۲۷ خرداد ۱۳۸۶ | آموزه, اجتماعی |
حتماً تا حالا برای شما هم پیش اومده که یه گدایی بیاد طرفتون و ازتون کمک بخواد ولی به خاطر ظاهرش، این که حدس میزنین معتاده یا بالاخره یه مشکلی داره، بهش کمک نکرده باشین. بعدش هم با این چالش مواجه بودین که کار درستی کردین یا نه. اتفاقی که عملاً افتاده اینه که شما بر اساس نظام ادراکیتون اون بندهی خدا رو قضاوت کردین. مثلا فکر کردین که چون لب و لوچهاش سیاه و ورقلمبیدهست، معتاده.
حالا یه مسألهای این وسط هست، اون هم این که اگه واقعاً طرف اون چیزی نباشه که شما قضاوت کردین، تکلیف قضاوتی که صورت دادین چی میشه؟ یا حتی یه پله جلوتر؛ گیرم که معتاد باشه، از کجا میدونین اون پولی که از شما میگیره رو صرف سیر کردن شکم خودش یا زن و بچهاش نمیکنه؟
من هم اسیر چنین قضاوتهایی هستم. نه تنها توی شرایطی که مثال زدم بلکه توی روابط کاری و دوستانهام هم با مشکلهای مشابهی مواجهم. البته طی این چند سال خیلی تغییر کردم و فکر میکنم که این تغییرم سمت و سوی مثبت داشته ولی به هر ترتیب هنوز هم ناخواسته مردم رو قضاوت میکنم. حالا چرا به چنین چیزی میگم مشکل؟ چون معتقدم که همون قدری که در برابر افعالمون ـ اعم از حرکات و حرفها ـ مسؤولیم، در برابر افکار و نیتهامون هم مسؤولیم. چه بسا که این مسؤولیت، خیلی سنگینتر و البته مهمتره.
[به توسعهی این بحث کمک کنین]
۲۰ خرداد ۱۳۸۶ | روزنوشت, طنز |
آنچنانی که فی الحال در بحر عشقولانه مستغرقیم، اصولاً گیجتر از آنیم که بخواهیم با اتفاقات باحال حادث در پیرامونمان نیز حال کنیم. یعنی یک جورایی این پروسسور دلمان چنان مشغول پردازش تسک معشوقه است که هیچ رقمه تسک جدیدی به کتش نمیرود. همین میشود که طی این یکی دو ماه، هر گاه اراده نمودیم در باب موضوعی پستی از خودمان درکنیم، متوجه میشدیم که یکی دو هفتهای از تاریخ مصرفش گذشته و نوشتنش خالی از لطف. الغرض که در کار یار بودن، کلا کار خفنی است 🙂
با این حال، ضمن عرض ارادت به آستان حضرت عیال، امروز یک خبری خواندیم که طاقتمان نیامد، زبان در کام فروبندیم و زورمان نرسید انگشتان رعشه گرفتهمان را از نوشتن باز گیریم. فلذا جهت تشریک حال و حول، به اطلاع میرسانیم که به مبارکی و میمنت، شورای سیاستگذاری و نظارت بر انتشار آثار و اندیشههای احمدی نژاد تشکیل شد 🙂
پ.ن.1 در این باب ابراهیم نبوی طنز آبداری نوشته که توصیه میشود. ضمناً متوجه شدیم که این سایت خبرگزاری فارس ظاهرا لینک خبر را غیر فعال نموده. به هر صورت طوری هم نیست. لطفا مراجعه شود به صفحهی دوم روزنامهی همشهری روز یکشنبه، این یکی را دیگر به چشم خودم دیدم و خواندم.
پ.ن.2 الان متوجه شدم که آن مدتی که لینک خبر غیر فعال بوده داشتند متن خبر را اصلاح میکردند.
۹ خرداد ۱۳۸۶ | روزنوشت |
مواقعی هستند در زندگی که آدم احساس میکند دوست دارد شخص خاصی را بگیرد و جر بدهد، قیمه قیمهاش کند، آتشش بزند، تف کند توی صورتش. طبیعتاً عصبانی هستم. خاصه آن که میبینم به لطف یک باد ناغافل معجزهی هزارهی سوم، دکان هر چه وام است، سر بزنگاه تخته شده و ماندهایم دست به کمر. هر بانکی که میرویم برای گرفتن هر نوع وامی که ممکن باشد، میگویند با توجه به تغییرات احتمالی در نرخ بهره، تا آمدن دستورالعمل جدید، هری!
حالا اگر بابای بیچارهمان داشت و این شاش موش پولی که از صدقه سری وامهای پر بهرهی بانکهای خصوصی دستمان میرسید میزدیم کنارش، آن وقت این قدری جوش نمیزدیم و نگران جور شدن پول پیش خانه و سایر هزینهها نبودیم. اما حالا که این حقیر یک لا قبا، مجبور است عین پانزده تومان پول پیش خانه را وام بگیرد، همان وامهای خرده ریز، کلی سرنوشتساز میشود. این آقا واقعا نمیفهمد که با این تصمیمات احمقانه، دستِ ـ به اصطلاح خودش ـ سرمایهخوارها را کوتاه نمیکند که هیچ، دست عدهی زیادی از امثال من را نیز دقیقاً همان وقتی که نیاز به پول دارند، کوتاه میکند.
داشتم سر انگشتی حساب میکردم، دیدم که نزدیک به ماهی چهارصد تومان قسط وامهایم خواهد شد. کمِ کمش، صد و پنجاه تومان هم کرایه خانه که مجموعا میشود پانصد و پنجاه تومان. همین الانش هم نزدیک به صد تومان قسط این طرف و آن طرف میدهم که آن هم حساب کنید میشود ششصد و پنجاه تومان. گمان نمیکنم که بیش از این نیاز به توضیح باشد.
به هر ترتیب حضور تمام دوستان و غیر دوستان، آشنایان و غیر آشنایان، اعلام میکنیم که در اسرع وقت نیازمند به هر گونه وام علی الخصوص از نوع “الحسنه” و “الپس نده” از پنجاه هزار تا پنجاه میلیون تومان میباشیم. ان شاء الله خداوند یک در دنیا صد در آخرت عوضتان دهاد P:
بگذریم!
با تمام این اوصاف همین دیروز رفتیم در معیت عیال برایشان یک سری لوازم ماهیگیری ابتیاع نمودیم تا به امید خدا جمعه، مراسم ماهیگیران امسال را به نحو مقتضی افتتاح نماییم 🙂
۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ | روزنوشت, شکم سرایی |
باور میفرمایید یا نمیفرمایید بنده با صد و هشتاد و سه سانت قد تا پیش از شهریور هشتاد و یک، زیر شصت کیلو بودهام. دو ماه آموزشی سربازی هم که دست بر قضا به من ساخت و رکورد شصت و پنج را زدم. از آن موقع به بعد بین شصت و سه تا شصت و هفت در نوسان بودم. فوق فوقش شام که میخوردم گاهی شصت و هشت را هم میزدم اما کلیت داستان همان حدود بود.
حالا فکر کنید کسی به ابعاد و سابقهی مذکور فقط طی شش ماه اخیر ده کیلو دیگر هم بار بزند و بشود هفتاد و هفت! انصافاً خیلی حرف است! کار به جایی کشیده که آشنا و غیر آشنا اول حال اعتبارمان را میپرسند و بعد حال خود ما را…
حقیر خیلی کاشف به عمل آوردیم که برای هیکل قلمی و ترکهایمان از چه این چنین جهش ابعادی رخ داده. دریافتیم که مستدلترین و درخورترین پاسخها ناهار پژوهشگاه است. البته فعالیت بدنی نداشتن و کار شیک پشت میز نشینی هم مزید بر علت است اما گمان نمیکردیم تا بدین پایه.
حالا چند ماهی است که البسه و پوشاک پیشین را به ضرب و زور و سلام و صلوات میپوشانیم به خودمان. مامانمان هم که کلی حال میکند که پسرش “یه پیرهن گوشت” گرفته و دم به دقیقه اسفند دود میکند و به تخته میکوبد.
گاهی که میایستیم جلو آینه و دستی به سر و رویمان میکشیم، ناخواسته گوشهی چشمی هم به شکم نافرممان میاندازیم، آه میکشیم و از جوانی یاد میکنیم که چگونه مثل یک موجود نجیب پنجاه کیلویی در زمین بسکت بالا و پایین میپریدیم…
۱۹ فروردین ۱۳۸۶ | روزنوشت |
مهم است آدم سنگ یک چیزهایی را پیش از آن که با آنها مواجه شود، با خودش وا بکند. به عنوان مثال بنده مدتهاست تکلیفم را با این داستان مکرر دست به آب شدنهای اورژانسی روشن کردهام. وقتی میدانم که به این زودیها به محل موعود نمیرسم، بدیهیست که سلامتی نظام شاشآییام را در اولویت خواهم گذاشت، حتی اگر شمشادهای اتوبان همت نیز همراهیام نکنند.
داستان جنگ احتمالی نیز از همین چیزهاست. باید نشست و فکر کرد که به عنوان یک سرباز بالقوه که تا بیست و چند سال دیگر مفتخر به این عنوان شریف هستیم، میرویم زیر علم هستهبازیهای آقایان سینه بزنیم یا نه. اگر فراخواندند و نرفتیم، به مرض قانونشکنی و فراری بودن دچار میشویم؛ اگر هم که رفتیم، دور جان و زندگیمان را باید خیط بکشیم. همینجوری که کیلویی میگویم ساده هست و مسخره. دچارش که شویم میبینیم چه مصیبتهایی هستند همینها.
از آنجایی که بنده جانم را از سر راه پیدا نکردهام، در نظرم احمقانه میآید که حالا بخواهم شرطبندیاش کنم بر سر قماربازیهای اتمی. هیچ رقم هم به کتم نمیرود که هستههای آقایان از زمرهی نوامیس ملی و دینیاند.
فردا پسفردا در هیر و بیر جنگ، اگر دیدید آمدند در خانهمان، با شلوارک مرا به زور کشیدند و بردند سربازی، لطفاً نخندید به ریش ما؛ از تبعات همین سنگواکنونهای جنگیست. اگر هم که خندیدید، زودا که ما هم به ریش شما خواهیم خندید…
فردا قرار است خبر خوش هستهای در کنند از خودشان. خدا به خیر کند…
۸ فروردین ۱۳۸۶ | خاطرات, شکم سرایی |
شبزندهداریهای نوروزی هم کار دست آدم میدهد گاهی. البته ابدا فکر نکنید که حالا خبریست. اصولاً تریپمان اهل خبر مبر و بساط مساط نیست. اما نمیدانیم از چه، هویجوری جور نمیشود به موقع محضر بستر را درک کنیم. همین میشود که فردا صبحش بلند که میشویم خیرسرمان صبحانه بزنیم به بدن، میبینیم جلومان شویدپلو با مرغ میگذارند. اشکالی که ندارد اما از آن جا که نظام درونی بدنمان وعدهی اول غذایی را در هر شرایطی نان و پنیر و چایی میپندارد، لذا به حسب عادت تلاشمان برای هورت کشیدن پلو بینتیجه میماند.
سرتان را درد ندهم، داشتیم این شوید پلو با مرغ را میلمباندیم دیدیم کاسهای آن جا هست که گویا مامان کره آب کرده بود توی آن بلکه غذا را مزه بیاورد. ما هم یک قاشق پر ملات از محتویاتش برداشتیم و زدیم وسط پلو و هی چرخاندیم و چرخانیدم تا آب شود. البته ابتدای قضیه بفهمی نفهمی احساس کردیم که این کرهی آب شدهی سرد شده خواص فیزیکی مشکوکی دارد اما در نهایت حمل بر گولی آغاز بیداری کردیم.
اولین قاشق چنان مرا مبهوت کرد که چندین ثانیهای قاشق به دهان مشغول تجزیه و تحلیل بودیم که این مزهی غریب حاصل کدام اتفاق میمون و مبارک است. فسفر زیادی نمیخواست تا بفهمم که معجون مورد دستبرد، کره عسل بود نه کرهی آب شدهی سرد شده 🙂
شک نکنید که بسیار هم خوشمزه شده بود و تا آخرش را مشتی نشستیم و خوردیم. تصورش را بکنید: مرغ پخته پلاس عسل پلو. چه شود P:
به یک بار خوردنش میارزد، حتماً امتحان کنید ؛)
۴ فروردین ۱۳۸۶ | روزنوشت, شادمانه |
ببخشید که دیر شد. البته میدانیم که دیگر میدانید که کلا سیستم اینجا همین طوریهاست. همهچیز با تأخیر است. به هر ترتیب، علاوه بر تنبلی، عواملی چند هم مزید بر علت بود امسال که نتوانیم به موقع عرض ادب کنیم حضور دوستان. در مجموع عارضیم به حضورتان که سال نو مبارک. نوروزتان هم مبارک. سالی سرشار از هر چه نیکی و نیکویی است آرزومندیم برای شما و عزیزانتان. از درگاه پروردگار متعال شنگولیت ابدی خواستاریم برای همگی. شاد و پیروز باشید 🙂
۲۳ اسفند ۱۳۸۵ | فیلم و کارتون |
نگرشمان این طوریست که ابدا افتخار نمیکنیم به آن چه که پدرانمان بودهاند یا نبودهاند، داشتهاند یا نداشتهاند، کردهاند یا نکردهاند. ارزشی ندارند آنها مگر آن که درسی گرفته باشیم و اسباب اصلاح در امور امروزمان کنیم. اما آن چه که ماحصلش بعد از فلان هزار سال بشود امثال الف نونی که الان داریم، فقر فرهنگی و فساد اجتماعی که اکنون هست، معلوم است که برآیندش مالی نبوده؛ یا اگر هم بوده در گذر زمان یک چیزهاییش شده؛ که آن هم در مجموع، بیخ ریش صاحبش.
میپرسید که با این اوصاف چهگونه است که بنده نیز به مخالفت از فیلم 300 نوشته و لینک از خودم درکردهام؟ میگویم الان. مخالفتی اگر هست نه از آن است که علقهای داشته باشم به گذشتههای نابارورم که حالا بخواهم به اصلاح دروغهای گفتهی نمایش مذکور قیام کنم. از برای اثری است که این فیلم اکنون بر خیل تماشاگران ناآگاهش میگذارد، از برای تصویری است که ناخودآگاه از نام “ایران” و “ایرانی” و “پرشین” و “پرشیا” ترسیم میکند؛ آن هم برای آن جماعت که بیشترشان فرقی نمیبینند میان ایرانی و عرب؛ ایران را نیز صحرایی خشک و بیآب و علف میپندارند با مردمانی بدوی. کودکانشان را ببینید که با این تصویر بزرگ میشوند. فردا روز کدام نیرو است که این تصویر ناراست چندین و چند ساله را راست خواهد کرد؟
الانش هم دوستان و نزدیکانمان، ساکن بلاد راقیه، به خاطر پشتک باروهای حضرات مجبورند گاه ملیتشان را هم کتمان کنند تا از دست تبصرههای دست و پا گیر و بعضاً توهینآمیزشان خلاص شوند؛ از صدقهسری الف نون و متعلقینش، همین یک و نیم ساله، به اندازهی کل بیست و خوردهای سال گذشته ناممان را با نام بزرگترین تروریستها و دیکتاتورهای عالم گره زدهاند. وای به حال وقتی که با همهی این بیچارگیها، چنان بنمایند که اجدادمان نیز شش انگشتی بودهاند، با دندانهای نیش بلند و چهرههایی دیوگون. معلوم است نوادگانشان یکی میشود مثل فلانی و فلانی و فلانی خودمان.
قطعاً این فیلم، تنها دروغی نیست که ساختهاند و خواهند ساخت. مخالفتهای پراکندهی امثال ما نیز از آن حیث که ساماندهیاش را نمیدانیم، راه به جایی نخواهد برد…
و صد البته که از ماست که بر ماست…
پینوشت: این جا مطلب جالبی هست راجع به جزییات فیلم سیصد و نسخهیی قدیمیتر از آن.
کامنتهای این پست حامد صابر هم در فلیکر نکات جالبی دارد.
حال داشتید این جا را هم بخوانید و امضا کنید. امضای بنده، امضای 522 است.
دوباره یادآوری میکنم که به این سایت لینک بدین: 300 the movie
یا این که در گوگل عبارت 300 the movie را جستجو کنید و آنقدر در صفحات عقب بروید تا به سایت http://300themovie.info برسید و روی آن کلیک کنید. آخرین بار که دیدم، در صفحهی دوم بود.
۱۲ اسفند ۱۳۸۵ | خاطرات |
بچه که بودیم در تخیلمان هم نمیگنجید که فلان هنرپیشهی خوش آب و گل، دستشویی هم میرود ☺️ این که حضرات رئیسجمهور و رهبری هم به چنین افعالی اهتمام ورزند، غیر قابل قبول بود. در درجاتی پایینتر از مجموعهی آدم بزرگها، مدیر مدرسه و معلمین هم مشمول همین قانون میشدند.
در دنیای قصهها هم قوانینی مشابه صادق بود. قهرمان داستانها اصولاً منزهتر از آن بودند که لحظهای از اوقات پرافتخارشان را به امور بیتربیتی مشغول باشند. هر چه کار بیتربیتی بود، خاص آدمبدهای داستان بود. آخر مگر ممکن بود سفید برفی با آن چشمهای درشت مهربان و چهرهی تو دل برو، جیش هم بکند. نه! عمرا! اصلا آنها طوری بودند که فقط میخوردند و هر چه میخوردند، لامذهب انرژی میشد. همین سیندرلا! یادم نمیرود کارتونش را که دیده بودم تا مدتها عاشقش بودم. معشوقهی ما هم از آنهایی بود که هیچ رقم شاش و پی پی در کارش نبود. ابدا!
نمیدانم این تصور بامزه از کجا پیدایش شده بود. شاید از آن جا بود که هیچگاه صحنهای از دستشویی رفتن حضرات نشان نمیدادند؛ یا در قصهها هم به یاد ندارم که کسی از شخصیتهای خوب داستان، دست به آب شده باشد.
البته اکنون دیگر از آن نگاه کودکانه خبری نیست. چه بسا که حقیر نیز بر مسند ریاست، علاوه بر این که دستشویی میرویم، بلکه انگشتمان را بسته به موقعیت و در حد وسع، در دماغمان مبسوط میچرخانیم. کسی هم به ما نمیگوید: اِوااا!
و اما چه بود این قصهی لپتاپ به سر گیران ما…
قصه همان قصهی پیشین است. نمیدانم از کجا بر ما مکشوف شد که در حال وارونگی، حضرت لپتاپ راحتتر روشن میشود 🙂 البته نتیجه، به اندازهی سیستم یخچال مطمئن نیست ولی به عنوان استارت ابتدایی، سریعتر از یخچال جواب میدهد. اگر زبانم لال جواب نداد، آن وقت دست به دامن یخچال میشویم.
یکی از دوستان بیوتکنولوژیست این کشف ما را قیاس میکرد با یکی از کشفیات دنیای میکروبها؛ این که تنها محیط مناسب برای کشت یک نوع باکتری (که یادم نیست چه بود) کف پای موجودی به نام آرمادیلو است ☺️
البته نه این لپتاپ آن میکروب است و نه بنده آن آرمادیلو که حالا به آن قیاس، فقط روی کلهی ما روشن شود. تجربه نشان داده که روی کلهی اخوی کوچیکهی ما هم روشن میشود. احتمالاً روی کلهی سایر عزیزان هم با همان کیفیت روشن شود. به هر صورت هر که طالب بود، قابل شما را ندارد، ۵۰۰ تومان بدهد، امتحان کند. خدا بدهد برکت…
۵ اسفند ۱۳۸۵ | روزنوشت |
ـ رئیس پژوهشگاه تنبیهم کرده است تا یک لنگی، این طوری بایستم.
ـ آمادگی زلزله را تمرین میکنم.
ـ دمبل میزنم تا سرشانههایم قوی شود.
ـ میخواهم آن را بکوبم توی سر شما.
ـ دارم پزش را میدهم.
ـ عکس تبلیغاتی انداختهام.
ـ باران میبارد.
ـ دارم تکنولوژی اطلاعات درس میدهم.
ـ عکس فوق هویجوری است و شما سر کارید.
ـ در حال ریاست یا تشویش هستم.
ـ از خودم خنگولانه درکردهام.
ـ قرصهایم را به موقع نخوردهام.
ـ جملات قصار، عکسها/کلیپها یا سخنرانیهای الف نون را خوانده، دیده یا شنیدهام.
ـ احساس کردهام آدم بامزهای هستم.
ـ بلانسبت شما، فضول میسنجم.
ـ فرار مغزها میکنم.
ـ در وجه “شبکهی جهانی اینترنت” چک کشیدهام.
…
پ.ن. دوستان و همکاران محترم و مطلع از موضوع، فعلاً بیخیالی طی کنند تا ببینیم رفقای دیگر چه ایدهای دارند.