انتخاب صفحه

به خدا ماه مقصر است…

کسانی هستند در زندگی که شنیدن اسم‌شان یا دیدن و شنیدن اثری از آثارشان، کلیدِ صندوق‌چه‌ی هزاران هزار خاطره و احساسِ شگرفی است که در انبوهِ کدورتِ روزمرگی و اندوهِ لاجرمِ این روزگار، شادی و تازگی‌شان را وانهاده‌اند و دست‌مان به بازگشودن‌شان نمی‌رود. حالا هر بهانه‌ای که نام‌شان را صدا بزند، شعرشان را باز بخواند، آوازشان را از نو نجوا کند، غنیمتی است که باید قدرش نهاد.

و دی‌شب به بهانه‌ی زادروزم، تکرار نام یکی از آن کسان را هدیه‌ام کردند…

و البته ساده نیست قدر نهادنش که انگار هر چه بگویی و هر کار کنی باز ته قلبت گمان می‌کنی که کم‌گذاشته‌ای…

تنها خیلی ساده همین را می‌گویم: ممنونم… ممنونم…

راستی حالا

دلت برای دیدنِ یک نم‌نمِ باران،

چند چشمه، چند رود، چند دریا گریه دارد؟

حوصله کن بلبلِ غم‌دیده‌ی بی‌باغ و آسمان

سرانجام این کلید زنگ زده نیز

شبی به یاد می‌آورد

که پشت این قفلِ بدقولِ خسته هم

دری هست، دیواری هست

به خدا… دریایی هست

پ.ن. کاوه‌ی عزیز… نمی‌دانم از چه، حالا یا از فراموشی، شاید هم آن موقع نخواستم بنویسم، خلاصه ننوشتم که تمام خوشی این هدیه از سر زحمت و توجه تو بوده… حالا با تأخیر می‌نویسم… خلاصه همین

آرشام و لیشام

گرگ و میش دمِ غروب بود که تازه رسیدم بندر عباس. مناقصه باخته و اعصاب خرد و خسته از دو ساعت و نیم ایستادن در صفِ قایق‌های قشم به بندر. شرجی و گرمی هوا احساس چندش آور و سنگینی کت پوشیدن را دو چندان می‌کرد. برای طبع گرمایی‌ام کنایه که نه؛ خود جهنم بود آن وضعیت. جنبش موزیانه‌ی دانه‌های عرق در مسیرهای پیش‌بینی نشده، از فرق سر و شقیقه‌ها تا زیر چانه و توی یقه، فکرِ سگ دو زدن‌های بعدی توی فرودگاه برای بلیتِ برگشت را خودِ کابوس می‌کرد. مانده بود فقط حضرات مرغان هوا به سرمان پی‌پی کنند که از بخت بد، این سعادت نصیب‌مان نشد؛ که اگر می‌شد یک عمر خاطره می‌ساخت برای ما از آن شب؛ اما خدا خواست که این خاطره‌ی عمری، گونه‌ای دیگر رقم بخورد برای ما.

ایستاده بودم منتظر ماشین به قصد فرودگاه که نوای رقصِ سماع آقای موبایل بلند شد. شماره ناشناس بود. با اکراه برداشتم. صدایِ گرمِ آقای ناشناس دیری نپایید که شناس شد؛ رضا خان امیر 🙂

واقعا غیرِ منتظره بود و بسیار خوش‌حال کننده. کلی انرژی مثبت گرفتم که در آن بلبشویی که عرض شد، دوستی بعد از این همه سال هوای فقیر فقرا کرده بود و ما را از تنهایی رهانید.

حالا این‌ها که گفتم خواستم به جای بامزه‌ی داستان برسم که آغازش می‌شود همین تماس. فرمودند که آقا جان! رفیقی از بچه‌های سال بالایی مدرسه، آقا صادق خان قریشی، بابا شده؛ دوقلو و پسر.

گوش می‌کردم و سعی داشتم ارتباطی برقرار کنم بینِ تماس رضا امیر و بچه‌های دو قلوی جناب قریشی و بنده‌ی سراپا تقصیر. با تعجب گفتم: خوب؟!

ادامه دادند که: می‌خواهند اسم‌شان را بگذارند: آرشام و لیشام!!!

و این جا بود که بالاخره افتاد و نیش‌مان باز شد 🙂

و ادامه دادند که: رفته‌اند ثبت احوال و وقتی اسم را گفتند، پاسخ شنیدند: آخه لیشام هم شد اسم؟! برو سند بیاور! آقا صادق هم گفتند که سند چیه؟ می‌رم زنده‌اش رو می‌یارم! (یا چیزی شبیه به این)

خلاصه آن که قرار شد که وقتی رسیدم تهران ایشان با من تماس بگیرند و کمک کنم که مسأله حل شود.

سرتان را درد ندهم. آخر الامر اسکنِ شناسنامه و کارتِ ملی‌ام را فرستادم برای آقا صادق و نهایتا تیرِ آخرِ ترکش که حسب ظاهر همین هم کارساز شد:

کتابِ رجالِ دوهزار ساله‌ی گیلان و تاریخِ گیلان

مؤلف: آیت الله محمد مهدوی لاهیجانی

شابک: 7-09-5939-964

و یک لیشام به لیشام‌های دنیا اضافه شد 🙂

پ.ن.

ـ این وقایع، اسفند ماهِ سال پیش اتفاق افتاد.

ـ نسبتا در همین رابطه بخوانید: لیشام هستم و از هر دری سخنی

دایی باقر خوران


(برای دیدن عکس‌های بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید)

دعوا کردن‌ها و دل و قلوه درآوردن‌ها و گیس کشیدن‌های کاری، دانشی است که سهم هر حلقه‌ای از هم‌کاران نمی‌شود؛ این که همه‌ی این‌ها اتفاق بیفتد و باز بعد از سال‌ها، هم‌چنان به‌ترین دوستان باشید برای هم. باور دارم که توسعه‌ی این دانش، کارِ هر جمعی نیست. کافی نیست که فقط عالم و عاملِ کار باشی. بی دل‌سوزی نمی‌شود؛ بی هم‌دلی و هم‌راهی نمی‌شود؛ بی گذشت نمی‌شود…

این اعاظم صاحب اعتبار که می‌بینید بخشی از آن حلقه‌ی هم‌کاران‌اند که گفتم. به طرفه العینی ۱۲ سال گذشت از آن موعد که کار را بهانه کردیم و دور هم گردآمدیم. در حساب سن و سال ما، عمری است برای خودش. اعتبار ـ تو بخوان شکم ـ هم به قول یکی از همین رفقا، چیزی نیست جز حاصل انباشت دانش که از بخت بد، قرعه‌ی فالِ منِ بی‌چاره این چنین شد که شدیم بی اعتبارترینِ ایشان، ظاهرا.

چشم خمار و چشم‌انداز ارتفاعات لشگرک مجملی است از حدیثِ مفصلِ یکی از دایی باقر خوران‌هایی که رفقا هماهنگ فرمودند؛ حالا این حدیثِ مفصل چیست فعلا بماند تا شاید سال‌ها بعد گفته آید در حدیث دیگران 🙂

محل حادثه: جاده‌ی فشم

زمان وقوع: یک‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش، بیستم شهریور

حادثه‌دیدگان از راست به چپ: علی‌رضا کاظم‌پور، هادی نیلفروشان، جواد حکیم‌زاده، بنده، فرزان نیکپور، حامد کمالی، صادق پیمان‌خواه؛ جای باقی دوستان هم سبز 🙂

حکایت کُری‌های گردوبازهای دوست‌داشتنیِ موسسه

گردو بازی، یک نوع بازی قدیمی بوده که اصولا پیش نیاز هر گونه بازی ـ ولو کانتراسترایک ـ می‌باشد 🙂

دوستان وقتی خوب گردو بازی تمرین نکرده باشند و کری خواندن‌شان گوش عالم و آدم را پر کند همین می‌شود که امروز دیدید. این را گفتم که برخی دوستان مدعی بدانند و آگاه باشند که درست است ما کمی پا به سن گذاشته‌ایم ولی دلیل نمی‌شود حق کسانی که اسنایپر می‌گیرند دست‌شان و یک گوشه خف می‌کنند کف دست‌شان نگذاریم D:

البته حالا طوری هم نشده؛ غصه نخورید! ایشالا دفعه‌ی بعد جبران می‌کنید 🙂

بنده از همین جا دست هم تیمی‌های عزیزم را گرم می‌فشارم و به هد شات های زیبای‌شان افتخار می‌کنم 🙂

دیر یادم افتاد! کاش از آن لحظه‌ی آن یک عکس می‌گرفتیم می‌زدیم گَلِ فیس بوک که سابقه‌ی داستان ثبت بشه.

قابل توجه آن تیمی‌ها! ما از الان داریم گرم می‌کنیم واسه روند بعد. لطفا خودتون زحمت بکشین گردوهاتون رو هم بیارین P:

من باب ثبت سابقه‌ی داستان در خصوص ترکیب تیم‌ها:

تروریست‌ها: بنده (Mangal)، فرزان نیکپور (Player1)، مهدی بنکدار (MBT)، حمید محمدی (Hamid Ghatel)

کانتر تروریست‌ها: علی حسینی (Masterkiller)، جواد حکیم زاده (JJ)، میثم (Freeman)، علی‌رضا حاجی صفری (Balck-killer)، علی‌رضا حایری (Assassin)

از شوخی گذشته صمیمانه تشکر می‌کنم از دوستان عزیزم که پس از سال‌ها یک عصر خوش رو واسه همه‌ی ما ساختن به خصوص میثم پیمانخواه.

مناسب برای کودکان ۳۰ الی ۳۳ سال

بروید با عشق یک عدد بیسکوییت ساقه طلایی (شرکت مینو) بخرید 🙂

و با همان عشق یک بسته شیرکاکائوی خوب (چوپان یا دامداران) 🙂

در حالی که آن‌ها را زیر بغل‌تان زده‌اید لبخندزنان و ذوق‌کنان مسیر بقالی محل تا خانه را قدم‌زنان طی بفرمایید 🙂

به خانه که رسیدید لباس نکنده و دست ناشسته یک ظرف مناسب بردارید همراه با هونگ (یا گوشت کوب) 🙂

بسته ساقه طلایی را باز فرموده چهارتایش را با احترام خرد کنید توی ظرف 🙂

هونگ (یا گوشت کوب) را بردارید و بیسکوییت‌ها را بکوبید 🙂

هی بکوبید و هی بکوبید و هی بکوبید 🙂

همچنان لبخندزنان باشید و ذوق‌کنان 🙂

به قدر یک لیوان کمی کم‌تر شیرکاکائو بریزید روی بیسکوییت‌های خرد شده 🙂

بعد با یک قاشق نه لزوما تمیز هم بزنید 🙂

هی هم‌بزنید و هی هم‌بزنید و هی هم‌بزنید 🙂

لبخند و ذوق فراموش نشود 🙂

اگر بگذارید مدتی بماند و «مولکول»های بیسکوییت بیش‌تر خیس بخورد به‌تر است 🙂

البته نخورد هم نخورد 🙂

بعد تِلِپ شوید روی راحت‌ترین مبل، صندلی یا هر نشستن‌گاهی که باهاش حال می‌کنید 🙂

و لنگ‌ها را ول بدهید راستکی جلوی‌تان 🙂

بعد یواش یواش، قاشق قاشق بخوریدش 🙂

لبخند و ذوق لطفا 🙂

… 🙂

از صدر تا ذیلش خاطره است لامصب 🙂

انا لیمو

این که قدما موکداً اخلاف‌شان را به خوردن طعام نیکو و نوشیدن شراب گوارا رهنمون می‌شدند قطعا بی‌حکمتی نبوده و امروز روز می‌بینیم که حکما و طبیبان مکتب دیده و فرنگ رفته انگار که از اصل دور مانده باشند، کمابیش روزگار وصل خویش می‌جویند و در نسخه پیچی، ره اسلاف می‌سپرند.

حسب ظاهر معتقد بوده‌اند که آن‌چه در تکامل و تعالی روح و رشد معنویت و دوری از تباهی آدمی بسیار مؤثر است، همین اطعمه و اشربه‌ی نیکو است. اگر دقت کافی و وافی در کسب خوراک از رزق حلال نشود، اصل نیکویی آن ساقط است و گیرم که رزق حلال در کار آمد، اگر درست و به‌جا و به‌اندازه و تازه و سالم تهیه نگردد باز آن را فایدتی نیست.

غذای سالم است که روح و بدن آدمی را توان می‌بخشد تا مراتب و مقامات دنیوی و مهم‌تر از آن معنوی را یکی پس از دیگری با سربلندی طی نماید و به ضرس قاطع عرض می‌کنم که تمامی مدارج عرفانی و روحانی که بزرگان، حکما و عرفای سرزمین‌مان بدان نایل شده‌اند ریشه و خاستگاهی جز همین شکم‌چرانی درست نداشته است.

در تنها دو نسخه‌ی باقی‌مانده‌ی یکی از کتب عهد قدیم [۱] که در باب مقامات و مراتب معنوی نگاشته شده، شواهد و قراینی با صرف زمان بسیار رمزگشایی گشته که نشان می‌دهد عارف عالی قدر پشکول بن چاقول و چند تن دیگر از عرفای بزرگ‌وار ـ که ذکر نام‌شان جایز نیست ـ پیش از آن که مقامات عالیه‌ی عرفانی ـ ایرانی را درک حضور کنند، مقامات دیگری را از طریق سلوک در امور طعامی و شرابی نیز طی نموده‌اند که حسب ظاهر با توجه به سایر نکات ظریفه‌ی موجود می‌توان گفت که بدون درک این مقامات، نایل شدن به آن مراتب و مقامات قطعا میسر نبوده و نخواهد بود.

جهت تنویر افکار دوستان و این که از این حقیر سراپا تقصیر باقیات صالحاتی هر چند ناچیز برجای بماند، در ذیل به ذکر چند مورد از این مقامات به طور خلاصه می‌پردازم. امید آن که حلقه‌ی رفقا و جماعت بشر را فایدتی کند و از قبل دعای ایشان سیئات حقیر به حسنات بدل گردد، ان شاء الله.

حال و مقام «انا لیمو» [۲]

بین علما اختلاف است ولی به نقل آمده که یک روز پیش از آن که همان عارفی که نامش رفت به جرم کفر و شرک به دار مجازات آویخته گردد، این ذکر از زبانش نمی‌افتاد تا آن که از این مقام در گذشت و به آن مقام اعلا رسید. برای رسیدن به این حال و استمرار بر آن تا رسیدن به مقام، لازم است سالک در کنار سفره‌ای بنشیند آراسته به اقلام ذیل و با تمرکز به لیمو ـ که ذکرش خواهد رفت ـ مدیتیشن نماید.

ـ قرمه‌سبزی پخته شده با گوشت گوسفندی و مقداری دنبه، روغن کرمانشاهی و سبزی خورشتی تازه و معطر، حاوی لیموی فراوان غوطه‌ور شده. اگر یک عدد میخ طویله هم همراه با پختن خورشت در دیگ باشد بهتر است.

ـ پلو با برنج دم سیاه آستانه، پخته شده به صورت کته در ظرف مسی یا رویی مؤکدا روی ذغال لیمو ـ که کمی هم بوی دود گرفته باشد ـ و تزیین شده به برنج زعفرانی.

ـ ماهی شور که در کاسه‌ای همراه با پخته شدن و دم کشیدن برنج روی آن قرار داده شده است.

ـ سیر حبه‌ی غیرفراوری شده.

ـ پیاز سفید تازه.

ـ ماست پرچرب گوسفندی یا گاوی. موسیر هم داشته باشد، مدیتیشن را تقویت می‌کند.

ـ زیتون پرورده.

ـ اشپل ماهی. گاهی همین مورد به تنهایی احوال و مقاماتی را بر سالک مترتب می‌سازد که نگو.

ـ کمی گردو.

ـ دوغ گوسفندی همراه با نعناع خشک فراوان و یخ شناور در پارچ شیشه‌ای.

حال و مقام «انا پاچه» [۳]

حالی بوده که برخی از علما نافرم بدان گرفتار بوده‌اند و تا مدت‌ها به دلایلی در آن گیر کرده بودند و نتوانستند مقامات دیگر را درک کنند. به دلیل بیش از حد قوی بودن مدیتیشن مربوطه توصیه شده که حداکثر دو هفته یک‌بار انجام شود. انجام بیش از این مقدار باعث فراخی مفرط اعضا و جوارح گردیده و علاوه بر این که سالک را از کار و زندگی می‌اندازد فقر ظاهر نیز همراه می‌آورد. فربهی شکم، آروق‌های خانمان برانداز و افتادگی پلک‌های فوقانی تا یک هفته پس از مدیت، از عوارض جانبی این مدیتیشن است. سفره‌ی مدیتیشن باید آراسته باشد به موارد ذیل:

ـ یک دست کله پاچه‌ی کامل به اضافه‌ی دو عدد پاچه‌ی اضافه. سالکان محترم دقت فرمایند که در هر دو نوبت مدیتیشن جایز هستند که فقط یک پاچه و تا سقف شش پاچه اضافه کنند. در صورت لزوم می‌توانند اجزای دیگر را به ازای پاچه به ترتیب ذیل جایگزین نمایند:

ـ یک بناگوش: یک پاچه

ـ دو چشم: یک پاچه

ـ یک مغز: دو پاچه

ـ زبان: جایگزین پاچه‌ای ندارد.

ـ یک کاسه آب ساده یا با مغز.

ـ نان سنگک تازه با کنجد فراوان.

ـ نارنج تازه فراوان یا لیموی فراوان.

ـ پیاز سفید تازه.

ـ چای لاهیجان تازه دم و در دسترس و فراوان.

ـ قلیان خوانسار بعد از صرف کامل و انجام خلال دندان با انگشت کوچک دست راست مؤکدا توصیه شده ولی به دلیل قوانین جدید نیروی انتظامی صرف نشود هم طوری نیست، پیپ و سیگار جایگزین خوبی نیستند ولی خوب! کاریش هم نمی‌شود کرد.

ـ عدم صرف غذا در کل آن روزی که مدیت فوق انجام می‌شود خیلی توصیه شده است به خصوص صرف آب فراوان یک و نیم ساعت بعد از مدیت به این صورت که یک پارچ شیشه‌ای حاوی یخ به هر شکل که باشد. پیش از ریختن آب در لیوان و صرف آن لازم است حداقل 30 ثانیه روی صدای برخورد یخ با پارچ مدیت شود.

حال و مقام «انا ماهی»

گفته‌اند که فلان بن فلانی هر از چند گاهی در شبان ماه‌تابی عربده کشان و جامه‌دران از مقام خود بیرون می‌جهیده و شلنگ تخته زنان ذکر فوق می‌گفته. اغلب مریدان به اشتباه فکر می‌کردند که ایشان حضرت ماه را خطاب قرار می‌داده و بر ایشان مدیتیشن می‌کرده. آن‌ها نیز به تأسی از مرید خود چنین می‌کردند ولی بعد از سالیان سال هیچ اتفاقی نمی‌افتاده و حالی دست نمی‌داده تا آن که یکی از یاران حسب اتفاق در یکی از همان شب‌های خفن مهتابی، نعلش (منظورم یکی از نعلین است) به کیسه زباله‌ی کنار خانه‌ی فلان خان گیر می‌کند؛ کیسه دریده می‌گردد و استخوان‌های ماهی بیرون می‌ریزد و راز مگوی ایشان آشکار می‌گردد. از آن به بعد سالکان بسیاری از این راه به درجات بالاتر نایل شدند. برای رسیدن به این مقام لازم است سالک بر سفره‌ای بنشیند که به اجزای ذیل آراسته باشد:

ـ ماهی سفید دریای شمال، سرخ شده در روغن حیوانی کرمانشاهی یا به صورت شکم‌پر، پیچیده در برگ کاهو و طبخ شده در زیر ذغال و خاکستر لیمو یا ماهی کفال شمال سرخ شده به همان نحو یا ماهی اوزون برون تازه آب نارنج یا لیمو خورده و کباب شده با سیخی که از ترکه‌ی آلبالو یا انجیر است روی ذغال لیمو یا ماهی شیر جنوب کباب شده به همان نحو یا ماهی شوریده‌ی جنوب سرخ شده با روغن حیوانی کرمانشاهی یا هر نوع ماهی دیگری که قابل خوردن است به هر نحوی از انحا که خوش‌مزه‌اش کند.

ـ سبزی پلو با برنج دم سیاه آستانه، پخته شده به صورت کته ـ کته بودن سبزی پلو چالشی است که دیده شده برخی از سالکان سرافراز از عهده‌ی آن برآمده‌اند ـ در ظرف مسی یا رویی مؤکدا روی ذغال لیمو ـ که کمی هم بوی دود گرفته باشد ـ و تزیین شده به برنج زعفرانی.

ـ سبزی تازه‌ی فراوان به خصوص همراه با جعفری و ریحان.

ـ اصولا آب خالی همراه با غذا توصیه می‌شود و لاغیر اما گاهی ماء الشعیر لیمویی هم نافرم جواب می‌دهد.

ـ کلا خوردن سیر حبه‌ی تازه توصیه شده است.

ـ مطلقا ماست توصیه نمی‌شود. دیده شده سالکان ناپرهیزی کردند و خفیفا مردند.

ـ همچنین است از آداب مدیتیشن مربوط به این مقام که استفاده از هر نوع قاشق و چنگال و کارد و چاقو و امثالهم ممنوع است و باید با دست خورده شود در غیر این صورت، همه‌ی نتایج مدیتیشن زایل می‌گردد و سالک بی‌بهره می‌ماند.

توضیحات و پی‌نوشت‌ها

[۱] یک از نسخ دست بنده است و دیگر دست خدایار خان جیرودی.

[۲] بنده سال‌ها ناخواسته در این مقام بودم و خبر نداشتم که نامش چیست و از کجا آمده تا این که خدایار بین محمد جیرودی (دامه توفیقاته) حقیر را از جهالت برهانید.

[۳] واقعیت آن است که تا همین دو سه سال پیش مطلقا به کتمان نمی‌رفت که این مقام را درک کنیم 🙂

پ.ن. به توسعه‌ی این بحث کمک کنید 🙂