این گزاره از بیخ غلط است. وقاحت، حماقت، بلاهت و هر چیزِ نکوهیدهی ناجور حد ندارد و آیینهی تمام عیار اینها، مجموع در … (بعضی چیزها).
دوشنبهای ـ عید قربان ـ منزل بودم و سرم به کاری گرم که در خاطرم نیست چه بود. پریسا (بعضی چیزها) را مهمان سکوتِ عیدمان کرد. ناخواسته میشنیدم رشحاتش را که از تلویزیون میتراوید.
بخشی از سریالی بود به نام «از یاد رفته». گذشت و گذشت تا یک جایی از فیلم «فروتن» هم صحبت «شریفی نیا» شده بود و هر دو به کرسیشعر گفتن مشغول. این که میگویم کرسیشعر دقیقا منظورم همان است: کرسیشعر.
دنبال نمیکردم داستان را اما یک چیزی آن وسط گوشم را تیز کرد و به زور سرم را چرخاند به صفحهی تلویزیون. در بینابین آن همه جملهی بیربط و مضحک، نوای ساز میآمد، سنتور. نوایی، مضرابی، ضرباهنگی که اگر شنیده باشیاش امکان ندارد چند لحظه مبهوت نمانی، نایستی و دوره نکنی خاطرهها و تنهاییها و آرامشهایی که با آن داشتهای. مضراب مرحوم مشکاتیان بود. آلبوم بر آستان جانان…
و تمام شیرینی آن یک لحظه حیرتام دیری نپایید که تلخ شد. از صدای آسمانی شجریان خبری نبود! فقط قطعات تکه پاره شدهای بود که پخش میشد در پشت اراجیفِ آب آلبالویی فروتن و شریفی نیا. دیگر حرفهایشان گم بود و به گوشم نمیآمد. با دقت سنتورِ مشکاتیان را دنبال میکردم و با خودم میگفتم الان شجریان این را میخواند؛ و نخواند! الان باید آن را بخواند؛ و نخواند!
در آن لحظه… در آن لحظهی تلخ… چگونه بگویم که چه احساسی داشتم…
آنها منِ بیننده را، منِ ایرانی را، منِ ـ نسبتا ـ مسلمان را بلند بلند مسخره کردند. من را و تمام مردم را مسخره کردند. و به ریشِ من ـ ما ـ خندیدند و بلند بلند گفتند که حقتان همین است و هیچ گهی هم نمیتوانید بخورید.
آنها نه تنها ما را بیشعور فرض کردند و میکنند که حتی هنر را و هنرمندان زنده و مرده را مسخره کردند.
آنها راستی و صداقت را مسخره کردند، میکنند و خواهند کرد.
…
سوالی دارم از دستاندرکاران سازندهی فیلم اعم از (بعضی چیزها). فرض میکنیم که شمای هنرمندِ فیلمساز، آن قطعه را ابتدا کامل گذاشته بودید که بعدا به شما گیر دادند که صدای شجریان ممنوع! یعنی آن قدر شعورتان نمیرسید برای آن که یک قطعهی هنری مثله نشود، حرف و حدیثی هم بعدا پیش نیاید، بروید یک قطعهی سنتور نوازی سولو پیدا کنید و بگذارید روی فیلم؟ این قدر هم زحمت بیرون کشیدن صدای شجریان هم به دوشتان نمیافتاد؟
چیزی غیر از عمد و دشمنی و تحقیر در این ترکیب نمیبینم: (بعضی چیزها)، کرسیشعر، شریفی نیا، حذف صدای شجریان و مثله کردن یک قطعهی هنری که اگر نگوییم بهترین، قطعا میتوانیم بگوییم از بهترینها و جاودانهترینها است.
بله! به ریشمان بلند بلند خندیدند، میخندند، خواهند خندید…
نزدیک به چهار سالی هست حالا که در رستهی آمریکاییسوارها دستهبندی میشوم. تعریف بهتر و درستتری از موجودی به نام ماشین دارم. در این مدت، هر روز هم که گذشته راضیتر بودهام از داشتنش.
با کودکِ درونم که خلوت میکنم و شروع میکنیم رویاپردازی، به ایشان عرض میکنم اگر پولدار بودم، این را که نگه میداشتم، هیچ، قطعا دو تا ماشین دیگر هم میخریدم. یک کادیلاک برای مهمانی و امورِ باکلاسی، یک پونتیاک ترنزم هم برای عشق و حال و جوانی. این شورلت را هم میگذاشتم برای سفر و خرید و تأدیب ورود ممنوع آمدگان و لاییکشندگان و سبقت بیجا گیرندگان و جای پارک گشاد کردن و کوچه باز نمودن و از این جور امور روزمره.
و حالا اندر فواید ماشین آمریکایی.
عرض شود که آمریکایی سوار شدن خیلی حُسن دارد که الان به چندتایی از آنها اجمالا میپردازم.
⭕️ همانگونه که گفتم، نگاه و تعریفات را از ماشین بما هُوَ ماشین، اصلاح میکند. دیگر پراید و پژو و کلا خیلی از ماشینها برایت حکمِ حداکثر سهچرخه را پیدا میکند. کلا بچهبازی میشود این چور چیزها.
⭕️ البته تعریفات را از خیلی چیزهای دیگر هم عوض میکند. از راحتی، تصادف، احترام، ایمنی، فرهنگ رانندگی، سپر. حتی تعریفات را از افق هم عوض میکند. افق جایی نیست که آسمان و زمین به هم میرسد؛ افق جایی است که آسمان و کاپوت به هم میرسد و چه افقی شاعرانهتر از این که فرو بروی توی صندلی و چُپُق و چایی در دست، از حد فاصل کمان بالایی فرمان و داشبورد غروب خورشید را نظاره کنی.
⭕️ بزرگت میکند. دریا دلت میکند. نمیتوانم دقیقا بگویم یعنی چه ولی ترکیبی است از حوصله، ترحم و احساسِ پدرانه داشتن به باقیِ ماشینها و رانندهها. دیگر از این که کسی نافرم رانندگی کند و بد رویت بکشد، شاکی نمیشوی. احساسِ ترحم نسبت به دیگران قُل میزند در وجودت؛ و یا کلا چیزهایی شبیه به این. به موقعش هم میتوانی پدری کنی و فرزندان چموش را جای خودشان بنشانی. هر چند که ممکن است چند تا فحش و لیچار هم نصیبت شود ولی آخرش مهم است که هیچ کس هیچ غلطی نمیتواند بکند.
⭕️ احترام داری کلا. وقتی میخواهی بپیچی، همه میایستند تا کمر خم میشوند، از شدت شوق 😁 بوق میکشند تا شما اول بپیچید. حق تقدم اصولا در همه جا با شماست. چه دیگران بخواهند و چه نخواهند.
⭕️ به موقعش میتوانی به دیگران زور بگویی و از روی دیگران رد شوی. این نکته در تهران از اهم نکات و ویژگیهاست.
⭕️ میتوانی با خیال راحت تصادف کنی یا دیگران با تو تصادف کنند. و خوب! شما به جوراب چپتان هم نباشد.
⭕️ میتوانی در جایی که لازم باشد، جای پارک باز کنی؛ یا حتی کوچهای که به خاطر بد پارک کردن یک ماشینِ ابله بسته شده را باز کنی و خیرت به دیگران هم برسد.
⭕️ میتوانی ماشین در جوی افتادگان را در بیاوری؛ یا بالعکس، در جوی نیافتادگان را در جوی بیاندازی؛ که خوب! البته این آخری توصیه نمیشود بای دیفالت.
⭕️ درست است که وزنش سه برابر پراید است و مصرفش دو برابر ولی در نظر بگیرید که نصف یک پراید پول دادهای، ده برابر پراید راحتی و آسایش داری، شونصد برابر پراید ایمنی داری، هزینهی نگهداری تعمیراتش ـ اگر ماشین سالم و روی پا باشد و شما هم ماشیننگهدار ـ تقریبا برابر پراید است.
⭕️ از لحاظ سرعت در کفی حرفی زیادی برای گفتن ندارد اما در سرابالایی خفن جواب میدهد. به شخصه تجربهی سوسک کردن به طرز بسیار جدی سمند، پرشیا، دویست و شش و لوگان را داشتهام. یک بار هم به طرز راضی کنندهای یک راس آزرا را در جادهی شمال متحیر کردم. ماشین ما پنج نفر بود با صندوق عقب پر. حضرت آزرا سه نفر داشت و با سرعتی کمی بیش از سرعت ما سبقت گرفت و صدای موتورش نشان میداد که دارد جر میخورد. کلا ماشین، قدرتی است تا سرعتی.
⭕️ دوستان زیادی هستند دور و بر که کُری ماشینهاشان را میخوانند. اگر زیادی رجز خواندند، بگویید: هر وقت ماشینتان در دندهی دو، صد و ده تا پر کرد، آن وقت بیایید با هم حرف بزنیم! عموما همین کفایت میکند.
⭕️ اگر ناچار شدید جایی پارک کردید که نوشته بود «حمل با جرثقیل» خیالتان راحت است که حضراتِ نیسانِ آبیِ بالابردارِ چراغ چرخولکی، جگر نمیکنند چپ هم نگاه ماشین شما کنند. اگر هم به اشتباه نگاه چپ نمودند، باکتان نباشد، دو سه متر جلوتر میگذارند و میبوسند و میروند پیِ کارشان.
و چیزهای دیگر که فعلا یادم نیست.
جمعبندی آن که به نظرم بسیار منطقی است که آدم به جای آن که مثلا پانزده میلیون تومان پول زبان بسته را بدهد دویست و شش یا هر دوچرخهای در این رده بخرد، برود سه چهار تا شورلت نوا بخرد. یا این که یک دانه بخرد و باقی پولش را اساسا عشق و حال کند.
باور بفرمایید حقیر نیز مانند بسیاری از همین شماها تا چند سال پیش به ماشینِ آمریکایی میگفتم لگن. با خودم کنار نمیآمدم که این موجوداتِ اُوِر اِسکِیل را داخلِ ماشین جماعت حساب کنم. اصلا چه معنی داشت آن همه آهنِ مملکت که حداقل سه تا پراید ازش درمیآید بشود یک ماشین؟!
زمانی که عزم کرده بودم اولین ماشینم را ابتیاع کنم، رفقای آمریکاییباز روی مخم رژه رفتند که یک فروند بیوک بخرم. میترسیدم. شایعه زیاد شنیده بودم که چنین و چنان. آخرش هم دلم راضی نشد و آن چه داشتم و نداشتم را دادم یک رأس رنو خریدم. ماشین خوبی بود خدا بیامرز. پوستش را کندم و آخ نگفت.
همزمان با من، یکی از همان دوستان رفت و به نصف پولی که من داده بودم، یک بیوک خرید. سرمهای، سقف چرم، اتوماتیک، کولر روشن، پنجره برقی، یک کلام عروس. هر دومان هم راضی از ماشینهامان. نقطهی مشترکی داشتیم هر دو؛ دست به تصادفمان خوب بود؛ با این تفاوت که رنوی بیچارهی من مرتب در صافکاری و تعمیرگاه بود و حقیر در پی مطالباتِ خسارات؛ بالعکس، بیوک گوگولی ایشان همیشه زیر پایش بود و خودشان هم در حال خسارت دادن به این و آن.
خلاصه این که سالها گذشت، آخرین تصادف هم در خدمت خدابیامرز ماندم تا با هم چپ کنیم و مجبور شوم تصادفی بفروشمش. همان موقع که داشتم میفروختمش آن یکی دوستم با بیوکش تمام ایران را میگشت و حق سفر و مسافرت را کف دستشان میگذاشت.
و اما در یکی از روزهای خوب خدا که نمیدانم کی بود، یکی از حلقهی آن دوستان که عرض شد کوچولویش را آورده بود محل کار. یک فروند کادیلاک فلیت وود ۷۴. زردِ خوشرنگ که به نخودی میزد و تا دلت بخواهد دراااااز.
ماشینم را که کنارش پارک کرده بودم احساس سوسکیت میکردم کلا. این احساس سوسکیت البته مزمن ماند تا مدتها.
در آن روز حضرت باری تعالی خواست و پرتویی از هدایتش بتابد به دل گمراه ما.
گمان کنم دو ساعتی وقت گذاشت بامداد عزیز و ماشینش را پرزنت کرد و هی گفت و هی گفت و هی گفت و ما هم هی متحیر و متحیر و متحیر ماندیم.
از آن روز به بعد تعریف ماشین برایم عوض شد. چند باری هم پشت ماشین این و آن نشستیم و میخش محکم شد در وجودمان. دیگر ماشین آمریکایی که میدیدم برایم احترام داشت. بیشتر از خودش، رانندهاش.
یکی دو سالی بیماشین بودم و کک افتاده به تنبانم هر روز بیشتر میخاراند، ناکس. دست آخر دل به دریا زدم و ضمن گرفتم تأییدات اولیه از رئیس، بعد از نه ماه گشتن و دعا خواندن و خواب دیدن و شانسِ آوردنِ عجیب، ما هم صاحب یک شورلت نوا شدیم ☺️
این نوشته، دومی هم دارد؛ اندر فواید ماشین آمریکایی
میشناسم خیلیها را که دوست دارند سیر بخورند اما از عواقبش میترسند. حق دارند خوب؛ هر طور حساب کنید عواقب دارد، این که سرِ شام، مبسوط سیر بخورید و تا صبح توی صورت عیال، آروق با طعمِ سیر بزنید. مبتلا به خر و پف هم که باشید دیگر نور علی نور است. تازه فردایش هم گرفتارید به لعن و پیف پیف و اَه اَه دوست و رفیق و همکار.
سیر خوردن دو بخش قلمبه دارد: اول فوایدش و دوم لذایذش خاصه در لمباندن.
خیلی سخت است که آدم باقلا قاتوق، میرزا قاسمی، قورمه سبزی مامانپز جلوی رویش باشد و سیر نخورد. اصلا نمیشود. بیمعنی است. مضحک است. خریت است. ولی همانگونه که عرض شد، این لذت، یک سری ذلت هم در پی دارد که مردش باشی، پای لرزش هم مینشینی. از این بخشِ لذتِ لمباندن که فاکتور بگیریم و فوکوس نماییم روی فواید، میشود حالا یک چیزهایی گفت در این باب که سیر بخوری و ذلت نکشی.
بگذارید یک چیزی یادتان بدهم که عصارهی سالها تجربهی سیرخواری است. دلیل اصلیِ بویِ سیر، آبِ سیر است. بنابر این هر شیوهای که به گونهای باعث شود سیر آب بیاندازد و بچسبد به دهان، دندان، حلق، مری، معده، رودهی کوچک، رودهی بزرگ و الی آخر، همان آش است و همان کاسه. این هم شایعهای بیش نیست که اگر سیر را رنده کنید توی ماست و بخورید مسأله حل است. اتفاقا چون حسابی سیر آب میاندازد، حسابی هم بو میاندازد. پس چه کنیم؟
یکی دو حب سیر را پوست بکنید، شیک. هر حب را بسته به اندازه، پنج الی هفت اسلایس کنید (هر تعداد که میطلبد). اگر احساس کردید که اسلایسها بزرگتر از حلق مبارک است، آنها را هم کوچکتر نمایید. اسلایسها را کمی زیر آب بشورید تا همان یک ذره آبی که انداخته برود. یک لیوان آب آماده کنید. اسلایسهای شسته شده را در یک قاشق بریزید و در دهان بگذارید و بلافاصله مثل این که دارید قرص میخورید همه را همراه با آب، تالاپی قورت دهید 🙂
یک هفته هر روز پیش از شام این کار بکنید. به طرز مشخصی احساس خواهید کرد که یک اتفاقهای خوبی توی بدنتان در حال وقوع است 🙂
فیلمها هر قدر هم که بد باشند و بعدش احساس تهوع و بطالت دستت میدهد، وقتی که دیدیشان یعنی باید میدیدیشان؛ یعنی نکتهای، پیامی داشته برای تو که باید پیدایش میکردی، ولو به قیمت آن احساس ناخوب. کمِ کماش این است که یادبگیری که آمارشان را از پیش بگیری.
فیلمهای خوب هم که جای خود دارند. کمِ کماش تذکر و مروری است برای بخشی از آن زیباییها، احساسها و چیزهای خوبی که داریمشان اما قدرشان نمیدانیم و ارجشان نمینهیم.
فیلم «Into the Wild» برای من یک فیلم خوب است. از قریب به یک سال پیش که این فیلم را دیدم، صحنهای، جملهای از فیلم هست که بارها و بارها مرورش کردهام و یقین دارم که برای من، این نکته، همان مهمترین درسی بوده که باید آن جا تکرار میشد، مرور میشد، تذکر داده میشد.
داستان فیلم بر اساس زندگی نامه شخصی است به نام «Christopher Johnson McCandless». خلاصه و مفید آن که ـ البته بر اساس درک شخصی خودم از فیلم ـ او شادی و لذت از زندگیاش را در تنهاییاش و با طبیعت بودن جستجو میکند و در نهایت هم در تنهایی و در دل طبیعت میمیرد.
اواخر فیلم وقتی «کریس» لحظههای پایانی عمرش را طی میکند، کتاب همیشگیاش (؟) را باز میکند و این جمله را میخواند:
گرگ و میش دمِ غروب بود که تازه رسیدم بندر عباس. مناقصه باخته و اعصاب خرد و خسته از دو ساعت و نیم ایستادن در صفِ قایقهای قشم به بندر. شرجی و گرمی هوا احساس چندش آور و سنگینی کت پوشیدن را دو چندان میکرد. برای طبع گرماییام کنایه که نه؛ خود جهنم بود آن وضعیت. جنبش موزیانهی دانههای عرق در مسیرهای پیشبینی نشده، از فرق سر و شقیقهها تا زیر چانه و توی یقه، فکرِ سگ دو زدنهای بعدی توی فرودگاه برای بلیتِ برگشت را خودِ کابوس میکرد. مانده بود فقط حضرات مرغان هوا به سرمان پیپی کنند که از بخت بد، این سعادت نصیبمان نشد؛ که اگر میشد یک عمر خاطره میساخت برای ما از آن شب؛ اما خدا خواست که این خاطرهی عمری، گونهای دیگر رقم بخورد برای ما.
ایستاده بودم منتظر ماشین به قصد فرودگاه که نوای رقصِ سماع آقای موبایل بلند شد. شماره ناشناس بود. با اکراه برداشتم. صدایِ گرمِ آقای ناشناس دیری نپایید که شناس شد؛ رضا خان امیر 🙂
واقعا غیرِ منتظره بود و بسیار خوشحال کننده. کلی انرژی مثبت گرفتم که در آن بلبشویی که عرض شد، دوستی بعد از این همه سال هوای فقیر فقرا کرده بود و ما را از تنهایی رهانید.
حالا اینها که گفتم خواستم به جای بامزهی داستان برسم که آغازش میشود همین تماس. فرمودند که آقا جان! رفیقی از بچههای سال بالایی مدرسه، آقا صادق خان قریشی، بابا شده؛ دوقلو و پسر.
گوش میکردم و سعی داشتم ارتباطی برقرار کنم بینِ تماس رضا امیر و بچههای دو قلوی جناب قریشی و بندهی سراپا تقصیر. با تعجب گفتم: خوب؟!
ادامه دادند که: میخواهند اسمشان را بگذارند: آرشام و لیشام!!!
و این جا بود که بالاخره افتاد و نیشمان باز شد 🙂
و ادامه دادند که: رفتهاند ثبت احوال و وقتی اسم را گفتند، پاسخ شنیدند: آخه لیشام هم شد اسم؟! برو سند بیاور! آقا صادق هم گفتند که سند چیه؟ میرم زندهاش رو مییارم! (یا چیزی شبیه به این)
خلاصه آن که قرار شد که وقتی رسیدم تهران ایشان با من تماس بگیرند و کمک کنم که مسأله حل شود.
سرتان را درد ندهم. آخر الامر اسکنِ شناسنامه و کارتِ ملیام را فرستادم برای آقا صادق و نهایتا تیرِ آخرِ ترکش که حسب ظاهر همین هم کارساز شد:
دعوا کردنها و دل و قلوه درآوردنها و گیس کشیدنهای کاری، دانشی است که سهم هر حلقهای از همکاران نمیشود؛ این که همهی اینها اتفاق بیفتد و باز بعد از سالها، همچنان بهترین دوستان باشید برای هم. باور دارم که توسعهی این دانش، کارِ هر جمعی نیست. کافی نیست که فقط عالم و عاملِ کار باشی. بی دلسوزی نمیشود؛ بی همدلی و همراهی نمیشود؛ بی گذشت نمیشود…
این اعاظم صاحب اعتبار که میبینید بخشی از آن حلقهی همکاراناند که گفتم. به طرفه العینی ۱۲ سال گذشت از آن موعد که کار را بهانه کردیم و دور هم گردآمدیم. در حساب سن و سال ما، عمری است برای خودش. اعتبار ـ تو بخوان شکم ـ هم به قول یکی از همین رفقا، چیزی نیست جز حاصل انباشت دانش که از بخت بد، قرعهی فالِ منِ بیچاره این چنین شد که شدیم بی اعتبارترینِ ایشان، ظاهرا.
چشم خمار و چشمانداز ارتفاعات لشگرک مجملی است از حدیثِ مفصلِ یکی از دایی باقر خورانهایی که رفقا هماهنگ فرمودند؛ حالا این حدیثِ مفصل چیست فعلا بماند تا شاید سالها بعد گفته آید در حدیث دیگران 🙂
محل حادثه: جادهی فشم
زمان وقوع: یکشنبهی هفتهی پیش، بیستم شهریور
حادثهدیدگان از راست به چپ: علیرضا کاظمپور، هادی نیلفروشان، جواد حکیمزاده، بنده، فرزان نیکپور، حامد کمالی، صادق پیمانخواه؛ جای باقی دوستان هم سبز 🙂
اخوی میگفت که: اگر ما هم آن زمان بودیم و دو تا از این چاووشها را میشنیدیم، اختیار از کف میدادیم و میریختیم در خیابانها…
و صد البته درست میگفت اخوی؛ شعرها، حرفِ دلِ مردم؛ آهنگسازیها، رنگ و بوی شور و حماسه؛ نوازندگیها و آوازها برخاستهی دلهای خون و فریادها؛ نوید آزادی و رهایی، موج میزند در چاووشها. همدلی، میجوشد از هر اثر. این را میشود شنید؛ خواند از حسِ جاری قطعات؛ و از مهمترین نکات این که اکثرِ بزرگانِ موسیقیِ سنتی شریک بودند در آفرینش این مجموعه. انصافا دیگر آثاری نیامد که در این ابعاد، ایشان یکجا گرد هم باشند. این که حالا چهها شد بعدها به آن صورت گرد هم نیامدند، جای نقد و بحث دارد.
منزل برادر بزرگترم، علیرضا فارسی بودیم چند شبِ پیش. نقلِ وضعِ مملکت بود و این خرابیهایی که دامنگیر کشور و مردم شده؛ تا آن که یک جایی از صحبت گفتم: بهتر! با این وضعیت و روندی که هست؛ هر چه خرابتر بهتر! ایشان هم مناسبخوانی فرمودند که «خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد» و یادی کردند از چاووش 2، آواز شهرام ناظری و شعر مرحوم فرخی یزدی. بی فوت وقت همان آواز را گذاشتند…
به زندان قفس، مرغِ دلم چون شاد میگردد؟
مگر روزی که از این بندِ غم آزاد میگردد
ز آزادی، جهان آباد و چرخِ کشور دارا
پس از مشروطه، با افزار استبداد میگردد (*)
تپیدنهای دلها، ناله شد، آهسته آهسته
رساتر گر شود این نالهها، فریاد میگردد
شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کجرواش تا کی
به کام این جفاجو، با همه بیداد میگردد؟ (*)
ز اشک و آه مردم، بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش، دشنهی فولاد میگردد
ز بیداد فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش
عَلمدار و عَلم، چون کاوهی حداد میگردد
علم شد در جهان فرهاد، در جانبازی شیرین
نه هر کس کوهکن شد در جهان، فرهاد میگردد (*)
دلم از این عروسی سخت میلرزد که قاسم هم
چو جنگ نینوا نزدیک شد، داماد میگردد (*)
دلم از این خرابیها بُـوَد خوش، زان که میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد، آباد میگردد
به ویرانیِ این اوضاع، هستم مطمئن، زان رو
که بنیان جفا و جور، بی بنیاد میگردد
ز شاگردی نمودن، فرخی استادِ ماهر شد
بلی، هر کس که شاگردی نمود، استاد میگردد (*)
(*) ابیاتی که ستاره دارند در آواز نیامدهاند.
پ.ن. این ابیات را عینا از نتایج جستجوی اینترنتی کپی کردهام. از اصالت همهی ابیات و ترتیب آنها مطمئن نیستم.
این چهارشنبه شب تا صبح باز بیخوابی مهمانم بود. دیگر از آن ناخواندهها نیست؛ وقتی میآید معذب نیستم؛ در دل نفرینش نمیکنم. گاه و بی گاه سری میزند و تمام انرژیام را خونآشاموار میمکد و میرود پی کارش.
مینشانمش گوشهای و میگذارم به کارش مشغول باشد؛ هر چه دوست دارد بنوشد؛ بمکد. من هم سرم را گرم میکنم به نوشتن، به خواندن، به عکس، به گودر، به ایمیل، به هر کوفتی که درد تحلیل رفتن را فراموشم دهد. گاهی هم نیم نگاهی میاندازمش و احوالی میپرسم تا مبادا کم و کسری داشته باشد. هر چه باشد، مهمان، حبیب خداست…
پنج و نیم صبح، مهمانم را بدرقه میکنم و جمع کردن بساطِ ماهیگیری را میآغازم. قرارمان با خدایار ساعت شش بود، جلوی منزل. مهمان کارش را خوب انجام داده بود آن چنان که نزدیک بود مسیج بفرستم به خدایار و قرار را کنسل کنم. یک چیزی وول خورد تهِ تهِ سرم و گفت: هم بکش! و ما نیز هم کشیدیم…
حدود ساعت هشتِ صبحِ پنجشنبه، رسیدیم میدان شهرک طالقان. مایحتاج صبحانه و ناهار خریدیم و رفتیم کنار دریاچه. کمی آن سو تر از جایی که چند باری پیش از این، رفته بودم در معیت عیال.
کَرِهی محلی، تخم مرغ محلی، نان بربری تازه. از حلق شروع میکرد به جذب شدن لامصب.
و ماهیگیری، آغازید…
خدایار کُری نخواند دق میکند. کاش فقط کُری بود. رجز هم میخواند. آخر نمیآید یکی به او بگوید که مرد حسابی! آره و ایناااا…
لذت ماهیگیری فقط به گرفتن ماهیاش نیست؛ فرآیند ماهیگیری است که مهم است و لذتبخش. همین بساط کردن، همین به آب چشم دوختن، همین به صدای باد و موجهای گاه و بیگاه دل سپردن، همین پرندهها و جانواران را دیدن، همین آرامش و در یک کلام جاری بودن زندگی را احساس کردن. بالاتر از همه، با یک دوستِ خوب نشستن و دود کردن و کرسیشعر گفتن…
واقعا تازه میکند ذهن را و زندگی را. لحظه لحظهی آن آرامش را با تمام وجودم جذب میکردم و میدیدم چگونه خستگیام، دلهرههایم میروند و رهایم میکنند؛ و انگار که نه انگار دیشب مهمان داشتهام…
ساعت سه وقتی که تمام قلابها و وزنههامان را آن چیزی که ته دریاچه بود و نمیدانیم چه بود، چنگ زد و از ما گرفت، بساط جمع کردیم که برگردیم شهر. هفت تا ماهی گرفتیم کلا. جزییات را نمیگویم که چند تایش را کداممان گرفتیم و آن چند تای دیگرش را کدام. در نهایت تصمیم گرفتیم به جای این که ببریم و بخوریمشان، آزادشان کنیم. مراسم آزادکنان به جا آمد 🙂
ساعت پنج دقیقا دَرِ منزل بودم و سه ساعتی وقت داشتم تا استراحتی کنم و مهیا شوم برای مراسم عروسی میلاد؛ اما چه استراحتی؟ تا وسایلم را دستی کشیدم و حسب عادت ـ تو بخوان اعتیاد ـ فضای مجازی را دورهای کردم، یک و نیم ساعتی گذشت؛ نیم ساعت هم به زور خوابیدم که البته فرقی نمیکرد با نخوابیدن؛ باقیاش ماند به همان مهیا شدن.
شبمان هم در معیت دوستان عزیزم، خدایار و اویس و فرزام به عروسیِ تالاری گذشت، به قاعدهی تمام عروسیها. برای میلاد و مریم عزیز، نور، عشق، رحمت و برکت را در سرتاسر زندگیشان آرزو دارم…
روز خوبی بود پنجشنبه؛ باید قدردان بود فرصتهایی را که میشود روزهای خوب داشت؛ لحظات خوب داشت. باید قدردان بود از آن چیزی که تهِ سر آدم وول میخورد و میگوید: هم بکش!
گردو بازی، یک نوع بازی قدیمی بوده که اصولا پیش نیاز هر گونه بازی ـ ولو کانتراسترایک ـ میباشد 🙂
دوستان وقتی خوب گردو بازی تمرین نکرده باشند و کری خواندنشان گوش عالم و آدم را پر کند همین میشود که امروز دیدید. این را گفتم که برخی دوستان مدعی بدانند و آگاه باشند که درست است ما کمی پا به سن گذاشتهایم ولی دلیل نمیشود حق کسانی که اسنایپر میگیرند دستشان و یک گوشه خف میکنند کف دستشان نگذاریم D:
البته حالا طوری هم نشده؛ غصه نخورید! ایشالا دفعهی بعد جبران میکنید 🙂
بنده از همین جا دست هم تیمیهای عزیزم را گرم میفشارم و به هد شات های زیبایشان افتخار میکنم 🙂
دیر یادم افتاد! کاش از آن لحظهی آن یک عکس میگرفتیم میزدیم گَلِ فیس بوک که سابقهی داستان ثبت بشه.
قابل توجه آن تیمیها! ما از الان داریم گرم میکنیم واسه روند بعد. لطفا خودتون زحمت بکشین گردوهاتون رو هم بیارین P: