشتن…

و تک تک اعضای خانواده‌ام ـ به‌ترین دوستان و همراهان زندگی‌ام ـ را مرور می‌کنم…

و به این فکر می‌کنم که چه خوب خواهد بود که یک سال دیگر، چنین روزی، چنین جایی بنشینم کنار بابا و برای‌اش لقمه‌های نان سنگک بگیرم و به سی و شش سالگیِ زندگی‌ام فکر کنم و لب‌ریز شوم از عشق…

کاغذگری طهران

آدمی باید کرم‌های وجودش را جدی بگیرد. اگر نگیرد، جایی می‌ریزدشان که نباید. داستان گل‌خانه‌ی خیاردرختی برای‌ام حکمِ کرم داشت. البته حُکماً خیاردرختی بی‌شباهت به کرم نیست؛ ولی خوب! اگر همان موقع جدی‌اش نمی‌گرفتم محتمل بود می‌زدم به کار کشت ماریجوانا؛ که البته حالا که خوب فکر می‌کنم بد هم نبود؛ هم فال بود و هم تماشا.

دو سال پیش هم که از بختِ تصادف‌خیز ما، تصادف کردم و جلو پنجره‌ی ماشین نازنین‌ام شکست و مناسبِ حال‌اَش، در بازار چیزی پیدا نشد، ساختِ جلوپنجره‌ی دست‌ساز شورلت نوا، شد کرم دیگری که باید در جا ریخته می‌شد. البته بگویم آن فلان فلان شده که یک جلوپنجره‌ای که گویا شکسته هم بوده و در انبار ورامینِ حضرت آقا خاک می‌خورد و نادیده، می‌خواست به ما دویست هزار تومان، فروش کند هم در فربه شدن کرم مذکور بی‌تاثیر نبود. تازه پیشکی هم طلب می‌کرد کل پول را مرتیکه‌ی چیز.

بحث کرم، خیلی مهم است البته؛ که در این‌جا به قدر یک مقدمه، کفایت می‌کند.

و اما اصل ماجرا…

این کاغذها که می‌بینید دستاوردِ یک کرمِ دیگر است. کرمِ کاری از جنسِ چوب، علف، کاه، گل، ساقه، برگ، آب و از جنس هر آن‌چه جاری است در دامن آفتاب. کاری که عطش به آفریدنِ متورم در وجودم را کمی آرام کند و در عین حال، آرامش طبیعت در آن جاری.

پیش از این، در کنار کارِ اصلی‌اَم، مدت‌ها پی کاری می‌گشتم که همین‌ها که گفتم را برای‌ام یک‌جا داشته باشد. خیز برداشته بودم که جستی بزنم به کارهای چوبی ولی به هر دلیل، نشد. گذشت و قلقلکِ کرمِ تازه را تحمل می‌کردیم که ییهو، از برکتِ دورهمی‌های دوستان هم‌مدرسه‌ای، تالاپی، ایده‌ی کاغذ دست‌ساز را زدند توی صورت‌ام. همین هم قصه‌ی بانمکی دارد که بماند برای بعد.

حالا با دو نفر از دوستان قدیمی‌ام، علی و خدایار، کارگاهِ کاغذ دست‌ساز راه‌انداخته‌ایم؛ کاغذگری طهران 🙂

البته فقط کاغذ نیست، محصولات دیگری از جنس کاغذ هم هست. مثلا دفترهایی که تقریبا همه چیزش دست‌ساز است و طبیعی. برنامه داریم که اگر عمری باقی بود و کارها خوب پیش رفت، تنوع خوبی از انواع کاغذ و محصولاتِ برپایه‌ی کاغذ را داشته باشم.

پنج ماهی می‌شود که از شروع به تجهیز کارگاه گذشته اما عملا یک ماه است می‌توانیم بگوییم کاغذِ دست‌سازِ قابلِ ارایه داریم.

خلاصه این که کاغذهای دست‌ساز ما را بخرید لطفا 🙂

بعدتر، بیش‌تر خواهم نوشت، إن شاء اللّه 🙂

کاغذ درست کنون

از برکات برنامه‌ی دورِ همی بچه‌های مدرسه است این‌ها که می‌بینید. اولین تجربه‌ی ساخت کاغذ دست‌ساز با لوازم آشپزخانه 🙂

به عنوان کار اول بد نیست؛ حتی خوب است 🙂

باور نکردنی است لحظه‌ای که کاغذ دست‌سازتان را از روی پارچه جدا می‌کنید. از این جنس که تا وقتی که هنوز همه‌ی کاغذ را جدا نکرده‌اید باورتان نمی‌شود که این «چیز» که تا دی‌روزش کاه بوده و ساقه‌ی گیاه، قرار است کاغذِ کاردستیِ شما باشد 🙂

سپاس‌گزارم از علی عزیز به خاطر تقبل همه‌ی زحمت‌ها و از خدایار عزیز به خاطر باعث و بانی شدن این روز خاطره‌ساز 🙂

دور همی بچه‌های مدرسه


(برای دیدن عکس‌های بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید)

عیب و نقص نسبی است؛ از همین، از هر نگاهی هم که ببینی، برنامه‌ای بی‌عیب و نقص نمی‌ماند. از بابت همه‌ی کمی‌ها و کاستی‌ها عذر می‌خواهم 🙂

و از همه‌ی عزیزانی که قدم رنجه کردند و تشریف آوردند، نیاوردند، امکان آوردن‌شان نبود، خواب ماندند، فیوز ماشین‌شان در جاده سوخته بود، پتک روی پای کارگرشان کوبانده شده بود، اصلا یادشان رفته بود، دودر فرموده بودند هم صمیمانه تشکر می‌کنم 🙂

از تأمین‌کننده‌ی مکان نیز تشکر می‌کنم 🙂

از حلیم‌خرنده‌ی عزیز تشکر ویژه می‌نمایم 🙂

کلا از همه تشکر می‌کنم تا این‌طور نباشد که از یک عده تشکر کرده باشم و از یک عده تشکر نکرده باشم 🙂

به هر ترتیب جای همه‌ی دوستان خالی 🙂

إن شاء الله، دور هم بودن‌های بعدی 🙂

از راست به چپ: فرزان نیک‌پور، محمدحسین نیک‌پور، ارادت‌مند رفقا، محسن شریفی، سعید هراتی، عمار کلانکی (۷۷یی)، حمیدرضا گل‌نبی، علی پزشک، علی‌رضا بهادری، خدایار جیرودی، فرزاد فتاحی (معلم ریاضی جدید)، افشین ابراهیمی، علی‌رضا آل داود، رضا منصور، پیمان پورافشاری، رضا امیر (۷۱یی)، مجید انصاری، مهدی اسدی (۷۳یی)، احسان وحیدی فرد، احسان ارحامی، سهیل خرازی (در عکس نیست)

فعلا یک فهرست اولیه از ایمیل و موبایل عزیزانی که در این برنامه یا برنامه‌ی پیشین حضور داشته‌اند یا هماهنگ شده بود که حضور داشته باشند ولی نداشتند را این‌جا گذاشته‌ام. به امید خدا فایل کامل‌تری ایجاد خواهم کرد و به اشتراک خواهم گذارد.