از هر دری سخنی

عنوان خودش نشان می‌دهد که مدت‌ها است ننوشته‌ایم؛ حالا آمده‌ایم تف‌مال، یک چیزهایی در کنیم از خودمان که بگوییم یک جورایی زنده‌ایم هنوز. البته که زنده بودن نشانه‌اش لزوما این نیست؛ ولی خوب در این خرابیِ احوالِ روزگار هم کم نشانه‌ای نیست…

وبلاگ‌مان فیلتر شد از دو هفته‌ی پیش. چرایی ندارد این داستان مثل خیلی چیزهای دیگر در این مملکت گل و بلبل. اتفاق که می‌افتد باید لبخند بزنی و جاخالی بدهی و گر نه ماحصلش جز اعصاب خردی و بهم ریختگی نیست…

تصادف کردیم یک هفته و نیم پیش. این هم چرایی ندارد. با عرض معذرت از حضورِ منورِ عناصرِ اناثِ خواننده‌ی این سطور، فقط عرض می‌کنم که رانندگان هر دو ماشین به هم دوخته شده، خانم بودند؛ تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. حضرات مستحضرند که ما جز به احتیاط پا در رکاب رخش خویش نمی‌نهیم ولی چه فایده که هر اندازه احتیاط هم از خود در کنید باز بختکی هست که به بخت بد از کمین بجهد و خرخره‌تان را بچسبد. مکانیزم صدقه بی‌برکت شده انگار و بلاست که از چپ و راست درِ منزلِ ملت می‌زند؛ یکی‌شان هم، ما. حالا ما مانده‌ایم و خسارت دو عدد اسباب بازی پژو «دیدیش دیدیش» و رنو «تندر» و شورلت نوایِ اوف شده‌ی حقیر…

غنیمتی است لحظات شادی خاصه که جماعت دوستان قدیم را ـ که خاطره‌ها و زندگی‌ات سال‌هاست به آن‌ها تنیده ـ در مراسم وصلت عزیزی یک‌جا ببینی. همین پنج‌شنبه که گذشت به برکت و میمنت، مفتخر به حضور در مراسم عروسی سالار خان ملک‌محمدی و سوگل خانم بودم و وجودم منور شد به زیارت دوستان عزیزم علیرضا خان سیاح، علی خان کازرونی، شروین خان فریگام، مجید خان کاظم، مازیار خان کنی، کورش خان متقی و متعلقین و متعلقات مربوطه. قدر مجموعه رفقا را رفقا می‌دانند و بس. حالا حکایت‌ها دارم برای نوشتن از کوفتی به نام «نوستالوژی مدرسه» که اگر عمری باقی بود و دل و دماغی برای نوشتن، جستی به آن خواهم زد…

تا بعد ـ که خدا می‌داند کی است…

السلام علیک یا اوبونتو

شیطنت‌های گاه و بی‌گاه که رخوت روزمرگی را بتکاند ـ هر چند اندک ـ بای دیفالت چیز خوبی است به نظرم. حالا این کار در چه حوزه‌ای باشد محل بحث است ولی حدوداً یک حکم کلی متصور است و آن این که در مورد چیزهایی که در طول روز آدم باهاشان بیش‌تر سر و کار دارد اثر‌بخش‌تر است این روزمرگی تکاندگی.

داشتم فکر می‌کردم این موضوع که خانه‌ی دوم آدم محل کارش است، از بیخ غلط است. خانه‌ی دومِ اکثرِ کسانی که دیده‌ام و می‌شناسم ویندوزِ کوفتی است. هر چه حساب می‌کنم می‌بینم بیش‌تر از آن که ذهن و حواس و اعضا و جوارحِ منِ نوعی ـ اعم از دست ـ مشغول به امور فیزیکی باشد، مشغول انگول کردن فایل‌ها و اطلاعات کامپیوتر است، آن هم در بستر ویندوز. آدم که بیش از حد در یک چارچوبی اسیر باشد، فکر می‌کند که لابد همین‌طوری است دیگر و لا غیر؛ هر چه هنگ کند، صفحه‌ی آبی نشان دهد، دم به دم ری‌استارت لازم شود، ادا و اطوار در بیاورد همه به چشم کرمش زیبا می‌نماید و انگار که انگار وقت و عمر و اعصابش به فلان کشیده می‌شود.

البته ابداً آدم قدر نشناسی نیستم. می‌دانم که سال‌ها از صدقه سری همین ویندوزی که لعنش کردم با متعلقاتش بی آن که پولی هم ریخته باشم به جیب عمو بیل، کلی چیز یاد گرفته‌ام و آپگرید شده‌ام. باور بفرمایید ما هم از آن دنیامان می‌ترسیم! از همین است که چند باری به نیت عمو بیل به خاطر ویندوز و آفیسش صدقه داده‌ام و نذر حضرت عباس (ع) کرده‌ام.

آخر الامر می‌خواستم این قصه بگویم که مدتی است یک خانه‌ی دوم جدید روی غامپیوترمان نصب کرده‌ایم: اوبونتو (علیه الرحمه) و جد بلیغ داریم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر ویندوز را بکنیم خانه‌ی nام.

دوست دارم اگر عمری باقی بود، به عنوان یک کاربر عادی کامپیوتر که از دهن‌کجی‌های ویندوز عاصی شده و دارد شیفت می‌کند روی اوبونتو، تجربیات خودم را بنویسم و با دیگران به اشتراک بگذارم که متأسفانه تا به حال فرصتی دست نداده که احساس آرامش و لذتی که کار در محیط اوبونتو به من دست داده را با سایر عزیزان سهیم باشم، تا بعد…

انا لیمو

این که قدما موکداً اخلاف‌شان را به خوردن طعام نیکو و نوشیدن شراب گوارا رهنمون می‌شدند قطعا بی‌حکمتی نبوده و امروز روز می‌بینیم که حکما و طبیبان مکتب دیده و فرنگ رفته انگار که از اصل دور مانده باشند، کمابیش روزگار وصل خویش می‌جویند و در نسخه پیچی، ره اسلاف می‌سپرند.

حسب ظاهر معتقد بوده‌اند که آن‌چه در تکامل و تعالی روح و رشد معنویت و دوری از تباهی آدمی بسیار مؤثر است، همین اطعمه و اشربه‌ی نیکو است. اگر دقت کافی و وافی در کسب خوراک از رزق حلال نشود، اصل نیکویی آن ساقط است و گیرم که رزق حلال در کار آمد، اگر درست و به‌جا و به‌اندازه و تازه و سالم تهیه نگردد باز آن را فایدتی نیست.

غذای سالم است که روح و بدن آدمی را توان می‌بخشد تا مراتب و مقامات دنیوی و مهم‌تر از آن معنوی را یکی پس از دیگری با سربلندی طی نماید و به ضرس قاطع عرض می‌کنم که تمامی مدارج عرفانی و روحانی که بزرگان، حکما و عرفای سرزمین‌مان بدان نایل شده‌اند ریشه و خاستگاهی جز همین شکم‌چرانی درست نداشته است.

در تنها دو نسخه‌ی باقی‌مانده‌ی یکی از کتب عهد قدیم [۱] که در باب مقامات و مراتب معنوی نگاشته شده، شواهد و قراینی با صرف زمان بسیار رمزگشایی گشته که نشان می‌دهد عارف عالی قدر پشکول بن چاقول و چند تن دیگر از عرفای بزرگ‌وار ـ که ذکر نام‌شان جایز نیست ـ پیش از آن که مقامات عالیه‌ی عرفانی ـ ایرانی را درک حضور کنند، مقامات دیگری را از طریق سلوک در امور طعامی و شرابی نیز طی نموده‌اند که حسب ظاهر با توجه به سایر نکات ظریفه‌ی موجود می‌توان گفت که بدون درک این مقامات، نایل شدن به آن مراتب و مقامات قطعا میسر نبوده و نخواهد بود.

جهت تنویر افکار دوستان و این که از این حقیر سراپا تقصیر باقیات صالحاتی هر چند ناچیز برجای بماند، در ذیل به ذکر چند مورد از این مقامات به طور خلاصه می‌پردازم. امید آن که حلقه‌ی رفقا و جماعت بشر را فایدتی کند و از قبل دعای ایشان سیئات حقیر به حسنات بدل گردد، ان شاء الله.

حال و مقام «انا لیمو» [۲]

بین علما اختلاف است ولی به نقل آمده که یک روز پیش از آن که همان عارفی که نامش رفت به جرم کفر و شرک به دار مجازات آویخته گردد، این ذکر از زبانش نمی‌افتاد تا آن که از این مقام در گذشت و به آن مقام اعلا رسید. برای رسیدن به این حال و استمرار بر آن تا رسیدن به مقام، لازم است سالک در کنار سفره‌ای بنشیند آراسته به اقلام ذیل و با تمرکز به لیمو ـ که ذکرش خواهد رفت ـ مدیتیشن نماید.

ـ قرمه‌سبزی پخته شده با گوشت گوسفندی و مقداری دنبه، روغن کرمانشاهی و سبزی خورشتی تازه و معطر، حاوی لیموی فراوان غوطه‌ور شده. اگر یک عدد میخ طویله هم همراه با پختن خورشت در دیگ باشد بهتر است.

ـ پلو با برنج دم سیاه آستانه، پخته شده به صورت کته در ظرف مسی یا رویی مؤکدا روی ذغال لیمو ـ که کمی هم بوی دود گرفته باشد ـ و تزیین شده به برنج زعفرانی.

ـ ماهی شور که در کاسه‌ای همراه با پخته شدن و دم کشیدن برنج روی آن قرار داده شده است.

ـ سیر حبه‌ی غیرفراوری شده.

ـ پیاز سفید تازه.

ـ ماست پرچرب گوسفندی یا گاوی. موسیر هم داشته باشد، مدیتیشن را تقویت می‌کند.

ـ زیتون پرورده.

ـ اشپل ماهی. گاهی همین مورد به تنهایی احوال و مقاماتی را بر سالک مترتب می‌سازد که نگو.

ـ کمی گردو.

ـ دوغ گوسفندی همراه با نعناع خشک فراوان و یخ شناور در پارچ شیشه‌ای.

حال و مقام «انا پاچه» [۳]

حالی بوده که برخی از علما نافرم بدان گرفتار بوده‌اند و تا مدت‌ها به دلایلی در آن گیر کرده بودند و نتوانستند مقامات دیگر را درک کنند. به دلیل بیش از حد قوی بودن مدیتیشن مربوطه توصیه شده که حداکثر دو هفته یک‌بار انجام شود. انجام بیش از این مقدار باعث فراخی مفرط اعضا و جوارح گردیده و علاوه بر این که سالک را از کار و زندگی می‌اندازد فقر ظاهر نیز همراه می‌آورد. فربهی شکم، آروق‌های خانمان برانداز و افتادگی پلک‌های فوقانی تا یک هفته پس از مدیت، از عوارض جانبی این مدیتیشن است. سفره‌ی مدیتیشن باید آراسته باشد به موارد ذیل:

ـ یک دست کله پاچه‌ی کامل به اضافه‌ی دو عدد پاچه‌ی اضافه. سالکان محترم دقت فرمایند که در هر دو نوبت مدیتیشن جایز هستند که فقط یک پاچه و تا سقف شش پاچه اضافه کنند. در صورت لزوم می‌توانند اجزای دیگر را به ازای پاچه به ترتیب ذیل جایگزین نمایند:

ـ یک بناگوش: یک پاچه

ـ دو چشم: یک پاچه

ـ یک مغز: دو پاچه

ـ زبان: جایگزین پاچه‌ای ندارد.

ـ یک کاسه آب ساده یا با مغز.

ـ نان سنگک تازه با کنجد فراوان.

ـ نارنج تازه فراوان یا لیموی فراوان.

ـ پیاز سفید تازه.

ـ چای لاهیجان تازه دم و در دسترس و فراوان.

ـ قلیان خوانسار بعد از صرف کامل و انجام خلال دندان با انگشت کوچک دست راست مؤکدا توصیه شده ولی به دلیل قوانین جدید نیروی انتظامی صرف نشود هم طوری نیست، پیپ و سیگار جایگزین خوبی نیستند ولی خوب! کاریش هم نمی‌شود کرد.

ـ عدم صرف غذا در کل آن روزی که مدیت فوق انجام می‌شود خیلی توصیه شده است به خصوص صرف آب فراوان یک و نیم ساعت بعد از مدیت به این صورت که یک پارچ شیشه‌ای حاوی یخ به هر شکل که باشد. پیش از ریختن آب در لیوان و صرف آن لازم است حداقل 30 ثانیه روی صدای برخورد یخ با پارچ مدیت شود.

حال و مقام «انا ماهی»

گفته‌اند که فلان بن فلانی هر از چند گاهی در شبان ماه‌تابی عربده کشان و جامه‌دران از مقام خود بیرون می‌جهیده و شلنگ تخته زنان ذکر فوق می‌گفته. اغلب مریدان به اشتباه فکر می‌کردند که ایشان حضرت ماه را خطاب قرار می‌داده و بر ایشان مدیتیشن می‌کرده. آن‌ها نیز به تأسی از مرید خود چنین می‌کردند ولی بعد از سالیان سال هیچ اتفاقی نمی‌افتاده و حالی دست نمی‌داده تا آن که یکی از یاران حسب اتفاق در یکی از همان شب‌های خفن مهتابی، نعلش (منظورم یکی از نعلین است) به کیسه زباله‌ی کنار خانه‌ی فلان خان گیر می‌کند؛ کیسه دریده می‌گردد و استخوان‌های ماهی بیرون می‌ریزد و راز مگوی ایشان آشکار می‌گردد. از آن به بعد سالکان بسیاری از این راه به درجات بالاتر نایل شدند. برای رسیدن به این مقام لازم است سالک بر سفره‌ای بنشیند که به اجزای ذیل آراسته باشد:

ـ ماهی سفید دریای شمال، سرخ شده در روغن حیوانی کرمانشاهی یا به صورت شکم‌پر، پیچیده در برگ کاهو و طبخ شده در زیر ذغال و خاکستر لیمو یا ماهی کفال شمال سرخ شده به همان نحو یا ماهی اوزون برون تازه آب نارنج یا لیمو خورده و کباب شده با سیخی که از ترکه‌ی آلبالو یا انجیر است روی ذغال لیمو یا ماهی شیر جنوب کباب شده به همان نحو یا ماهی شوریده‌ی جنوب سرخ شده با روغن حیوانی کرمانشاهی یا هر نوع ماهی دیگری که قابل خوردن است به هر نحوی از انحا که خوش‌مزه‌اش کند.

ـ سبزی پلو با برنج دم سیاه آستانه، پخته شده به صورت کته ـ کته بودن سبزی پلو چالشی است که دیده شده برخی از سالکان سرافراز از عهده‌ی آن برآمده‌اند ـ در ظرف مسی یا رویی مؤکدا روی ذغال لیمو ـ که کمی هم بوی دود گرفته باشد ـ و تزیین شده به برنج زعفرانی.

ـ سبزی تازه‌ی فراوان به خصوص همراه با جعفری و ریحان.

ـ اصولا آب خالی همراه با غذا توصیه می‌شود و لاغیر اما گاهی ماء الشعیر لیمویی هم نافرم جواب می‌دهد.

ـ کلا خوردن سیر حبه‌ی تازه توصیه شده است.

ـ مطلقا ماست توصیه نمی‌شود. دیده شده سالکان ناپرهیزی کردند و خفیفا مردند.

ـ همچنین است از آداب مدیتیشن مربوط به این مقام که استفاده از هر نوع قاشق و چنگال و کارد و چاقو و امثالهم ممنوع است و باید با دست خورده شود در غیر این صورت، همه‌ی نتایج مدیتیشن زایل می‌گردد و سالک بی‌بهره می‌ماند.

توضیحات و پی‌نوشت‌ها

[۱] یک از نسخ دست بنده است و دیگر دست خدایار خان جیرودی.

[۲] بنده سال‌ها ناخواسته در این مقام بودم و خبر نداشتم که نامش چیست و از کجا آمده تا این که خدایار بین محمد جیرودی (دامه توفیقاته) حقیر را از جهالت برهانید.

[۳] واقعیت آن است که تا همین دو سه سال پیش مطلقا به کتمان نمی‌رفت که این مقام را درک کنیم 🙂

پ.ن. به توسعه‌ی این بحث کمک کنید 🙂

کشتی توفیق کجاست؟

سال شری است؛ بیش‌تر از چهار سال کوفتی پیشین. گمانم بر این است که سال‌های شرتری پیش رو است. خوب! البته کاریش هم نمی‌شود کرد. برای مایی که اصولا معادلات زندگی حول قسط و اجاره و کرایه و بی‌پولی آخر ماه می‌چرخد کلا این طوری است: کاریش نمی‌شود کرد؛ جز این که بنشینی و ببینی که بازی روزگار این کشتی بی سکان و لنگر را به کدامین صخره می‌کوبد؛ ساحل امنی علی الحساب متصور نیست.

این گونه یاد گرفته‌ام و البته معتقدم که اگر کسی به خودش نتواند کمک کند، به دیگران هم نمی‌تواند کمک کند. اگر وضع اقتصادی مناسبی نداشته باشم، نمی‌توانم به طور مؤثری به دیگرانی که نسبت به من وضع اقتصادی مناسبی ندارند، از نظر اقتصادی کمک کنم. در مورد مسایل ذهنی و فرهنگی هم همین است؛ اگر من به حد کافی آگاه نباشم، نمی‌توانم دیگران را به درستی آگاه کنم، راه‌نمایی‌شان کنم و یا چیزهایی به آن‌ها بیاموزم. حتی مفاهیم معنوی هم از این قاعده مستثنی نیستند؛ اگر من در بعد معنوی و روحی نتوانم خودم را پرورش دهم و به درستی حرکت کنم، قطعا به دیگران نیز نخواهم توانست در این باب کمکی برسانم.

متأسفانه تصورم بر این است که تا چند سال آینده و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، شرایط کشتی مذکور به گونه‌ای خواهد شد که من نوعی، در کل توان کمک کردن به خودم را نخواهم داشت، چه رسد به دیگران. نیازی به بیان ادله‌ی مختلف به ریز نیست. کار علمی داستان بر عهده‌ی اهل آن، مایی که رندیم و گدا به همین بسنده می‌کنیم که در شبکه‌ی اجتماعی محدود پیرامون‌مان که اغلب افراد کسانی هستند هم‌سنخ و هم‌جنس ما، مسایل مبتلا به آن‌ها تقریبا یکی است و شاید بزرگ‌ترینش مسأله‌ی اقتصادی. میانگین تحلیل این افراد این است که اصولا در هر چیز اوضاع دارد «بدتر» می‌شود، یکی از آن‌ها اقتصادی است، امنیت اجتماعی و سیاسی هم رویه‌های دیگر داستان هستند.

کمی دیر اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید کاری کرد تا به موقع بشود از این کشتی پیاده شد؛ دارم در مورد یک «امکان» صحبت می‌کنم. امکان این که اگر داستان به جاهای باریک کشید، بتوانی سوار یک کشتی استوارتر بشوی، بزرگی‌اش مهم نیست، همین که بدانی حداقل امنیتی دارد و مثلا تا هفته‌ی بعد را بتوانی پیش‌بینی کنی فعلا کافی است!

پ.ن. امسال هم شر است و هم نحس. عزیزان و بزرگان بسیاری از دست رفتند؛ حسب ظاهر این نحسی کمر بسته تا پایان سال نقش هر چه بزرگ و عزیز است، هر چه نقطه‌ی امید است از دفتر روز بروز متعفن‌تر این مملکت پاک کند. محمد ایوبی هم درگذشت؛ خدایش بیامرزاد؛ روحش قرین عشق و رحمت، ان شاء الله.

ساعتی با ما نشستی…

امروز مدرسه رفتم بعد از سال‌ها…

و امروز تشییع جنازه رفتم بعد از سال‌ها…

و امروز به مرگ عزیزی گریستم بعد از سال‌ها…

این سال کوفتی رها نمی‌کند عزیزان‌مان را…

این سال کوفتی رها نمی‌کند ما را…

آقای ساعتی هم رفت…

برادر دوقلوی نادیده‌اش را هم با خود برد…

خدایش بیامرزاد…

پ.ن. یک ماهی بود خیر سرمان داشتیم برنامه می‌ریختیم سری بزنیم به این بنده‌ی خدا…

ای لعنت به هر چه برنامه…

ای لعنت به هر چه زمان…

ای تف به هر چه تنبلی…

و خوب البته دیداری تازه شد با دوستان قدیمی و عزیزم حسین جهانبخش، رضا منصور، علی رهبری، علی کازرونی، خدایار جیرودی و سایر عزیزان سال بالایی و پایینی…

زنانی انتخاب ناشدنی

همین که الف نون علم زن بودن وزرا را بلند کرد، شاید در بلند مدت اثر خوبی داشته باشد در این که رؤسای جمهوری بعدی ـ اگر جمهوریتی بماند ـ جرأت کنند زنانی را انتخاب کنند در عرصه‌های تصمیم‌گیری کلان مملکت و در عین حال فریاد وا اسلامای متعصبین بالفطره بلند نشود؛ اما این حرکت از موجودی الف نونی بای دیفالت، حرکتی عوام فریبانه و سیاسی است و نه بر اساس باور و اعتقاد به توان زنان. چه بسا از همان ابتدا که اریکه قدرت را الف نونی کرد، به دستورش آن‌قدر بخش‌نامه در شد در ادارات دولتی برای محدود کردن زنان که به نوعی آن‌ها را خانه‌نشین کرد. هنوز یاد دارم آن حرف احمقانه‌ای که زد بدین مضمون که خانه‌داری مهم‌ترین وظیفه‌شان است. حالا چه شده که این مرد زن خانه‌دار پسند، وزیر زن معرفی می‌کند؟

چهار سال تمرین کرده و حالا کهنه‌کار است در این بازی گرفتن‌ها و بازی ساختن‌ها. امری نامتعارف اما عامه‌پسند را ـ اگر هم نباشد عامه‌پسندش می‌کند ـ علم می‌کند که همه می‌دانند شدنی نیست و بعد می‌کند در پاچه‌ی مجلس ـ یا هر نهاد و موجودیت پاچه‌دار. اگر قبول کنند برایش پیروزی است و اگر هم رد کنند در بوق و کرنا می‌کند که این‌ها نمی‌گذارند کار کنم. داستان این سه زن نیز سیاه بازی است. چه انتخاب بشوند و چه انتخاب نشوند، الف نون بهره‌ی خود را از این بازی می‌برد. هر یک از این سه زن که انتخاب شوند، شهر را پر می‌کند از این که هیچ وزیر زنی نبوده در این سی سال و حال من دارم! به زنان توجه نمی‌شده در این سی سال و حال من می‌کنم! و بعدش اگر هم خواست با اردنگی می‌اندازدشان بیرون و تازه اصل حرفش را اثبات می‌کند که از اول گفته بودم مهم‌ترین وظیفه‌شان خانه‌داری است. انتخاب هم که نشوند، همان بازی همیشگی که مافیای قدرتی هست، دستان پنهانی هست که نمی‌گذارند من کار کنم. نمی‌گذارند به شما زنان توجه شود، شما را می‌خواهند خانه‌نشین کنند و قس علی هذا.

به نظرم مجلس باید مردی کند رای اعتماد بدهد به این خانم‌ها. از مشروعیت و مقبولیت دولت که بگذریم، وضعیت کابینه به حد کافی الف نونی هست که با انتخاب ایشان خراب‌تر از این نشود. شد هم شد؛ چه باک! این چهار ساله هم هر جا که می‌گفتیم این یکی دیگر امکان ندارد، ممکن شد. این هم روی آن‌ها…

پ.ن: دوستان متذکر شده‌اند به این که به اصطلاح دولت دهم از پایه، محلی از اعراب ندارد که حالا بخواهیم راجع به کابینه‌اش صحبت کنیم. به عرض می‌رسانم که لزوماً نوشتن در باب کابینه مفهومش تأیید دولت نیست. به هر ترتیب آن چه که واقع شده یک سیاه‌بازی بزرگ است که انتخاب کابینه هم جزیی از آن. حالا ما هی بخواهیم گیر بدهیم به اصل سیاه‌بازی و بگوییم که مشروعیت و مقبولیت ندارد، غافل می‌شویم از پرده‌های دیگر ماجرا. باید به همه‌ی سیاهی‌ها اشاره کرد و البته این را می‌پذیرم که در این اثنی نباید اصل داستان را فراموش کنیم.

… که هر که بی هنر افتد نظر به عیب افتد

مناظره از برکت دریدگی الف نون شد منازعه و در کار و زار منازعه، ادب و آقایی کارساز نیست. موسوی در موضع انفعال بود و حق هم داشت که با مردی این چنین بی چاک دهن و بی منطق، دست به یقه نشود. الف نون از هر دری حرفی گفت ولی در مجموع، به نظرم مناظره از حیث تأثیرگذاری بر ملت، به نفع الف نون بود. به حد کافی عامه پسند صحبت کرد و با موفقیت و زیرکی تمام، رقیب واقعی خودش را هاشمی معرف کرد. با همین کار توانست خودش را در موضع قبلی چهار سال پیشش با هاشمی قرار دهد و کلی رای برای خودش جمع کند. به نظرم مثبت‌ترین و تأثیرگذارترین بخش صحبت‌های میرحسین، همان بخش پایانی بود که در کمال ادب، نسبتا الف نون را بر جای خودش نشاند. چیزی که به الف و نون امتیاز بیش‌تری می‌داد، لحن و گفتمان نه چندان محکم میرحسین بود. هر چند که ممکن بود محتوای حرف‌هایش استخوان‌دارتر از حرف‌های الف نون باشد ـ که بود ـ اما بیان نه چندان مستحکم میرحسین، بیننده‌ی عامی را به گفتار سرشار از بی‌ادبی، اتهام و دروغ الف نون و در عین حال پر اعتماد به نفس الف و نون مایل می‌کرد.

طرف‌داران سنتی موسوی و الف نون قاعدتا بعد از مناظره از جهت تغییر نظر و رای‌شان، تأثیری نپذیرفته‌اند و لابد هر کدام‌شان به نفع خودشان، مطالب و نکات نامزد محبوب‌شان را تفسیر می‌کنند. می‌ماند آن بخشی از طیف که مابین موسوی و کروبی و از آن سو مابین الف نون و رضایی نوسان می‌کنند. این مصاحبه می‌تواند این جماعت را کروبی‌تر و رضایی‌تر کند. البته باز بستگی دارد که الف نون همین استراتژی را ادامه دهد یا نه.

به نظرم ادب، صداقت نسبی، متانت و پایبندی به اصول اخلاقی و مذهبی میرحسین، نکات مثبت و تأثیرگذاری بود که می‌تواند نظر آن بخشی از ملت طرف‌دار نه چندان سنتی الف نون را که تا حدی به این چهارچوب‌ها معتقدند، تغییر نظر دهد؛ نه به نفع میرحسبن، بلکه حداقل بخشی کوچکی از آرا را برگرداند.

شلوغ‌کاری، صراحت در بیان، استناد به آمار هر چند غلط، آوردن اسامی افراد به هیچ ملاحظه، طرح اتهام‌هایی که هر چند ممکن است ثابت نشده باشند، داشتن فیگور شجاعت، مظلوم نمایی، مایه گذاشتن از ملت در همه جملات همه و همه در کنار اعتماد به نفس ستودنی الف نون هم نکات تأثیرگذاری بود که با توجه به عدم وجود چنین سابقه‌ای در هیچ یک از برنامه‌های رسانه‌ای بدون این که باعث ایجاد زحمتی برایش شود، می‌تواند نظر بسیاری از ملت را به طرف خودش برگرداند.

واقعیت مسأله آن است که الف نون با زیرکی تمام، باب مناظره را ـ که میرحسین سعی کرد با نقد سیاست خارجی باز کند ـ به کلی بست و صرفا با حمله‌های پی در پی و جو سازی، مسیر برنامه را به صحنه‌ی منازعه تغییر داد.

در گرماگرم صحبت‌های الف نون بی‌اختیار این جمله را زمزمه کردم که: الف نون خود شیطان است؛ و وقتی که گفتمش از درون از این مرد ترسیدم.

به هر ترتیب با این روشی که الف نون شروع کرده بسیار مشتاقم به منازعه و مفاحشه‌ی احتمالی‌اش با کروبی. دور از ذهن نیست که الف نون را ببینیم که از روی میز خیز برداشته و عمامه‌ی کروبی را می‌کشد و کروبی هم چنگ در ریش الف نون زده و موجودات ریز احتمالی قایم شده‌ی آن لابلا را بیرون می‌ریزد…

چاره ای نیست، باید رای داد

چندی پیش در جمع مردمی از سن گذشته نشسته بودیم و نقل انتخابات بود. پیر جمع به صراحت و قطعیت گفت که هر کسی برود رای بدهد بزرگ‌ترین خیانت را به این ملت روا داشته. ما هم گفتیم که اگر خیانت این است، حقیر به همین بزرگ‌ترین خیانت مفتخرم که از آن زمان که قانونا جزو آدم جماعت شدیم و حق رای دادن به ما دادند هیچ کدام از انتخابات ـ به قول دوستی شبه انتخابات ـ را از قلم ننداخته‌ام.

گفت من می‌شناسم این‌ها را؛ دروغ‌گواند، شیادند، آدم‌کشند، سر و ته یک کرباسند، چه این و چه آن. تو با رایت این‌ها را تأیید می‌کنی. گفتم که بحث تأیید نیست. این‌ها به اندازه‌ی کافی از طرف دنیا تأیید می‌شوند که دیگر نیازی به تأیید مردمش نداشته باشند. نبینید که قطع‌نامه از خودشان در می‌کنند؛ نبینید که به حقوق بشر گیر می‌دهند؛ نبینید که ما را محور شرارت می‌خوانند؛ این را ببینید که از قِبَل این‌ها دارند پول در می‌آورند از این حکومت. سیاست‌ورزی می‌کنند از رابطه‌ی خوب یا بدی که با حکومت دارند. منافع ملت‌شان را از مکیدن منافع ما تأمین و بهینه می‌کنند. از صدقه سری پول نفت و هزار کوفت دیگر این شکلی، این حکومت تثبیت شده است. روابط بین المللی این را می‌گوید. واقعیت این است. گیرم سردمدارانش به زشت‌ترین صفات انسانی هم آراسته باشند! حالا تو می‌خواهی با این رأی ندادنت چه را ثابت کنی؟ ثابت کنی که اخ هستند؟ چه تأثیری می‌گذاری بر وضعیت با رای ندادنت؟ پایه‌های نظام را سست می‌کنی؟ اعتراضت را نشان می‌دهی؟ گفته‌ام پیش از این که رای ندادن در مملکتی که دموکراسی‌اش هم دموکراسی نیست، اثربخش نیست. رای ندادن نه تنها تضعیف نظام مورد اعتراض نیست که تضعیف همه‌ی ملتی است که اکثر غالبش به هر دلیل ناآگاهند. این جا که بلاد حساب کتاب دار نیست تا آرای رای ندهندگان نشانه باشد برای اعاظم نظامش. نشانه را باید از مهره‌های موجود اعلام کرد. باید با انتخاب کروبی و موسوی اعلام کرد. نه با انفعال در انتخابات. آن هم در مملکت هزار دولتی که فی الواقع هزار دولت دارد: بیت رهبری، سپاه، بنیاد مستضعفان، آستان‌های قدس اماکن متبرکه و و و و … حالا شما می‌آیی و می‌گویی که همین نیم‌چه دولتی که جزیی از تمام داستان است و دست بر قضا و از سر شاید اشتباه طراحان ابتدایی سیستم، ملت حق رای دارند، رها کنیم و منتظر بمانیم که معجزه‌ای رخ دهد و فردا که سر از خواب برداشتی، از یمن وجود سایر ممالک راقیه ببینی آزادی و امنیت و ثروت و اقتصاد پر قدرت و عزت و شرف و امثالهم مثل نقل و نبات (شاید هم مثل پشکل گوسفند)، بریزد از در و دیوار؟ پیش از این نیز باز گفته بودم که این نیز وهمی بیش نیست.

حتی با این فرض که همه سر و ته یک کرباسند، همه‌شان دروغ‌گواند، ریاکارند و امثال این ـ که به نظرم فرض درستی نیست ـ بنده به دروغ‌گوترین، شیادترین، آدم‌کش‌ترین، قالتاق‌ترین، عوضی‌ترین و هرچیزی‌ترین آدمی رای می‌دهم که گمان کنم می‌تواند کمی و فقط کمی زندگی عامه‌ی ملتم از جمله من را در طول دوره‌ی ریاستش بهتر کند.

منطقا باید یاد گرفت که با مهره‌های موجود بازی کرد. باید رای داد…

سایر نوشته هایم در مورد انتخابات

شنبه ۱۸/۱۲/۸۶ – داغ کهنه‌ی انتخابات

دوشنبه ۲۲/۰۸/۸۵ – رأی خواهم داد

شنبه ۰۴/۰۴/۸۴ – دیدی گفتم …

پنج‌شنبه ۰۲/۰۴/۸۴ – فردا شاید دیر باشد، شاید نباشیم …

دوشنبه ۳۰/۰۳/۸۴ – این رنگ بی رنگ …

شنبه ۲۱/۰۳/۸۴ – رأی دادن یا ندادن …

نپیچان ای فلک، لطفا

آهنگ زندگی فعلا شش و هشت نیست. لا کردار حسابی پیچانده ما را و از پیچ‌های خشکیده در قرهای ناداده که بگذریم، ما مانده‌ایم و کلی پیچش در امور. همین می‌شود که اراده از کارکردش ساقط می‌گردد و وامانده و حیران در پیچاپیچ امور. موج است پشت موج که می‌آید و می‌فراند ما را. کوچک‌ترینش همین نیمه‌افراشتگی بیدق وبلاگ است باقی که جای خود. دست‌مان به نوشتن نمی‌رود که هیچ، امور روزمره‌مان هم شده پیشکش حضور گل همین امواج؛ تا به کدامین ساحل بسپرد ما را خدا می‌داند زنده‌ایم یا مرده…

گفتن اخبار کهنه هر چند برای ارباب اینترنت‌چرخ و بروز، لطفی نمی‌کند؛ گاهی نمکین می‌نماید خاصه وقتی که خوش باشد 🙂

فلذا ضمن شادباش گویی آغاز سال نو به عرض می‌رسانیم که دست فلک، نیک چرخید و به وقت گل، شهباز کامرانی و پادشاهی بر شانه‌ی حقیر نشاند و گیسوی یار به دستم گره زد و سوار بر سپند راهوار (که همان شورلت نوای خودمان باشد) راهی خانه‌ی بخت نمود 🙂

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وانکس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است