۶ اسفند ۱۳۹۰ | خاطرات, روزنوشت, شکم سرایی |
دست، خیس میکند؛ برمیگردد و هجوم میبرد به خمیر؛ چنگ میزند به خمیر؛ یک طور عجیبی چنگ میزند. خودم را جای خمیر میگذارم و از نگاه شاطر، از هجوم شاطر، ترسام میگیرد…
بازیاش گرفته انگار شاطر؛ خمیر را این دست آن دست میکند که نیافتد…
روی آن سینی دستهدار و دراز میگذاردش و با دقت و تمرکز، پنجول میزند و پهناش میکند طوری که یک طرفاش آویزان باشد. پنجول که میزند، تناش میلرزد، میرقصد و لبخندم میگیرد…
سینی دستهدار را بلند میکند با آن خمیر یکوری آویزان و زارپ مجموعه را میکند توی آن سوراخ هشتی شکل مرموز. سوراخ رقص نور دار و با حرکتی ستودنی دسته را میچرخاند…
و تکرار میکند؛ و تکرار میشود…
از پستوی ناپیدای نانوایی، بازیگر جدیدی وارد صحنه شده است؛ بچه شاطری با عجله سربرمیآورد، با حجم بزرگی از خمیر که روی دستاناش ولو شده؛ به سوی تغار خیز برمیدارد و از فاصلهی سه متری خمیر را پرتاب میکند توی تغار. مهارتاش حیرتبرانگیز است…
مهارتاش به جای خود؛ حیرت ما هم به جای خود؛ اما…
اما نکتهای هست این وسط که ذهنام را مشغول میکند. تهِ تهِ ذهنام را خیلی مشغول میکند…
بالای ساعدِ آقای شاطرِ خمیر پرتاب کن، پرمو است اما پایین ساعد ـ همان بخشی که جور خمیر را میکشید ـ مو ندارد…
حالا سه تا نان سنگک داغ روی دستان زمستانیام ولو شدهاند و معصومانه مرا نگاه میکنند. عصمت نگاهشان، در هوسِ خاطرهانگیزِ چایی شیرین و کره و پنیر، قند توی دلام آب میکند و عطر دیوانهکنندهشان، خیلِ خاطرات خوش کودکی را زنده میکند…
و تهِ تهِ ذهنام همچنان خیلی مشغول است…
۲۷ بهمن ۱۳۹۰ | شادمانه |
امروز شرکتِ دوستان و اینا بودیم به قصدِ ارایهی کمی مشاوره مثلا. مَحبت فرمودند و سهمِ اینترنتِ لپتاپِ ما را هم دادند که به موازات جلسهی مشاوره، نتگشت ما هم به راه باشد. خوب! دستشان درد نکند! دَمِشان هم گرم!
کمی گذشت و یک آقای مهمانِ گویا مهم برایشان رسید و آقایان سین و نون رفتند اتاق کناری خدمت ایشان، گعده بگیرند و جلسه برقرار کنند. ما هم مشاوره را با آن یکی از دوستان، امتداد دادیم تا رسیدیم به بساط چایی و بالطبع، آنتراک. فرصت، غنیمت بود و نتگشت آغازیدیم و دیدیم که به! آقای نون آن لاین است. شیطنتمان گل کرد و مِن بابِ عرضِ ارادت، خطاباش کردیم: گو.و!
به دقیقه نکشید که آقای نون از اتاق جلسه، نیش تا بناگوش باز و سرخ و سیفیت تشریف آوردند بیرون. رنگِ رخساره و لبانِ خنداناش را که دیدیم، ما نیز عنان از کف دادیم و به مرگ، خندیدنمان گرفت.
در آن هیر و بیر که از درد دل به خود میپیچیدیم و اشکِ ذوق، جاری، شرح دادند که نوتیفیکیشن گوگل تاک، دیلینگی آمد بالا در حالی که در همان لحظه میخواستند گزارشی را روی لپتاپ به آقای مهمان نشان دهند! و به یک وضعی روی لپتاپ را برگرداندند!
پرسیدیم که: دید حالا؟
فرمودند: نه!
عرض کردیم: حیف شد 😁
دوستان سعی نمایند در شعاع ده متری بنده آنلاین نباشند که بیخودکی قلقلکمان میگیرد. خود دانید 😊
۲۴ بهمن ۱۳۹۰ | اجتماعی, ادبیات |

(اینها در واقع شش تا عکس بود، در فرآیند انتقال سایت متوجه شدم که کلا کتابها دیگر روی سایت نشر ماهی نیستند. برای همین یک عکس تالاپی با همین کیفیت داغان گذاشتم که اصل موضوع علی الحساب از دست نرود؛ بیست و نهم آبان ماه نود و نه)
این بندهی خدا را نمیشناختم. اولین بار نامش را دیشب شنیدم. اولین بار طرحهایش را دیشب دیدم؛ محمد، خسته نشست و طرحهای روی جلد کتابهای تازهشان را نشانم داد. عذر خواهی کرد از آن که دیر آمده. رفته بود سری بزند به آقای داوری که کهنسال است و وضع خوبی ندارد. با دخترش سحر زندگی میکند. طرحها را نشانم میداد و با ناراحتی تعریف میکرد که چقدر سحر مریض احوال بوده. دختر فلجی که روی ویلچر است و سی سالی هست که پدر پرستاریاش را میکند. دختری که زبان فرانسه خوب میداند و ترجمهها ثبت دارد در دفترش. یک هفته بوده که آنفلانزا گرفته بوده و کاری از پدر پیرش ساخته نبوده. با اصرار راضیاش کرده که بروند دکتر؛ و برایم از زندگیشان گفته که چهقدر در تنگا هستند؛ و من مبهوت طرحها هستم…
خیلیها میشناسندش. نیازی به معرفی من ندارد. آثارش همه جا هست. آثار مردی افتاده و سالمند با دختری شکسته و خانهای که زن ندارد. تصویرگری که به هر دلیل تصویر زندگیاش را به نقل باید شنید و دید…
از جنس بهرام داوری، سحر داوری کم نیستند میان ما که حالا با تنگناها دست و پنجه نرم میکنند و ما ـ مردممان را میگویم ـ قبول کنید که عین خیالمان نیست. عین خیالمان نیست که بالاخره اینها بخش هر چند کوچکی هستند از ما و البته بخشی اثرگذار، اثرگذار به اندازهی خودشان، به اندازهی اثرشان، هنرشان؛ و ما اثرشان را گرفتهایم و دست به دست چرخاندهایم، بهبه و چهچه گفتهایم و به یکی واژهی ساده قناعت کردهایم؛ و یادی هم نمیکنیم از خود آنها؛ از زندگیشان؛ از دردهاشان که درد ما هم هست. درد ما هم باید باشد. ما، خیلی قدرناشناسیم، خیلی…
داوریها تکرار شدهاند و خواهند شد. نمیگویم این تکرار، خاص همین مردم است اما سابقهای که ثبت است از این مردم بیش از حد پر و پیمان به نظر میرسد…
وای به فرداروزِ ما؛ وای به فرداروزِ بزرگان ما…
پ.ن. اینها را جمعه بیست و یکاُم بهمن نوشتم که به لطف تحریمهای اینترنت ملت در این چند روز، الان توانستم روی سایت بگذارماش.
۱۷ بهمن ۱۳۹۰ | خاطرات |
لطفاً نیشتان باز شود. کجکی لبخند ملیح در کنید از خودتان. قلقک ته دل نیز فراموش نشود لطفاً 🙂
البته اینها را هم نمیگفتم همین اتفاقها میافتاد، به گمانم. اصلاً ذات این موضوع که در یک جایی، یک نقطهای از کائنات، از عالم هستی، چکی کشیده شده در «وجه شبکهی جهانی اینترنت» جمیع همهی خوشیهای عالم است 🙂
مطلقاً هیچ درکی از این ندارید که چهقدر خوشحالم و احساس رهایی میکنم از به اشتراک گذاشتن این تصاویر. این چکها بخشی از خاطرات به دل ماندهی باشگاه دانشپژوهان است که سالهاست همچون یک کَکِ وظیفهشناس مقام گرفته در تنبانمان هی خاراند و خاراند و ما هم به ناچار دم برنیاوردیم. صرف قولی که آن زمان به صاحب چک داده بودیم که «فعلا» داستان وبلاگی نشود، زیپ دهانمان کشیده بود. بالاخره آدم ظرفیتی دارد. چند سال بگذرد و آن کک معروض، به تناوب بخاراند که نمیشود! زخم شد بس که خاراند. یک جایی باید دمش را گرفت و مرخصش کرد.
حالا خودت را بگذار جای آن بیچارهای که چکها را گرفته و این عبارات را خوانده. بعدش به این فکر کن که انصافاً این دوستمان چهقدر هنرمند بوده که عین همینها را نقد کرده. خداوکیلی ای ول دارد!
خوب البته در کنه این طنز، تلخیهای بسیاری هم هست که مطلقاً از حوصلهی حقیر خارج است. خودتان بسط دهید موضوع را و دور هم باشیم.
به قاعدهی این دنیا، این داستان نیز قطعاً ادامه خواهد داشت و خواهید دید که چه چکها که «در وجه شبکهی ملی اینترنت» صادر نخواهد شد 🙂
۱۴ بهمن ۱۳۹۰ | ادبیات, خاطرات, شادمانه, عزیزان |
کسانی هستند در زندگی که شنیدن اسمشان یا دیدن و شنیدن اثری از آثارشان، کلیدِ صندوقچهی هزاران هزار خاطره و احساسِ شگرفی است که در انبوهِ کدورتِ روزمرگی و اندوهِ لاجرمِ این روزگار، شادی و تازگیشان را وانهادهاند و دستمان به بازگشودنشان نمیرود. حالا هر بهانهای که نامشان را صدا بزند، شعرشان را باز بخواند، آوازشان را از نو نجوا کند، غنیمتی است که باید قدرش نهاد.
و دیشب به بهانهی زادروزم، تکرار نام یکی از آن کسان را هدیهام کردند…
و البته ساده نیست قدر نهادنش که انگار هر چه بگویی و هر کار کنی باز ته قلبت گمان میکنی که کمگذاشتهای…
تنها خیلی ساده همین را میگویم: ممنونم… ممنونم…
راستی حالا
دلت برای دیدنِ یک نمنمِ باران،
چند چشمه، چند رود، چند دریا گریه دارد؟
حوصله کن بلبلِ غمدیدهی بیباغ و آسمان
سرانجام این کلید زنگ زده نیز
شبی به یاد میآورد
که پشت این قفلِ بدقولِ خسته هم
دری هست، دیواری هست
به خدا… دریایی هست
پ.ن. کاوهی عزیز… نمیدانم از چه، حالا یا از فراموشی، شاید هم آن موقع نخواستم بنویسم، خلاصه ننوشتم که تمام خوشی این هدیه از سر زحمت و توجه تو بوده… حالا با تأخیر مینویسم… خلاصه همین
۳ بهمن ۱۳۹۰ | اجتماعی, سیاسی |
وضعیت به گونهای است که نوشتن از هر چه که تنه بزند به آگاهی، بوی سیاست میگیرد و خشتک نویسنده در معرض خطر. برای مایی که به هزار و یک دلیل، باید سرمان در آخورِ خودمان باشد، ننوشتن از اینگونه حوزهها، از بدیهیات است؛ اما یک چیزی هست که توی گلویمان گیر کرده است این چند وقت و ترسمان از غمباد گرفتن بیشتر شده؛ پس مینویسیماش علی الحساب.
این خیال خامی بیش نیست که تحریمهای پی در پی بلاد راقیهی خونِ مردم بمک، به هدف تحدید و فشار بر ایران باشد در راستای شفافسازی و شاید رهاسازی فعالیتهای هستهای. آنها میدانند، اینها هم میدانند که تحریمها فرآیندها را شاید کند نماید ولی متوقف، نه.
تحریمها به نظرم یک عملکرد بیشتر ندارد در حال حاضر، آن هم پیشآمادگی سیستمهای اقتصادی خودشان است برای یک شوک احتمالی اقتصادی بزرگتر. آقای تحریم که میآید، حضرات شرکتهایی که چنگول زده بودند به هر کجای اقتصاد ایران، خاصه انرژی و نفت ـ که بزرگترین پولها هم آنجا میچرخد ـ به تکاپو میافتند که دامنشان را جمع کنند که زیرِ لگدِ ایشان نماند، خاصه جایی که اردنگی هم محتمل است. این فرآیند زمان میبرد مدتی که جا بیافتد و بنگاههای اقتصادی به قاعدهی جدید بازی کنند و منافعشان را بهینه. بهترین کار هم ـ شاید ـ این باشد دست از بخش چنگول زده بکشند و بروند سراغ بخشهای چنگولخورِ عراق مثلا؛ یا عربستان. بازارشان را در جایی دیگر غیر از ایران جستجو کنند.
وقتی زمان کارش را انجام داد، همه چیز آماده میشود برای آن شوکِ بزرگتر. تحریم، مهمترین فانکشناش این است که ضررهای اقتصادی احتمالی را برای خود کشورهای صاحب پول و صنعت، کمینه کند؛ حداقل در مورد ایران و با وضعیت کنونی اینگونه فکر میکنم.
حالا این شوک چیست؟ به من چه که چیست 🙂 قطعات این پازل روشنتر از همیشه دارد چیده میشود و به من ربطی ابداً ندارد که الان دارد چه نوع آلاتِ جنگیِ متعلق به کدام تخمِ جنی از بخشِ تنگِ همیشه هرمزِ خلیجِ همیشه فارس عبور و مرور مینماید و در کویت و آذربایجان و ترکیه چه میگذرد. فقط همین را تکرار میکنم که بترسید از این اسراییلِ حرامزاده.
آمریکا به هر دلیل نمیخواهد که خودش آغازگر شلوغ پلوغی دیگری باشد؛ اما بدش نمیآید که حالا کمی برای دنیا وجههای پدرانه و جدید از خود نمایش دهد و برود آن گوشهای که آشوب شده، بچههای شیطان به جان هم افتاده را تأدیب کند. بدیهی است که هر قدر آن بچه سابقهی بدتری ثبت داشته باشد و سیفیت میفیتتر باشد، باید بیشتر تأدیب شود، علی الخصوص که ظن بر این باشد ته جیباش یک تیر کمان مگسی، چیزی قایم کرده ناکس. از آن حرامزاده هم که ذکرش رفت البته دلِ خونی دارد و شاید توی آن هیر و بیر و محض دل خوشک به پسگردنی، پشتدستی، انگشتی مزیناش کند.
اصلاً گور بابای اتحادیهی اروپا و سردمداران فلان فلان شدهاش که تحریم در میکنند از خودشان. روسیاهِ بدمحاسبهگر هم که نیستیم و نمیخواهیم باشیم. پس همین میماند که ما برویم تنبان خودمان را بچسبیم دو دستی و اگر خدا قبول کند قصهی ارز و سکه و طلا را هم بگذاریم به حساب موقعیتهای درخشان فعلی مملکت.
و الله اعلم
۱۷ دی ۱۳۹۰ | خاطرات, دوستان |

(برای دیدن عکسهای بیشتر، روی عکس بالا کلیک کنید)
خواب مدرسه میبینم هنوز… خوابهای نازک مدرسه. همان بچهها هستند و همان بازیها و شیطنتها. همان معلمها هستند و همان دهانصافکردنها. پانزده سال است که خواب مدرسه میبینم؛ پانزده سال…
همه هستند؛ همدورهایها؛ سالبالاییها؛ سالپایینیها؛ معلمها؛ ناظمها؛ علیآقا؛ آقای امیدی (کوتیلت)؛ آقای نیکپور (دیود). خوابها شادند؛ سرشار از شوق و شوخی و خنده و بسکتبال و فوتبال. هیچکس بزرگ نمیشود در این خوابها. هیچکس کوچک نمیشود در این خوابها. همه، همان هستند که هستند…
خواب مدرسه میبینم هنوز… خواب میدان حر. خواب لانهی زنبور. خواب بیمارستان روزبه. خواب شب شعر. خواب آمفیتیاتر. خواب همسایههای پشتی. خواب کوپهی شیشهنوشابههای خرد شده. خواب درخت توت دم دستشویی. خواب غذا گرم کن. خواب فن کوئل. خواب فوقبرنامه…
خواب مدرسه میبینم هنوز… خواب انگشت وسط میردورقی. گچ خوردنهای ملکی. لبخندهای کاظمی. عینک فتوکرومیک مقدم. ژیان جنیدی. تمام نقطههای گمشدهی مستوفیر. مگسهای له شدهی صیامی. «کو نمودارتون»های حلی. فرق عقل و بز نجفی. شراب جامد باقری. اتوماتیکوارهای کارآمد کرمانی. کامپیوترهای همیشه زاقارت کیانی…
و خواب مدرسه میبینم هنوز…
و دلم تنگ میشود هنوز…
پ.ن. نیت آن بود که در مذمت نوستالژی نگاشته شود این سطور مثلا
۴ دی ۱۳۹۰ | تن درستی, روزنوشت |
احمقانه به نظر میرسد ـ ظاهرا ـ این که کسی باشد، گاه و بیگاه هوس کند بیمار شود، آنچنان که بیافتد گوشهای و نتواند سادهترین کارهایش را خودش انجام دهد. تبش بگیرد و لرز کند و بسوزد. چند لا لباس بپوشد و شُر و شُر عرق بریزد. آنقدر ناتوان شود که برای یک لحظه هم شده مرگ را بو بکشد.
بارقههایی از این حماقت را سالهاست که در خودم کشف کردهام. مازوخیستیتریناش، تب است. عاشق تب بودهام همیشه. خاصه وقتی که لرز میکنم و رگههایی از تیرکشیدن و مور مور شدن توأمان شروع میکند روی پوستم راه رفتن. همیشه این وضعیت برایام معنویت خاصی داشته. از جنس یک لذتِ ویژهی درونی که هیچگاه نمیشود با کسی به اشتراکاش گذاشت. معنویتاش وقتی بیشتر میشود که سایههایی از شهود و هذیان هم قاطیاش شود. زمان بُعد دیگری میگیرد و مفاهیم منتسب به اشیاء و موجودات کنارم پا از مرز ادراک همیشگیام فراتر مینهند. نیرویی عجیب در وجودم قلیان میگیرد و انگار میخواهد عاشقانهترین و حماسیترین لحظات، در اوج همان ناتوانی، به شعر و غزل، تعبیه در منقارم شوند. شاید توهم باشد؛ و اگر باشد خوب توهمی است…
حالا که این سطور به سرانگشتان تبدار و آب دماغی به رشتهی تحریر در میآیند، بنده در متن یکی از همان «گاه و بیگاه»ها هستم. البته مطلقاً دوست نداشتم که اینقدر قافیه را به من تنگ میگرفتند. میدانم که آن بالاییها میتوانستند کاری کنند که فقط تب داشته باشم و کمتر سریدن دامن حضرت عزراییل را روی صورتام احساس میکردم؛ ولی خوب! نکردند! لابد حکمتی داشته. این پنجمین روزی است که ممتد تب دارم 🙂 ایناش که خوب است. بدش آن جایی بود که دو روز مطلقاً غذا نخوردم، نخوابیدم و نفسام هم بالا نمیآمد. ضعف شدید و درد بدن و استخوان و سرفههای سهمگینِ سینه زخم کن! چند باری هم که به نوعی افتادم واقعاً توان تکان خوردن نداشتم چه رسد به بلند شدن. ترکیباش ورای حد تقریر ترسناک است. انصافاً خیلی بد بود. خیلی خیلی بد بود. آنقدر که از خیر تباش هم میشد گذشت. آنقدر که آدم به چشم خودش میبیند هر آن فلانی که متصور است از آدم زاییدن میگیرد.
اینها را گفتم که بترسانم شما را و بگویم که بروید واکسن آنفولانزا بزنید. با این حال و روز بعید میدانم که تا دو سه روز دیگر هم بتوانم سرپا شوم. تازه! با این که حالا کمی بهترم باز یک نکته باقیمانده و آن هم این که صورت مسأله کمی تغییر کرده، از آن فلان زا به عفونت ریه و سینوسها 🙂
۱۱ آذر ۱۳۹۰ | خاطرات, روزنوشت |
این شِکرخوابهای بامدادی هم خاطرههایی میسازد گاهی که میشود با آن از نو بنفراخی را تعریف کرد؛ چه بسا همتِ مضاعف را. چه ربطی دارد؟ میگویم الان. بگذارید این آخرین حماسه را برایتان نقل کنم و یک احسنت گنده، حوالهام کنید.
اسبابِ بیدارباش ما موبایلمان است که به نوای قطعهی «سلام» هر صبح ما را و البته همسایههای ما را مینوازد. آقای موبایل به شرط اسنوز، هر ۹ دقیقه به مدت حداکثر یک دقیقه سلام میگوید.
برای این که دستمان زود محضر موبایل را درک نکند، شبها بعد از کوک کردن، میگذاریماش روی میز ناهار خوری، بلکه آن چهار پنج متر راه رفتن از تختِ خواب تا میز، خواب را از سرمان بپراند.
و اما حماسهی روز پنج شنبه…
ساعت هفت آقای موبایل سلام گفتن آغازید. از رختِ خواب برخاستیم و تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل و اسنوزش نمودیم. سپس به آشپزخانه رفته، کورمال کورمال کتری را آب نموده، روی گاز گذاشته، روشن نموده و یک کله مجدداً چپیدیم در بستر.
ساعت هفت و ده دقیقه تقریباً، به همان ترتیب از رختِ خواب برخاستیم و تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل و باز اسنوزش نمودیم. سپس دوباره به آشپزخانه رفته و این بار، کورمال کورمال چایی را بار گذاشته، زیر گاز را کم نموده و بی فوتِ وقت پیچیدیم به آغوشِ بستر.
ساعت هفت و بیست دقیقه تقریباً، از رختِ خواب برخاستیم، تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل، اسنوزش نمودیم و چون خیلی خوابمان میآمد و حال بیدار شدن نداشتیم، دوباره محضرِ بستر و اینا.
…
مختصر و مفید: ساعت تقریباً ده، از رختِ خواب برخاستیم، تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل، کمی ایستادیم، فکر کردیم، رفتیم جلوی آینه و به خودمان ادای احترام نمودیم 🙂
یعنی حقیر ۱۸ بار ـ تقریباً هر ده دقیقه یک بار ـ از توی رختِ خواب بلند شدم، تلو تلو خوران خودم را به موبایل رساندم و اسنوزش کردم و دوباره بگشتم به رخت خواب…
نسبتا در همین رابطه بخوانید: اندر باب ساعت بیدارباش
۲۷ آبان ۱۳۹۰ | تب نوشت |
(اینجا قبلا یه عکس بود به این
نشانی. دیدم که کلهم عکس و صاحب عکس غیبشان زده و پیدایشان نیست. من هم بیخیال شدم | بیست و نهم آبان ماه نود و نه)
تهِ کلامم همیشه میگرفته. زبانِ اَلکنم جزیی همیشگی از بودنم بوده و هست؛ آن قدر که حتی آن جایی که باید خودم را میفهمیدم، نفهمیدم و بیآواز از رازِ نگاهِ ملتمسم گذر کردهام به تمامِ جاهایی که نباید. خودم را امتداد دادهام به همهی افقهایی که همیشه نافهمیده گذاشتمشان. برای این منِ خِنگ، این منِ ساده، این منی که واضحترینِ حرفها، اتفاقها، تصویرها را درست نمیبیند ـ نمیخواهد ببیند ـ استعاره و کنایه که دیگر خود فاجعه بود. جا ماندهام از استعارهها و کنایهها، همیشه. زمانی میفهمیدمشان که فایدهای نداشت و چشم که باز میکردم، به سادگی و بچگی و بیسیاستی، به صلابه کشیده بودندم؛ چشم که باز میکردم، من مانده بودم و تنهاییِ درونیِ غریبی که از درون ذره ذره تحلیلام میبرد.
شاید این رفتارِ بیمارگونهی مینیمالیستیام، سادگیِ احمقانهای که دوست دارم در همه چیز و همه جا باشد ـ ولی نیست ـ از همین است. شاید اصلا میترسیدهام که درست ببینمشان؛ همانگونه که هستند: پیچیده. شاید توان این را هیچگاه نداشتهام که این همه جزییات و ظرافتهای مربوط و نامربوط را با هم یک جا ببینم و بفهمم؛ و دست آخر خودم را اسیرِ «چرا»هایی میدیدم که همیشه گریزان بودهام از آنها. تلخ است؛ از جنسِ درونِ آدم، از جنس بغض، از جنس خفقان، از جنسِ این که تهِ تهِ وجودت، تنهایی. تلخ است؛ تلختر از تلخیِ همهی آن چه را که در فضای بیرون از ذهنمان، زندگی ناماش کردهایم.
یک چیزی کم است بینِ من و خودم، بینِ من و زندگی. چیزی، مترجمی، مبدلی که سادگی و پیچیدگی را به هم، درست و دقیق ترجمه کند، تبدیل کند…
حالا گفتنیتر است… این که هر جا که با تمام وجود تلاش کردهام چیزی را که در ذهنم نقش بسته است، به زبان بیاورم و نتوانستهام، پایانش را به تلخی و ناامیدی، آگاه و ناخودآگاه اضافه کردهام: … یا چیزی شبیه به این.