۲۷ بهمن ۱۳۸۵ | ادبیات |
وقتی که جشن ولنتاین رو به دوستانم تبریک میگفتم، خیلیهاشون این گله رو داشتن که چرا یه جشنی که ریشهیی فرنگی داره رو تبریک میگم، جشنی که جایگاهی توی فرهنگ ما نداره. خوب، بنده نظرم اینه که اصولاً تبریک گفتن و هدیه دادن به هر بهانهای، کار شیرین و خوبیه، خاصه این که مناسبت اون بهانه، برای خیلیها شناخته شده باشه، حالا ریشهاش ایرانی باشه، اسلامی باشه یا فرنگی.
دوستم حسین علی اصغریان ـ که پیش از این هم چند تا مطلب از ایشون نقل کرده بودم ـ در مورد ولنتاین و ریشههای باستانی اون، مطلبی نوشتن که بسیار آموزنده است. عنوان این نوشته هم پیشنهاد ایشونه. ممنون از حسین عزیز 🙂
دین ترسا (مسیحیت) باورها، نامها، آیینها و نمادهای بسیاری را از اندیشهی ایرانی وام گرفته است. یکی از آنها جشن مهرآزمایان (عاشقان)، والنتاین است که روز ۱۴ فوریه یا ۲۵ بهمن برگزار میشود. برای آنکه بتوانم پیشینهی ایرانی این جشن را بگویم، نخست باید شیوهی گاهشماری کهن ایرانی را یادآوری کنم. در ایران باستان، همهی ماهها سیروزه بودهاند که ۳۶۰ روز سال را برمیساختند. پنج روز پایانی هر سال هم پنجهی دزدیده (پسانتر در نوشتههای اسلامی: خمسهی مسترقه) نامیده میشد که در آن ایرانیان به جشن و آماده شدن برای نوروز میپرداختند. هر یک از سی روز ماه، نامی داشتهاند؛ روز نخست: اورمزد، دوم: بهمن، سوم: اردیبهشت، چهارم: شهریور، پنجم: سپندارمذ (اسفند)، ششم: خرداد، هفتم: اَمرداد، هشتم: دیبهآذر، نهم: آذر، دهم: آبان، … . هرگاه نام روز و ماه یکی میشد، جشنی به نامگان آن روز برگزار میگشت مانند جشن بهمنگان در روز دوم بهمن باستانی (۲۶ دیماه امروزی)، جشن تیرگان در سیزدهم تیرماه باستانی (دهم تیرماه امروزی)، جشن مهرگان در شانزدهم مهرماه باستانی (دهم مهرماه امروزی)، جشن آبانگان در روز دهم آبانماه باستانی (چهارم آبان امروزی) و جشن سپندارمذگان یا اسفندگان در روز پنجم اسفندماه باستانی (۲۹ بهمن امروزی).
سپندارمذ، فرشتهبانوی نگهبان زمین است که همچون مادری مهربان همهی جانداران را در پناه خود نگه میدارد و به ایشان خوراک و زندگی میبخشد. همسان انگاری زمین و میهن با مادر، در بیشتر فرهنگها آشکار است و واژهی «مام میهن» نیز همین را بازمیگوید. از این رو جشن سپندارمذگان نزد ایرانیان، گذشته از جشن زمین و پاسداری از محیط زیست، روز مادر، روز زن و روز عشق نیز هست. جشن والنتاین اروپایی نیز بازماندهی همین جشن است که تنها چهار روز زودتر برگزار میشود و اکنون تاریخ دیگری برایش ساختهاند. در برابر بانوان که کارهایشان بیشتر از روی مهر است، مردان در کارها بیشتر خردورزانه رفتار میکنند. از این رو، روز جشن بهمنگان هم از دیرباز به عنوان روز مرد ایرانی برگزیده شده است (بهمن به معنای اندیشهی نیک است).
برای این که با ژرفای روا بودن آیینهای ایرانی در تار و پود فرهنگ اروپایی (بهویژه آیینهای مسیحی) بیشتر آشنا شویم، خوب است که یک شگفتی دیگر را هم بازگو کنم: جشن شب یلدا یادگاری از دوران روایی کیش مهر در ایران (کیش ایرانیان پیش از زرتشت و نیز دوباره در دورهی اشکانی) است. از آنجا که پس از این شب روزها بلندتر میشوند، ایرانیان بر این باور بودند که این شب، شب زایش ایزد «مهر» است ـ که خورشید یکی از نمادهای آن است و در ادبیات پارسی گاه همارز آن نیز بهکار برده شده است. پس از این شب، ایزد مهر نیرو میگیرد و روزها را بلندتر میکند. کیش مهر روزگاری گسترش بسیار چشمگیری حتی در بیرون از ایران داشت چنان که پرستشگاههای مهری (مهرابهها) از یک سو در سراسر اروپا همچون ایتالیا، یوگسلاوی، آلمان، انگلیس و از سوی دیگر در چین یافت شدهاند. پس از مسیحی شدن امپراتوری رم، رومیان همان روز زایش مهر را به جای روز زایش مسیح گذاشتند و آن را آغاز سال خود گرفتند. پس از چند قرن، پاپ گریگوری که گاهشماری مسیحی پرداختهی اوست، با چند روز اشتباه در شمردن، زایش مسیح را روز ۲۵ دسامبر (۴ دی امروزی و ۱۰ دی باستانی) گرفت. هیچگاه اندیشیده بودید که کریسمس همان جشن شب چله یا شب یلداست؟! جالب است، نه؟ اگر زمان دست دهد، دربارهی همسانیهای شگرف آیین مهر و مسیحیت در آینده با گستردگی بیشتر خواهم نوشت.
در اینجا شاید برخی دوستان در دل بگویند که این سخنان چیزی نیست جز توهم بیمارگونهی پانایرانیستی برای نسبت دادن دروغین هر چیزی به خود و راهی برای جبران سرخوردگی تاریخی و … ! برای بیگمان شدن از آنچه گفتم، این که در اروپا نیز پیش از مسیحی شدن روم گاهشماری ایرانی روا بوده است، آخرین نکتهی این نوشتار را هم بخوانید؛ به نام سه ماه واپسین سالنمای مسیحی نگاه کنید: اکتبر (October)، نوامبر (November) و دسامبر (December). دوستان میدانند که در لاتین، اکتا یعنی هشت، نونا یعنی نه و دکا یعنی ده. پس نام این سه ماه به ترتیب یعنی ماه هشتم، ماه نهم و ماه دهم؛ ولی این ماهها که ماههای دهم، یازدهم و دوازدهم میلادی هستند…! داستان چیست؟ برای یافتن پاسخ این چیستان نگاهی به سالنمای خود ـ که ماههای ایرانی و اروپایی را با هم داشته باشد ـ نگاه کنید. اکتبر روی آبان است؛ نوامبر روی آذر و دسامبر روی دی! اکتبر، نوامبر و دسامبر ماههای هشتم، نهم و دهم گاهشماری ایرانیاند! تازه، اگر S را از آغاز سپتامبر هم برداریم، هپتامبر دیده میشود: ماه هفتم، ماه مهر. دانشآموزان ایرانی روز اول مهر به دبستان میروند و دانشآموزان اروپایی روز اول سپتامبر!
با سپاس از نگرش شما دوستان گرامی، آرزوی پیشرفت ایران و تندرستی و بهروزی ایرانیان این جستار را به پایان میبرم.
اردیبهشت و اسفندماه یکهزار و سیسد و هفتاد و پنج یزدگردی
(27 بهمن ۱۳۸۵ خورشیدی)
۱۵ بهمن ۱۳۸۵ | آموزه, اجتماعی |
“مردگان را به مردگان وابگذارید”
این جملهایه از حضرت مسیح (ع) که یکی از استادان بزرگوارم نقل کرد جایی که داشت راجع به مکانیزم وقایع در زندگی صحبت میکرد. این که وقتی اتفاقی میافته، وقتی حادثهای رخ میده، درسهایی رو با خودشون دارن که همین درسها مهم هستن و نه خود اون وقایع. نتیجهی زندگی این دنیایی هم، جز پاس کردن این درسها نیست.
آدم باید در مواجهه با وقایع، انرژیاش رو صرف کشف و آموختن اون درسها کنه و گر نه اتفاقها نهایتاً جزیی از دنیای مردگان هستن و باید رهاشون کرد. درسها هستن که میمونن و آدم رو کمک میکنن تا مقابل وقایع پیش رو، تصمیم درست رو بگیرن و درست عمل کنن. اگه مرور کنیم میبینم که خیلی از خاطرات خوب و بد ما، نه درسها بلکه شیرینی و تلخیهایی هستن که به هر دلیل، دوست نداریم رهاشون کنیم. آیا چنین چیزی غیر از مردگیست؟
و زمانی که آدمها درسهایی که براشون در نظر گرفته شده رو نتونن پاس کنن، اون وقته که وقایع تکرار میشن، نه در کمیت و کیفیت، بلکه در درسهایی که با خودشون دارن.
به نظرم برای آدمهایی مثل ما که قوهی تشخیصشون اون قدر رشد نکرده که همهی درسها رو بتونه درک کنه، این اصلا مهم نیست که اشتباه کنه. مهم، داشتن چنین رویکردی به زندگیه.
علاوه بر وقایع، چنین موضوعی برای پدیدههایی که باهاشون مواجه میشیم هم صادقه. وقتی که داستانی رو میشنویم، کتابی رو میخونیم، با مسایلی که مستقیماً به خود ما بر نمیگرده روبرو میشیم، باز این رویکرد میتونه به زندگی ما کمک بیشتر کنه.
محرم و سایر مناسبتها اعم از اعیاد و عزاداریها، برای من چنین پدیدههایی هستن. حداقل سعی میکنم که چنین موضعی رو در برابرشون پیش بگیرم. وقتی که داستان امام حسین (ع) ـ به عنوان یک انسان معنوی ـ رو میخونم تلاشم بر اینه که درسهای اون رو کشف کنم و فرا بگیرم و نه این که خودم رو در تلخی جزییات و ظواهر اون اسیر کنم. مگر نه این که ایشون خواستن که با قیامشون، درست زندگی کردن رو یادآوری کنن؟ انسان معنوی، روش و منشی داره که زندگی رو آموزش میده و آیا عزاداریهای مرسوم و علمکشیهای ما، چنین مفهومی رو همراه داره؟
چند سالی هست که در مراسم عزاداری شرکت نکردهام. نه از این باب که بیاحترامی کرده باشم به محضر صاحبان مناسبتها. بلکه میدیدم که اون چه که در این مراسم نقل میشه، بیش از اون که درسها و زندگی رو دوره کنه، ذکر مصیبته، یادآوری تلخی و مردگیه.
بماند…
یازدهم بهمن، زادروز منه 🙂 تولدم مبارک. من از این روز و از این که دوستانم به من تبریک میگن و هدیه میدن، یاد میگیرم که همیشه دور از تولدبازیها، بهانهای برای دوباره زاده شدن هست؛
و یاد میگیرم که هیچ لذت و رنجی جاودانه نیست؛
و یاد میگیرم که وسعت دل و دست گشاده داشتن، وسعت دل و دست گشاده رو هدیه میآره،
و یاد میگیرم که ارزش یک لبخند و محبت نشوندن در دل یه آدم چهقدر بزرگتر و ارزشمندتر از بزرگترین ثروتهاست؛
و یاد میگیرم که مرگ، نزدیکتر از نزدیکترین لبخندهاست و انگار همیشه برای لبخند بعدی میتونه دیر باشه؛
و یاد میگیرم که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق؛
و یاد میگیرم که… خیلی چیزهایی که باید یاد بگیرم رو…
از همهی دوستان و بزرگوارانی که به هر ترتیب، بنده رو مورد لطف و توجه خودشون قرار دادن، سپاسگزارم.
پ.ن. بعضی از کامنتهای پست قبل رو که مربوط بود به زادروز حقیر، به این پست منتقل کردم.
۵ بهمن ۱۳۸۵ | اجتماعی |
تقریباً سه سال پیش، وقتی تب شایعهی زلزلهی تهران، قیمت انواع چادر سفری را در کمتر از یک هفته، سه برابر کرد، برای من و جمعی از دوستان و نزدیکانم، تجربهای ارزشمند را همراه داشت و آن انجام مانور زلزله بود. نشستیم کنار هم و انواع سناریوهای ممکن را برای رهایی از جهنم احتمالی تهران مرور کردیم، تازه با فرض این که اگر زنده بمانیم. استراتژیهای لازم را چیدیم. نشانی منزل و محل کار همدیگر را فهرست نوشتیم و راههای خروج از تهران را بررسی کردیم. قرارها گذاشتیم و تمهیدات فراهم آوردیم. دفترچههای کمکهای اولیه توزیع کردیم و اصلیهاشان را یاد گرفتیم و خلاصه همان کاری را کردیم که هنوز هم به نظرم درستترین کارهاست برای تمرین یک موقعیت اضطراری و غیرقابل پیشبینی مثل زلزله.
آن موقع که گاهی به خودم میآمدم و از آن فضا دور میشدم، در دل خندهام میگرفت که این خیالپردازیها و مسخرهبازیها دیگر چیست؛ اما مرور که میکنم میبینم حتی بخش کوچکی از آن تجربه که در یادم مانده، ناخواسته در خیلی از امور روزمرهام نیز به کارم آمده. گویا همین که نشسته باشیم و بدترین و غیرمنتظرهترین داستانها را تا آنجا که در توانمان بوده، تخیل کردیم، کمی پیش آگاهی در ذهنمان رسوب داده است.
به گمانم چنین کاری نیز برای آمادگی برابر حملهی احتمالی مستکبرین و خناسان شرق و غرب به تأسیسات اتمی میهن اسلامیمان نیز از اوجب واجبات است. خیلی دوست داشتم مثل آقای الف نون اصلاً چنین موضوعی را به جوراب چپ خودم هم حساب نکنم ولی به دلایلی فعلاً نمیتوانم. در شرایط بحرانی لازم است که تصمیمها سریع و قاطع باشد، فرصت فکر کردن و جمعآوری اطلاعات وجود ندارد. چنین مشقی میتواند پیش آگاهی نسبتاً خوبی را فراهم آورد.
حالا بیایید کمی با هم تمرین کنیم. به نتیجه هم نرسیدیم، نرسیدیم، حداقل این است که دور هم هستیم و میخندیم 🙂
بیایید ابتدا تئوری حمله را به طور کلی دوره کنیم و بعد از آن تئوری دفاع را. البته منظورم از این دفاع ابداً در سطح کلان و از جنس مقابله به مثل نیست. منظورم، شیوهی دم روی کول گذاشتن و دررفتن است. بهتر بود میگفتم، تئوری فرار. بماند…
اگر قرار باشد حملهای رخ بدهد، خیلی کیلویی میشود گفت که اهداف نظامی در اولویتند. بعد اهداف اتمی و دست آخر هم اهداف استراتژیکی مثل منابع انرژی. به همان کیلویی میشود گفت که این طور هم نیست که به طرفه العینی زیرتنبانی همهی این اهداف، به یک باره پرچم شود. حتماً یک فاصلهی زمانی از اولین برخوردها تا برخوردهای بعدی وجود دارد. با فرض خوشبینانهی این که امکان مطلع شدن از اولین حملهها برای مثل ماهایی میسر است، مثلاً همین که پیش از وقوع فاجعه، بیاییم بررسی کنیم که محل سکونت یا کار ما در نزدیکی کدام یک از این اهداف هست و از طرف دیگر، نزدیکترین محلهای امن کجاها هستند کار معقولی است. مسلم آن است که این کار، از آن کارهایی نیست که با شروع حملات و در کوتاه مدت قابل بررسی باشد.
حالا برای مثل منی که خانهاش در همسایگی سایت لویزان است و محل کارش، از همان نقاط استراتژیک، چنین امری واجب عینی است.
حالا این صرفاً یک مثال بود از یک بخش کوچک داستان. باید به فکر بخشهایی نظیر تبدیل سرمایه، از ریال به چیزهای دیگر هم بود. باید به این فکر کرد که فردا روزی اگر فراخوان عمومی سربازی اعلام شد، حاضر هستیم خودمان را معرفی کنیم یا نه، به جای آن به عنوان یک متخلف از قانون به زندگی (!) ادامه دهیم. باید به خیلی چیزهای دیگر فکر کرد.
نخندید آقا جان! لطفا مسخره نکنید که این حرفها کدام است! باور بفرمایید که این سنگ پاهایی که من میبینیم، روی سعید الصحاف را سفید خواهند کرد، حتی اگر آمریکاییها به زیرزمین خانهشان نفوذ کنند و در ملا عام، عملیات انجام دهند باز منکر میشوند. مگر این الف نون را ندیدید که در مصاحبهی تلویزیونی با چه اطمینان به نفسی، وجود هر گونه احتمال حملهی نظامی را منتفی دانست. با این اوصاف که خودشان نمیآیند و با اجرای برنامههای آموزشی، هیزم به آتش نیمافروختهی ملت بریزند. وقتی چنین آموزشهایی را خودشان نمیدهند و نمیخواهند هم فعلا به روی خودشان هم بیاورند، چارهای نداریم جز این که خودمان به فکر خودمان باشیم.
البته قبلا هم گفتهام و دوستان نزدیک نیز نیک میدانند که اصولا حقیر این قدر بدبین نیستم که این جا نوشتم. هدفم بیشتر این بود که یادآوری کنم همین چیزهای به ظاهر مسخره، ممکن است جزیی از فرداروز ناچارمان باشند…
۱ بهمن ۱۳۸۵ | سیاسی |
دیروز بعد از چند روزی دوری از اوضاع و احوال درون مرزی و برون مرزی نشستم پای سایتهای بنگاههای خبرپراکنی کشورهای بیگانه که ببینم دنیا بعد از خدا دست کیست.
اصلاً خوب نبود. احساس ترس عجیبی در وجودم موج زد وقتی که دیدم بیشتر اخبار مربوط میشد به قصهی خشتک پرچم کردنهای سنا از کاخ سفید که خط و نشان کشیده بودند که اوهوی! تو بدون مجوز ما غلط میکنی به ایران حمله کنی!
روایت کیهانیاش میشود: شکاف در اعماق لشکر آمریکای خون مردم بمک! یا چیزی شبیه به این؛ اما واقعیت امر آن است که: خر بیار و باقالی بار کن!
حالا چه فکر کردهاید پیش خودتان؟ که وای این سنا چه قدر گوگولی است که دارد جلوی حمله به ایران را میگیرد؟ نخیر عمو جان! این دموکراتها نیز هم عقیدهاند ظاهرا با آن شرکتکنندگان در تظاهرات ضد جنگ ـ که علیه جنگ عراق برگزار شد ـ و تظاهراتشان پر بود از پلاکارتهایی به این مضمون: ترسوها به بغداد میروند، مردان به تهران! حرف دموکراتها این نیست که ایران، نه! تا آن جایی که ما فهمیدیم حرفشان این است که چرا از اول سراغ ایران نرفتید که حالا شاخ شده برای ما. در این موارد فقط میشود گفت: د بیااااا!
با آن بیست هزار نیرویی که ریختند در کشور دوست و همسایه، عراق، با آن ناوگان هوایی و دریایی که مستقر کردند در خلیج همیشه فارس، با آن قصیدهی غرای کشورهای عرب در ذم فعالیتهای هستهای ایران و پا از گلیم دراز کردنهایش در عراق، با آن دماغ سوختگیهای اخیر حضرت لاریجانی از نوع چینی و عربی و فرانسوی و با صدها و صدها “با”ی دیگر، تنها چیزی که نمیشود به آن فکر نکرد ترس جنگ است، یادآوری صدای شوم آژیر قرمز است، لحظههای پرهراس به آغوش بابا و مامان خزیدن است، بوی تند باروت، دلهرهی انفجار و آن حجم عظیم خاک و غباری که از دور، انگار فریاد میزند نالهها و نفرینهای کسانی که به داغ عزیزانشان به خاک سیاه نشستهاند…
حالا فکر میکنید که آمریکا حمله کند؟ ابداً! بنده مطلقاً این چنین نمیاندیشم. آمریکا آغاز کننده نخواهد بود بلکه اسراییل است که چنین خواهد کرد. آمریکا فقط دور و بر ایران را سفت میکند که اگر پکید، تبعاتش بقیهی جاها را نگیرد.
آمریکا سالهاست که میخواهد میخ اسراییل را محکم کند در منطقه و چه فرصتی بهتر از این. اول آن که خود مستقیماً برچسب جنگ را به خود نمیچسباند، ثانیاً آن که اقتدار اسراییل را به یاد اعراب میاندازد. اسراییل هم که روابطش را با اعراب به لطف ایران بهتر از پیش کرده. دو ماهی هم هست که نخستین وزیر عرب تبار مسلمان را هم وارد کابینه نموده و زمام وزارت علومش را به او سپرده.
گمان من این است که آمریکا بکآپ داستان است. اگر اسراییل شروع کرد به حملهی هوایی، با توجه به این که پاسخ گفتن به آن نیز فرض است بر این نظام، منطقی قضیه ـ بدون احتساب عقل که در افعال اعاظم مملکت به ندرت مسبوق به سابقه بوده ـ حملهی متقابل به اسراییل است. اینجاست که ناجی کشورهای دو عالم، آمریکای جهانخوار بلند میشود و عربده میکشد: نفهمیدم! کی گفت من خرم! و تا جایی که نزدیکان درجهی اول ملت و مملکت را جلوی چشممان نیاورد، ول کن معامله نیست، حال به هر ترفندی؛ مثل عراق سالها ما را تحریم کنند تا از درون بگندیم یا شاید هم، همین جا کار را یکسره کنند و خیال خودشان را آسوده…
هر چه که هست، یکی دو هفتهای است که آشوبی شده در دلم، آشوب شدنی و این اخبار دیروز هم نافرم دامن زد به آنها. علی الحساب برویم گذرنامهی خودمان و خانوادهمان را ردیف کنیم تا ببینیم بعداً به کدام عدل این دور فلکی، رخت عزا برگیریم و بگرییم…
۲۵ دی ۱۳۸۵ | تن درستی, خاطرات, عکاسی |
به لطف خدایار عزیز، هفت هشت سالی میشه که اسکی بازی میکنم. البته مطلقاً بیاستعداد بودم در این زمینه و این بیاستعدادی رو با بیاستعدادی در انجام حرکات موزون، بیربط نمیدونم. به هر حال، با وجود گذشت این همه مدت هنوز، مهارتم در حد متوسطه ولی اسکی بازی خدایار خیلی بهتر شده و هر بار هم که میریم به مراتب بهتر میشه.
این حس سر خوردن بد ککی میاندازه به تنبون آدم. حفظ تعادل در عین نامتعادل بودن، کلا کار شیطنت آمیزیه و حس ماجرا جویانهای رو همراه داره. دقیقاً جنسش مثل شیطنت سر خوردن بچه مدرسهایها رو سطوح یخزدهی خیابونهاست.
وقتی که حالات مختلف اسکی بازی رو مرور میکنم به یه اصل خیلی ساده میرسم که خیلیها در سرخوردنهای ناگهانی خیابونی رعایتش نمیکنن و اون، همجهت کردن وزن با سمت و سوی سرخوردنه. در این حالته که میشه وضعیت رو تا حدود خوبی کنترل کرد.
اگه دقت کنین وقتهایی که یخبندانه و مردم با احتیاط روی سطوح یخزده راه میرن، وقتی که تعادلشون رو از دست میدن ناخودآگاه وزن بدنشون رو به جهت مخالف سرخوردن میاندازن به این امید که جلوی سرخوردنشون رو بگیرن، اما با این کار عملاً با ضرب بیشتری زمین میخورن و چه بسا که آسیب شدیدتری هم ببینن.
یادم میآد چند سال پیش، یه بار یه کفش بدون عاج پام بود و داشتم توی پیاده رو راه میرفتم که رسیدم به سطحی یخزده و تر و تمیز که شیب کمی هم به طرف جوی آب داشت و سه متری هم وسعت. آروم آروم شروع کردم راه رفتن که یه دفعه سر خوردنم آغازید. سریع تعادلم رو حفظ کردم و اجازه دادم که وجود مبارکم یه سرخوردگی کلاسیک رو تجربه کنه. نزدیک جو که رسیدم زانوم رو کمی خم کردم و به محض رسیدن به لب جو، پریدم اون ور 🙂 معترفم که با انجام موفقیت آمیز این عملیات ژانگولر فی البداهه، احساس غرور و پیروزی میکردم 😛
یکشنبهیی که به مناسبت عید قربان تعطیل بود، برای من و خدایار روز افتتاحیهی بازیهای زمستانی امسال محسوب میشد. حالا ببینم امسال چهقدر پا میده که بریم اسکی. البته مد نظر است که در اولین فرصت بعد از اولین بارش مناسب برف، یه برنامهی برفبازی با بچههای فلیکر بذاریم که صد البته اون هم جزوی از این بازیهای زمستانی است 🙂
۲۲ دی ۱۳۸۵ | روزنوشت |
این که میبینید مدتی سایتمان میگفت به دپارتمان بیلینگ/ساپورت و این برنامهها سر بزنید اصلاً بیربط نبود به شما! حالا چه ربطی به شما دارد؟ میگویم الان. اصولاً آبرو، پیش اشخاص دوم به بالا است که ریختنی است و گر نه گیرم که شب هنگام، دمدمای خوابیدن، ناغافل بوی نامتعارفی از خودتان ول بدهید زیر پتو. با پتو و شکم خود که رودربایستی ندارید. میماند اخوی شما (مثلا) که سربزنگاه سر و کلهاش پیدا میشود تا یک کوفتی را که یادش رفته، بردارد و برود.
البته لنگ در هوایی سایت حقیر ابدا ناشی از بو و امثال آن نیست. مربوط به پول است. پول که ندهی همین میشود. آبرویت را پیش ملت میبرند که پول نداده این بیچارهی مفلوک. اقلا نمیکنند یک ایمیلی یواشکی در کنند که اوهوی! بیا پول وده؛ و به جای آن سیاه نامهی روی سایت، محترمانه مینوشتند که مثلا این سایت به دلایلی قابل نمایش نیست فعلا و از این حرفها. حالا همهی عالم و آدم باید بدانند ما پول ندادیم؟ من نمیدانم که در این بیآبرو کردن ملت چه لذتی نهفته است که از بیل کلینتون گرفته تا همچو منی را دامنگیر میشود…
مایی که به فیض ایرانی بودن مشمولیم و دستمان از هرگونه تجارت برقیه با ممالک راقیه علی الخصوص آمریکای خون مردم بمک، کوتاه، ناچار باید هر بار آویزان این و آن باشیم که دستی بکشند به سر ما و اجازه دهند از کارتهای اعتباریشان استفاده کنیم؛ این بار اشکال از کارت اعتباری مورد استفاده بود…
و اما این اشکال چه بود که این چنین کرد با ما؟ بروید از رئیسجمهور محترم بپرسید. گویا پسوند لافهای اتمیک ایشان، آن بانک قبرسی که نه سر پیاز است و نه ته پیاز، واسط بانک ملی است و سیستمهای جهانی، خودش را خواسته چس کند حضور اعاظم فرنگ که ما هم بله و اینها و فلان کرده وسط معاملات مالی مای بدبخت. اینها گفتم تا بدانید که بوی فیض معجزهی هزارهی سوم تا به چه پایه نافذ است که حتی این جزییترین مسأله از شخصیترین مسایل را مشمول حال خود میکند. الحق و الانصاف که بد معجزهای است این بو…
بماند…
همچنان که میدانید، ما اصولا دستمان زیاد به نوشتن نمیرود. اگر این بلا هم نازل نمیشد، بعید میدانم در این مدت چیز جدیدی میگذاشتیم این جا. به هر ترتیب خدا را سپاس میگوییم که باز این در گشود و حقیر را به همصحبتی دوستان، فرصتی دوباره بخشید 🙂
و من الله التوفیق و علیه التکلان…
۳ دی ۱۳۸۵ | بازی, خاطرات |
حقیقت آن است که حقیر در کمال ساده دلی خوشمان آمد از این یلدابازی. شیطنتی دارد در کنهاش وصف ناشدنی. این که بی صرف هیچ انرژی فضولانهای از زبان خود افراد اسرار هویدا شود، حداقل برای ما شیرین است. نمیدانم ایدهاش از کجا آمده، به هر ترتیب، هر کس که بنیانگذارش بودش، خدایش قرین رحمت کناد از این بساط شنگولانهای که نهاده.
بدیاش آن است که اگر گول بخوری و چشم و گوش بسته تمام پتهی خود را روی آب بریزی، آثارش حالا حالاها دامنگیر آدم میشود. لذا جای ریسکی هم نمیبینیم این بین که حالا بخواهیم قلل رفیع سوتیهامان را فهرست کنیم برای دوستان 🙂
ممنون از ساناز عزیز، جادی عزیز و دوست نادیده جناب تلفنچی و کلیهی عزیزانی که ممکن است دعوت کرده باشند و حقیر متوجه نشده باشم.
مستحضر به حضور دوستان هستیم که پیش از این اصولاً جزو بچهمثبتها بودهایم و چه بسا که همچنان بمانیم، لذا متأسفانه کارنامهی درخشانی هم در این باب برای ارایه نداریم جز همین چند موردی که به عرض میرسانیم:
ـ چند سال پیش یک ساعتی سر چهار راه ایستادیم و شیشهی ماشینها را پاک کردیم.
ـ سال سوم دبیرستان ما را بردند جنگلهای سیسنگان، اردو. همان شب اول از دستمان در رفت و زدیم دو تا چادر با تمام وسایل داخلش را آتش زدیم. بعدها خبر به اقصی نقاط سمپاد رسید و آنجا بود که دکتر اژهای و بسیاری از متعلقین سمپاد اسم تابلوی ما را یاد گرفتند. در خاطرم هست نزدیک به پنج شش سال بعد از آن رفته بودم شرکتی که یکی از ایشان هم آنجا بود. خودم را که معرفی کردم گفت: تو همونی نیستی که دو تا چادر رو آتیش زدی…
ـ در دورهی دبیرستان از جرگهی خورگان بسکتبال بودم. اصلاً نافم را به این توپ و حلقهی لامذهب گره زده بودند انگار. از معدود کسانی هم بودم که روی هر دو حلقه ـ که ارتفاعشان متفاوت بود ـ اسبک میزدم. بعد از سالها اینجا اعتراف میکنم عشقم این بود که حلقهها را هنگام اسبک زدن بکنم! به یاد ندارم در مجموع چند حلقه کندم ولی سه تایش را علی الحساب در خاطراتم ثبت هست. مشکلم نسبت وزن به قدم بود که توانایی بیشتر کندن را از من سلب میکرد، پنجاه و پنج به صد و هشتاد!
آن اواخر هم که به مدد میلههای ضخیم و جوشهای خفن، سیستم به پایداری رسیده بود، چارهای جز این ندیدیم که جهت رفع عقدههای خرابکارانه، هنگام زدن اسبک کاری کنیم که انرژیمان تلف کندن نشود بلکه مجموعهی تخته را حول محورش بچرخانیم. گمانم تقریباً دوسال آخر تختهی نزدیک به زمین فوتبال کلا زاویه دار بود نسبت به زمین بازی.
ـ اولین روزی که در محضر حضرت خدایار اسکی یاد گرفتم، دردناک روزی بود. در پیست مبتدی شمشک طبق دستور، مرتب پله میکردیم و میرفتیم تا یک جایی بالا و سر میخوردیم میآمدیم پایین. طبیعاتا به عنوان یک نوآموز بلد نبودیم اسکی را کنترل کنیم و بعد از آغاز سر خوردگی، فقط شانس و اقبال بود که میتوانست سایر مبتدیان مشغول را از تیررسمان وارهاند.
همزمان یکی از مربیها آنجا پنج تا شاگرد نوجوان داشت و پایین پیست، در موضع راست، آموزششان میداد. بندگان خدا که شروع کردند، همان ابتدا سه تا از شاگردانش را فرستادیم هوا. اصلاً نفهمیدیم قصه چه بود که هر کاری میکردیم راست و حسینی میرفتیم طرف آنها. انصافاً آقای مربی خیلی صبوری کرد و چیزی به ما نگفت.
آمدیم دوباره بالا که سر بخوریم خیر سرمان، پیش از سر خوردن نگاهی انداختیم پایین، دیدیم آنها بساط جمع کردند و رفتند طرف دیگر پیست تا بلکه مصون باشند از ما. توی دلمان گفتیم که الحمد لله و المنه، این بار دیگر سوتی نمیدهیم. چشمتان روز بد نبیند که باز سر خوردیم طرف آنها و آن دوتایی که نزده بودیم، یکجا شلیکشان کردیم…
گمانم شنیدن خاطرات خدایار، کاوه، کامران، ریرا، داش سعید و فرزام هم موجبات فرح خاطر را فراهم آورند.
البته اگر افتخار دهند و حال و حوصلهاش را داشته باشند ؛)
۲۹ آذر ۱۳۸۵ | اجتماعی |
حقیقت اینه که بیشتر ما ایرانی جماعت عادت داریم به جای رک و راست حرف زدن، چشم نازک کنیم، ابرو بیاییم، لب و لوچه کج کنیم، قهر کنیم یا اگه زبونم لال حرفمون هم اومد، زیر صد جور کنایه و استعاره و تشبیه و خلاصه انواع صناعات ادبی، بپوشونیمش که مبادا طرفمون تالاپی به اصل منظورمون پی ببره.
این یکی از اون آموزههای ناخواستهیی هست که به هر دلیل توی لایههای مختلف مردممون دیده میشه و به نظرم، کل جامعه، هزینهی سنگینی رو از بابت اون چه مادی و چه معنوی، پرداخت میکنه. شاید یه دلیلش ترس بیجای ما از سرزنش شدن باشه، شاید هم ترس از با واقعیت مواجه شدن. هر چه که هست، ظاهراً که چیز خوبی نیست.
دیدهام که خیلی از مشکلات خانوادگی، روابط دوستی و حتی مسایل کاری، ریشهشون ناشی از این نوع برخوردها بوده. چنین رویکردی هیچ ربطی هم به میزان تحصیلات و طبقهی اجتماعی و از این دستهبندیها نداره. شاید بشه گفت که در این طرف طیف در کل کمی اوضاع بهتره ولی به نظرم اصل مسأله همچنان پابرجاست. در همین پژوهشگاه صنعت نفت، از مستخدمها و آبدارچیهایش بگیر تا مدیران ارشد و دکترها.
وقتی به خودم به عنوان یکی از تربیتیافتههای این جامعه نگاه میکنم میبینم که ضررهای این آموزه، متوجه من هم بوده و خیلی خیلی هزینه کردم تا بتونم این نقطه ضعف ـ و البته خیلی نقاط ضعف دیگه ـ رو بشناسم و نهایتاً تعدیل یا حذفش کنم. این هزینهها گاه مشخصاً مادی بودن و گاه به قیمت لطمه دیدن یک رابطهی دوستانه یا عاطفی تموم شدن.
نمیشه خیلی انقلابی جلوی کسانی که این شیوهی حل مسأله براشون نهادینه شده ایستاد و چه بسا که اگه چنین بشه، ممکن نتایج فجیعتری عاید آدم بشه. همواره این موضوع رو به عنوان یه واقعیت پذیرفتم و سعی کردم که بدون قضاوت، بلکه به عنوان چیزی که هست باهاش مواجه بشم. خاصیت این رویکرد اینه که اگه ضرری هم متوجه آدم بشه، از شدتش کاسته میشه. خود این کار هم، مهارت میخواد، تجربه لازم داره و اقتضای اونها هم متأسفانه یا خوشبختانه هزینه کردنه.
حالا فرض کنید ترکیب شلم شوربایی رو که از این قابلیت بالفعل امثال من ایجاد میشه کرد، در کنار هزاران و هزار مشکل دیگهی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و…
۲۰ آذر ۱۳۸۵ | آموزه |
این شاید یه واقعیت تلخ باشه که جهانبینی که الان دارم حاصل یه سری اتفاقه؛ ولی تلخ یا شیرین، اون چه که الان به عنوان جهانبینی داره به زندگیام قالب میده برای من خیلی ارزشمنده و توی این چند سال اخیر تونستم با اتکای به اون درک درستتری از حقایق و وقایع جاری در مسیر زندگی داشته باشم و با آرامش و اطمینان بیشتری حرکت کنم.
به جرأت میتونم بگم که این موضوع ارزشمندترین چیزیه که تا حالا به دست آوردم. خدا رو شکر میکنم که من رو به این فرصت آگاه کرد، از بابت وقت و هزینههایی که براش گذاشتم بسیار خشنودم و امیدوارم تا حدی که بتونم هم کاملترش کنم.
به نظرم داشتن یه نوع درک کلی از جهان هستی، از اجزای اصلی اون، از مکانیزمهای کلی اون در حد توان درک هر کسی، میتونه این کمک رو به آدم بکنه که چارچوبهای همهی کارهاش رو اعم از به ظاهر جزییترین کارها تا کلیترینشون مثل تصمیمگیریهای مهم برای زندگی فردی، جهت بده.
گفتم که جهانبینیام حاصل یه سری اتفاقه. حلقهی آغازین این اتفاقها از جایی شروع شد که در معیت یکی از نزدیکان، خدمت بندهای از بندگان خدا رسیدم که اصطلاحاً روشن بین بودن. ایشون کلاسی داشتن که یه شیوهی خاص از علوم ذهنی رو تدریس میکردن. سر صحبت که با ایشون باز شد، حضورشون گفتم که پیش از این هیچ برخوردی با این علوم نداشتم و اصولاً درکی هم از اونها ندارم.
ایشون به من گفتن که چشمهام رو ببندم. بعد از مدتی وقتی که اجازه دادن که چشمهام رو باز کنم شروع کردن مطالبی رو در مورد من گفتن. آنچنان درست و دقیق بودن که در حین توضیح دادنشون، میخکوب شده بودم. خوب چنین پدیدهای با ذهن و منطق ریاضی من هیچ تطابق و توجیهی نداشت. بیشتر از اون که برام جالب باشه، سردرگم شده بودم. نمیتونستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده که کسی که هیچگاه من رو پیش از این ندیده و هیچگونه اطلاعاتی در مورد من نداشته، اینچنین با دقت و ظرافتی که بعضیهاشون رو فقط و فقط خودم درک میکردم، بتونه در موردم حرف بزنه و از من شناخت پیدا کنه، اون هم ظرف چند دقیقه.
حرفهاشون که تموم شد، از ایشون خواستم که با توجه به نکاتی که دیدن، نصیحت و پندی به من بدن ـ که بعدها متوجه شدم این درستترین کاری بود که میتونستم در برابر موضوع انجام بدم. ایشون هم این گونه نصیحتم کردن که زندگی فقط کار نیست. یه قسمت مهم زندگی، خود آدمه. آدم باید واسهی خودش هم وقت بذاره و تلاش کنه که تواناییهای درونی خودش رو بشناسه و جلا بده…
و این دقیقاً همون کاریه که اغلب ماها نمیکنیم و یا اگه به فکرش باشیم، مقطعی و ناپایداره…
مجموعهی اتفاقها و حرفهای اون چند دقیقه، تا به حال، از جملهی تأثیرگذارترین وقایع زندگی من بود. موجی در زندگی من ایجاد کرد که هر چند دو سه سالی باعث شد که به ظاهر از لحاظ حرفهای و مالی ضربه بخورم ولی در نهایت، آرامش درونی حاصل از اون دوره، خیلی خیلی بیشتر از سختیهاش برای من منفعت داشت…
۱۳ آذر ۱۳۸۵ | خاطرات, موسیقی |
دوست میداشتهام همیشه آواهایی که انگار در کنهشان نشانی است از سپاسگزاری، از ستایش پروردگار. این چنین احساسی را تا حدودی زیاد، در موسیقی سنتی یافته بودم. قطعاتی مثل راز و نیاز علیزاده، مجموعهی نینوا، تک نوازیهای سهتار عبادی، بسیاری از قطعات سماعی ناظری، برخی آوازهای شجریان ـ به طور خاص همایون مثنوی ـ و دهها و دهها از این دست. بعدها هم که با موسیقی کلاسیک آشنا شدم، شاید قویتر، همین احساس متجلی شد. آن چه که مشخصاً اکنون در ذهن دارم، کارهای آلبنونی است. یاد دارم دست بر قضا قطعاتی از یک گروه کر ایتالیایی که همه کشیش بودند و کلیسایی میخواندند، دستم رسید. با این که کوتاه بودند ولی از شنیدنشان سیر نمیشدم، هر چند که از کلامشان نیز هیچ نمیفهمیدم.
شنبهای که گذشت، سعادت داشتم تجدید میثاقی کنم با این احساس کمرنگ شده. در معیت دوستان، رفتیم کنسرت گروه کر نوری، اجرای مس روسینی. پس از مدتها آنجا بود که برای ساعاتی ذهن مغشوشم آرمید. سرشار شدم از آن آرامش رؤیایی و دوباره آن احساس رهایی را دوره کردم…
در میان این همه شاعری و عاشقی و آرامش، اما چند نکتهای بود که هم بساط شیطنت و در عین حال اعصاب خردی ما را فراهم کرده بود؛ همهی آن نکات هم برخاسته از مهمانان ردیف عقبی ما. پیش از شروع کنسرت، گلاویژ، متذکر شد که بوی بخارات معدهی آقایان همسایه آتشزاست. موضوع آن قدر جدی بود که علی رغم سینوزیت شدید، بنده نیز متوجه شدم. البته کاش قضیه به همین جا ختم میشد. آقای رهبر کنسرت که تشریف آوردند، میان تشویق حاضرین، سوژههای عزیز شروع کردند به سوت زدنهای نافرم و گفتن جملاتی از جنس “جمالتو” و “جیگرتو”! حالا این فرمایشها در همهمهی دست زدنها گم شد، ضایع قضیه، بعد از یک دقیقه سکوت بود که تا دست رهبر کنسرت بالا رفت برای شروع، یکی از ایشان سوتی ول داد از خودش، ول دادنی و تقریباً تمام سالن برگشت و به حوزهی استقرار ما نگاه کرد. پیش خودمان گفتیم که خدا به خیر کناد تا آخر کنسرت دعوایی پیش نیاید با این ضایع بازیهایی که درآورده بودند. در میان کنسرت هم که مرتب فک میزدند و پچپچ میکردند. آخر کنسرت که ملت اختیار از کف داده بودند و دست مستانه میزدند برای گروه کر، آقایان همسایه هم داد عیش ستاندند از آن هیر و بیر و هر چه خواستند سوت زدند و هر پرتی که دوست داشتند، گفتند و حقیقت امر این بود که حقیر داشتم از خنده میترکیدم! خیلی دوست داشتم آخر قصه، برگردم و یک دل سیر نگاهشان کنم ببینم که چه تریپیها هستند آنها اما ظاهراً زرنگتر از این حرفها بودند دوستان و پیش از اتمام کنسرت فلنگ را بسته بودند.
تمام قضایا یک طرف، این هم یک طرف که تا صبح داشتیم تنور و باس میخواندیم در خواب…