۳ شهریور ۱۳۹۰ | آموزه, روزنوشت |
واقعیات را باید پذیرفت؛ آن چنان که هستند. پذیرایشان که نباشی به فراست میافتی که صورت مسأله را پاک کنی، عوض کنی، چشمانت را ببندی و مدام خودت را گول بزنی، فرار کنی و خلاصه هر کاری کنی که نپذیری که هست؛ و دست آخر به امید این که همه چیز خوابی بیش نبوده، چشمانت را باز میکنی و میبینی که همان جای اولی؛ همه چیز سر جای خودش است؛ همانگونه که باید باشد…
تا وقتی نپذیری که هست، در جا خواهی زد. خسته میشوی از کلنجارهای بیهودهی نپذیرفتن. میشوی تودهای از هزار و هزار احساس ناامیدی و درماندگی؛ هزار و هزار «چرا»ی احمقانه و بیپاسخ و نهایتاً نقطهای خواهد رسید که میشکنی؛ تکه تکه میشوی. خیلی همت کنی و تکههایت را جمع کنی، از من بشنو که بالاخره تکهای میماند که در آن تجربه گم شود، فراموش شود. هر تجربه از وجود تو تکهای، تکههایی به یادگار نگه میدارد و جایی خواهد رسید که دیگر در خودت توانی نمیبینی که تکههایت را جمع کنی؛ چیزی نمانده برای جمع کردن؛ زندگیات میشود پارههایی از واقعیاتی که پذیرایشان نبودی…
۲۴ مرداد ۱۳۹۰ | تب نوشت |
هر دری که باز میکنم…
توهم گذر از هر آن چه بودهام مرا میگیرد…
توهم یک ریست شدن احمقانه…
چشمانم را میبندم…
و گذر میکنم…
و انگار سالها طول میکشد این گذار…
از این سوی در…
تا آن سوی در…
و صدای بسته شدن در…
نویدِ رفتنِ هر آن چه بودهام میشود…
نویدِ رفتنِ هر آن چه گفتهام…
هر آن چه کردهام…
…
و حالا هر آن چه بودهام، به ضرباهنگ قدمهایم…
دیوانه وار مرور میشود…
هر آن چه گفتهام…
هر آن چه کردهام…
تا کابوسِ بیپایانِ درهای بعدی…
۱۲ فروردین ۱۳۹۰ | روزنوشت |
لکنت گرفتن این نیست که فقط زبانت بگیرد و نتوانی به دیگران آن چه را که باید، بگویی. تازه! آن را چارهای هست بالاخره؛ مینویسیاش؛ میکِشیاش. درد آن است که درونت لکنت بگیرد. درونت لال شود و عاجز شوی از آن که خودت را بشنوی، بفهمی. میتوانی حسش کنی که چگونه درونت را چنگ میزند، خودش را به سینهات میکوبد تا بلکه حرفش، نکتهاش، احساسش قالبی بگیرد، کالبدی بیابد و بنشیند گوشهای از ذهنت اما نمیشود. هر چه میکنی نمیشنویاش. آن گاه احساس خفگی است که گلویت را با تمام توان میفشارد. آن چنان که با همهی وجود از کاسه درآمدن چشمهایت و شکسته شدن استخوانهایت را احساس میکنی. آن گاه است که پُر میشوی از هزار و هزار حسِ سنگینی که فقط میدانی هست؛ یک زمانی بوده انگار ولی نمیدانی اصلا کجاست، چه کیفیتی دارد؛ و کجا باید باشد…
حالا منِ لکنت گرفته تلی هستم از همین حرفها و نکتهها و حسها که جایی که باید سر برمیآوردند و سینهام را میشکافتند، گم شدند در این نافهمی درونی و روحی شدند سرگردان در دنیایی، دنیاهایی درون وجودم…
۱۹ بهمن ۱۳۸۹ | روزنوشت |
امروز که پنجشنبه باشد بیست و نهم آبانماه نود و نه
داشتم پستهای پیشین وبلاگ را مرور میکردم از بابت اصلاح با وردپرس که رسیدم به این پست و دیدم تنها یک عکس گذاشتهام این وسط که قرار بود نمایش داده شود ولی نمیشود.
عکس را از روی سایت وان ایکس دات کام به عاریه گرفته بودم و به همان جا هم لینک داده بودم که مثلا حق کپی رایت و اینا رعایت شود.
الساعه کاشف به عمل آمد که دیگر کلا از آن عکس خبری نیست شکر خدا
یک عکسی بود سیاه و سفید، مه آلود و دلگرفته، مردی روی ریل آهن قدم میزد پشت به دوربین و میرفت به سمت آن افق موهوم
این پست را در روزهایی گذاشته بودم که اصلا و ابدا حالم خوب نبود. الان هم تصویر محوی از حال و احوال آن روزها به ذهنم آمد و ترجیح میدهم کلهم به یاد نیاورم و رها کنمشان.
خلاصه این طوری
۶ دی ۱۳۸۹ | روزنوشت |
گاهی آدم حالش خوب نیست؛ وسط دلش خالی است…
میخواهد بلند شود هر چه در ذهنش دارد را تف کند بیرون؛ عوق بزند همه چیزش را روی در و دیوار…
طعم تلخ توتون هوس دارد و در دسترسش نیست…
آب میزند به صورتش، چشم که باز میکند؛ تصویر رعب انگیز خودش را میبیند…
بیهوده ذهنش همه جا هست و نیست…
لگد میزند به خودش، به دیوار، به مبل…
خوب میشد اگر پرت شدن از طبقهی چهارم تکرار پذیر بود…
لب میگزد بیدلیل…
همه چیز چندش آور است؛ بیشتر از آن چیزی که باید…
و نمیدانم حالا این همه احساس احمقانه از کجا میآید سراغ آدم؛ وقتی که حالش خوب نیست…
و حالا
ابدا
حالم
خوب
نیست…
خواستم یادآوری کرده باشم خیلی طبیعی است که گاهی آدم حالش خوب نباشد 🙂
۲۴ آبان ۱۳۸۹ | روزنوشت, شادمانه, شکم سرایی |
بروید با عشق یک عدد بیسکوییت ساقه طلایی (شرکت مینو) بخرید 🙂
و با همان عشق یک بسته شیرکاکائوی خوب (چوپان یا دامداران) 🙂
در حالی که آنها را زیر بغلتان زدهاید لبخندزنان و ذوقکنان مسیر بقالی محل تا خانه را قدمزنان طی بفرمایید 🙂
به خانه که رسیدید لباس نکنده و دست ناشسته یک ظرف مناسب بردارید همراه با هونگ (یا گوشت کوب) 🙂
بسته ساقه طلایی را باز فرموده چهارتایش را با احترام خرد کنید توی ظرف 🙂
هونگ (یا گوشت کوب) را بردارید و بیسکوییتها را بکوبید 🙂
هی بکوبید و هی بکوبید و هی بکوبید 🙂
همچنان لبخندزنان باشید و ذوقکنان 🙂
به قدر یک لیوان کمی کمتر شیرکاکائو بریزید روی بیسکوییتهای خرد شده 🙂
بعد با یک قاشق نه لزوما تمیز هم بزنید 🙂
هی همبزنید و هی همبزنید و هی همبزنید 🙂
لبخند و ذوق فراموش نشود 🙂
اگر بگذارید مدتی بماند و «مولکول»های بیسکوییت بیشتر خیس بخورد بهتر است 🙂
البته نخورد هم نخورد 🙂
بعد تِلِپ شوید روی راحتترین مبل، صندلی یا هر نشستنگاهی که باهاش حال میکنید 🙂
و لنگها را ول بدهید راستکی جلویتان 🙂
بعد یواش یواش، قاشق قاشق بخوریدش 🙂
لبخند و ذوق لطفا 🙂
… 🙂
از صدر تا ذیلش خاطره است لامصب 🙂
۲۴ مهر ۱۳۸۹ | روزنوشت |
در هیاهوی کار روزانه و استرسهای ناخواستهاش، هیچ چیز به اندازهی یک مستراح رفتنِ به موقع حال آدم را جا نمیآورد 🙂 باور بفرمایید این اسامیِ امروزی و سوسولی که گذاشتهاند روی این مکان شریف ـ توالت و دستشویی را میگویم ـ همه و همه توطئهی استکبار است که مردم را از عملکردِ واقعیاش غافل نگه دارند. بعید نمیدانم که آن چند میلیارد دلاری که آمریکای خون مردم بمک ـ زبانم لال ـ جهت براندازی تخصیص داده بود، تا به حال صرفِ همین یک موضوع شده باشد که نکند مردم آزادهی همیشه در صحنه از این مختصات، استفادهی درست کنند؛ که اگر میکردند همین الساعه هر چه علم و ملم در آسمانها بود در کیف و کلاسور و جیب و جوراب مردمان خطهی پارس بود و بس. این که قدما اصرار داشتند «محل استراحت» نامش نهند بیخود نبوده؛ حکمتی داشته لابد. چه طور به اتاق خواب نمیگفتهاند مستراح! مردمان غافل شدهاند از این ظریفه که آقا جان! توالت امروزین که دیگر جای بدی است، بو میدهد، کثیف است، تصاویر گاه نامطبوع دیده میشود، ظاهرا پیشترها این گونه نبوده؛ کلی تمیز بوده، معطر بوده، دلانگیز بوده، آن قدر که بشود چند دقیقهای در آن فضای معنوی آرمید. در خانههای قدیمیساز که غور بفرمایید ملاحظه خواهید فرمود اتاقی بوده برای خودش. فی الواقع جایی بوده که عمدهی تراوشات ذهنی بزرگان و علما از همین مختصات صادر شده. چشم بسته میگویم که تحولات بزرگ جهانی و بشری مبدأش همین جا بوده. اصولا از بطن استراحت و آرامش درونی است که حجابها کنار میروند و شهودات واقع میشوند.
خلاصه عرض کنم خدمتتان که مستراح را به معنی واقعی کلمه دریابید. هیچ دیازپامی به اندازهی چند دقیقه مدیتیشن در این فضای معنوی و با چشمان نیمهباز تمرکز به سکوت متبرک شده به صدای شُرشُر آب، غرق شدن در زیباییِ کاشیهایِ آبی و شارِ نوری از آفتاب که از پنجره میتابد و رقص ذرات غبار سرگردان را جلا میدهد، روح افزا نیست 🙂
اگر کارتان زیاد است، استرس دارید یا این که به هر ترتیب احساس کردهاید یک چیزیتان هست، حتما یک سر به این مختصات بزنید. خواهید دید پرفورمنستان چند برابر خواهد شد؛ از ما گفتن.
پ.ن. موسسه بنیان دانش پژوهان؛ ساعت ۱۴ به بعد که آفتاب کجکی میتابد، بروید دفتر مدیرعامل، آن جا که رفتید یک در دیگر آن پشت هست، در را که باز کنید سمت راستتان یک در هست که قبلا انبار بوده و حالا شده اتاق سرور، آن که هیچ! سمت چپ تان یک در دیگر هست. نه! عجله نکنید! خواهش میکنم در را تند باز نکنید. حیف است! حیف است! اول نفستان را حبس کنید. بعد دستتان را آرام بیاورید بالا و دستگیره را بگیرید. بعد چشمتان را ببندید و حالا آرام، آرام، آرااااام در را باز کنید؛ و حالا چشمتان را بگشایید…
از توالت فرنگیاش که بگذریم انصافاً چه چیز دیگری به این اتاق سه در چهار میشود گفت غیر از «مستراح» 🙂
۱۷ مهر ۱۳۸۹ | خاطرات, دوستان, گشت و گذار, ماهیگیری |
بعد از روزهای کاری شلوغ و پراسترس، هیچ چیز به اندازهی یک سفر آخر هفتهی سرشار از شادی و شنگولی در کنار دوستان آدم را ریست نمیکند؛ خاصه آن که قبلش جهت پیشواز، ماهیگیری هم رفته باشی 🙂
وسطهای هفتهی پیش، خدایار گفته بود که آرمان ایران است و ممکن است آخر هفته برنامهای برای ماهیگیری بگذارند. صبح پنجشنبه میس کال خدایار را که دیدم، حدس زدم خبری است. زنگ زدم خدایار و داستان را گفت که احتمالا عصری اگر شد بروند ماهیگیری. سالها بود آرمان را ندیده بودم؛ بهانهای بهتر از این نبود که هم دیداری تازه کنیم و هم به کُری خواندنهای ماهیگیری اوقاتمان را خوش. هماهنگیهای لازم با حضرت عیال به عمل آمد و نهایتا راهی شدیم طرف لواسان.
قرار بود حدودا شش و نیم، هفت خانه باشم و برسیم به مقدمات سفر همدان، اما برگشتنی، ترافیک جادهی لشکرگ حالمان را گرفت. دو و نیم ساعتی توی راه بودم تا برسم خانه. دیر شده بود حسابی. آثار شکایت کمابیش در چهرهی عیال متجلی بود. با این که وقت چندانی نبود به هر ترتیب همه چیز بر وفق مراد گذشت و به موقع بساط سفر آماده کردیم. دست آخر هم سر وقت رسیدیم به محل قرار بچههای آنوبانینی.
این که چه شد بنفراخی ما درمان گشت و طلسم شکسته شد و ما به سعادت درک یکی از سفرهای آنوبانینی نایل آمدیم، خود داستانی است؛ اما به طور ویژه سنبهی پرزور و محبت حضرت حامد خان پیمانخواه بهترین و کافیترین دلایل است. در این جا به طور ویژه از طرف خودم و پریسا از ایشان عمیقا سپاسگزارم 🙂
احساس خوبی است وقتی که جایی دعوتی و حدس میزنی که آشنای زیادی نخواهی دید و بی خودی پیش از آن که چیزی اتفاق افتاده باشد الکی حس تنهایی بدود توی وجودت؛ کاملا همه چیز برعکس شود؛ کلی دوست و آشنای جدید و قدیم ببینی خاصه آنهایی که اصلا انتظارش را نداشته باشی. به معنای واقعی کلمه سوپرایز میشوی و حقیر این چنین شدم 🙂
امیر شفیعی، مهدی غلامی و همسر گرامیشان، محسن بردیان، علی شیری، خانمها شفیعی، ذاکر، امین و …
و البته سعادت آشنایی با عزیزانی که پیش از این افتخار همراهی با ایشان نصیب بنده نشده بود عین لطف است به خصوص مقداد عزیز که ذکر خیرشان بسیار رفته بود 🙂
امید آن که سعادت همراهی با عزیزان و دوستان آنوبانینی در سفرهای بعدی نیز نصیبمان شود، ان شاء الله…
۱۸ شهریور ۱۳۸۹ | خاطرات, دوستان, ماهیگیری |
دریاچه سد لتیان، جای همیشگی، عصر سه شنبه 16/6/89، دم غروب آفتاب
عکس از خدایار
۳۱ مرداد ۱۳۸۹ | روزنوشت |
دلم میخواست تمام لحظههایم را احساس کنم آن گون که هورت کشیدن چایی دم افطار. سرشار شوم از ترنم سکوتی که درونم را آکنده کرده و فقط لذت داغ چایی است و هورت کشیدن شیطنتآمیزش که هوایی تازه میبخشد به آن…
حالا اما گوشتتلختر از آنم که لحظهای خودم را بتوانم تحمل کنم، چه رسد به احساس…
درسهای زندگی گویی همهشان کنه تلخی دارند که وقتی میفهمی که به آخرش برسی و گر نه هر چه تا پیش از آن میبینی رنگ است و عشوهی روزگار؛ اگر در آغاز شیرینت مینماید شیوهاش این است تا تو را هر قدر که میتواند بکشاند تا آخر درس و گر نه کدام عاقلی که منتهای کار بداند به این عشوهها دل میبازد و راه میسپرد… آخرش همیشه تلخ است انگار. خیلی باید مرد باشی که پایت نلغزد و عنان از کف ندهی و گر نه درسناگرفته رها میکنی هر آن چه به کسب داشتهای…
افطاری، دمادم چایی خورانتان، یادی از این دل بیچاره کنید که تا الان درسهای پاس نکرده بسیار دارد…